بعد ها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد ؟ با من تنهاتر از ستار خان بی سپاه . .
و چشمانت سرآغازی بود برای دوباره زیستن
چه داری در عمق چشمانت که اینچنین جان مرا به اسارت می برد
چشمانت زندان گوانتاناماست نازنین بی اعتنا به حقوق بشر…
تو فقط حرف بزن *چشمانت* حقیقت را زیر نویس میکند...
از چشمانت رد شب را بیرون کن امروز صبح دیگری ست...!
قسم خوردم به چشمانت فراموشت کنم اما چرا باران که میگیرد فقط یاد تو میبارد؟
مدتهآست چهره ات رآ در ذهنم نقآشے مےڪنم . . . عآشقآنﮧ ، ڪآرم را خوب بلدم ! هیس... بین خودمآטּ بآشد ، بدجور سر ڪشیدטּ چشمآنت گیر ڪرده ام
چه داری در اعماق چشمانت که این چنین مرا به اسارت میبرد ️
دو بر هیچ. به چشمانت باختم
شب ، راه گم می کنم در خمِ گیسویت و پیدا می شوم هر روز در صبحِ چشمانت
فصل امتحانات ... من جز مرور رنگ چشمانت ... و خط کشیدن زیر دوستت دارم هایم ... هیچ درسی ندارم...
آسمان چشمانت را ... برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد ابری نکن...!
بگذار درسیاهی چشمانت بخوابم شایدقرن ها بعد ازرونق افتاد بازارداغ این سکه ها
چشمانت آرامش را به حساب زندگی ام واریز می کند
یک آن شد این عاشق شدن/ دنیا همان یک لحظه بود/ آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
هر صبح زندگی برای ادامه پیدا کردن ، به دنبال بهانه میگردد ... و چه بهانهای زیباتر از چشمانت ! ️️
منتظر میمانم تا عصایت شوم سوىِ چشمانَت یاداورِ قرص هایت هم بازىِ نوه هایت من جوانى ام را، براى پیرى ات کنار گذاشتم...
چشمانت را نمی فهمم هیچ وقت ارتباط برقرار نکردم با هنرهای مفهومی ! با من سنتی به زبان ساده ی نوازش؛ با دستانت حرف بزن !