نه! وصل ممکن نیست همیشه فاصلهای هست اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلآویز و ترد نیلوفر همیشه فاصلهای هست...
میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفتهی چند خواب در چشم ترم میشکند
خواب نمیبرد مرا کرده دلم بهانه ات هر طرفی نظر کنم مانده به جا نشانه ات
کیستی ای مهربان ترین؟ که من این گونه به جد، در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم ؟ کیستی که من جز او نمی بینم و نمی یابم ؟ تو کیستی که در خیالم من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم به کنارت می...
شب ها نیستی ولی نگران من نباش ! شیشه_عطرت_را_بو_میکشم و_خیالت_را_در_آغوش_... اینگونه_شب_من_آغاز_می_شود و_تا_خود_صبح_بودنت_را_خواب_میبینم
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد
شانه گهواره بکن بلکه کمی خواب روم
میگویند خواب دم صبح بیهوده است تعبیر ندارد فرقی نمیکند دم صبح دم شب دم مرگ دم در تو بیا تعبیرش با من
این منم تنها و حیران، نیمه شب کرده ام همراز خود مهتاب را گویم امشب بینم آن گل را به خواب من مگر در خواب بینم خواب را
میان خواب و بیداری شبی دیدم خیال تو از آن شب واله و حیران نه در خوابم نه بیدارم
می آیی با انار و آینه در دست هایت یک دنیا آرامش در چشم هایت و قناری کوچکی در حنجره ات که جهان را به ترانه های عاشقانه میهمان می کند. می دانم تاپلک به هم بزنم می آیی و با نگاهت دشت ها را کوه کوه ها را پرنده...
دلم بهانه ی تو را دارد تو می دانی بهانه چیست؟! بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد...
ساده ترین و همگانی ترین آسایش همان خواب است
دل ما هر چه کشید از تو کشید هرچه از هر که شنید از تو شنید گر سیاه است شب و روز دلم باید از چشم تو، از چشم تو دید غنچه از راز تو بو برد، شکُفت گل گریبان به هوای تو درید موج اگر دعوی دریا دارد گردن...
شبی شعری برایت نوشتم در شعرم برف باریدن گرفت و من بر بالین شعرم به خواب رفتم سحرگاهان که چشم گشودم هم برف به تمامی آب شده بود هم شعر را به تمامی آب برده بود :
میدانم! خوابی نیست که برایِمان ندیده باشند اما بیا عزیز ما کلی خوابِ ندیده برایِ هم داریم شب بخیر
هر روز با تو قدم میزنم پارک می روم حتی یادم هست گفتی: دوستت دارم اما نمی دانم چرا صبحانه را با من نمیمانی از خواب که بیدار می شوم ، نیستی...:
آنهایی که شب ها دیرتر به خواب می روند چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند...
تا شب همه شب خواب به چشمم بنشانم تا پر شود از حسّ حضور تو ضمیرم باید تو بگویی شبت آرام عزیزم تا با نفس گرم تو آرام بگیرم
-بس که خمیازۀ فریاد کشیدم، دیریست ؛ خوابهایم همه کابوس، همه فریادند…
هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بغلتی، این شب صبح نمی شود........ وقتی دلتنگ باشی........
کاش بیدار میشدیم میدیدیم همهی اینا خواب بوده....
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
از خواب خسته ام به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی شاید هم از بیداری خسته ام از این که بخوابم و تهش بیداری باشد کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد نشد هم... نشد..