حجت اله حبیبی
تقدیم به تو که بهار بوی تو را دارد ونسیم دم تو را آفتاب گرمایت را وآبشار خروشت را ببار بارون که طعم او را داری.... حجت اله حبیبی
کلمات
هم
کلمات قدیمی،
امروزه
کلمات هم
با هم قهر اند
مثل همسایه های صمیمی.
خواب
مرداب را
به هم ریخت «نیلوفر »
وقتی
قد کشید
از تباهی.
هستی مبهم تو
برزخی
کشنده است ،
که
راه
پس و پیش را
بسته است.
گاهی
فاصله
ذات آدم را
بهتر نشون میده،
مثل لنز عکاسی.
خسته ام
و دل شکسته
از نگاه سردت
که
از دهن افتاد.
اندیشهٔ
بهار دارد،
برگی
که رنگ عوض می کند
برای رقص قاصدک.
من قاصدکی تنها ،
کز کرده درون خویش،
یا دست نوازش کِش،
یا
بردار و به بادم ده.
پشت
لبخندت
قایم می شوم
تا گریه
رِزق شبانه ام نباشد.
می خواهمت ،
اگرچه تلخ ،
شیرینت
می کنم.
یک شهر
دلتنگی را
می خرم
به یک بوسه.
سخت
می کوبد
کوبهٔ قلبت را
تا
در
بگشایی
به روی مسافری که
جز مِهرت
دینی
به گردن ندارد.
اگر چه
جز غم
مونسی ندارم
اما
هر صبح
گنجشکان
میهمان سفره ی دلتنگی ام می شوند.
گاهی
نگاهی
بیندازی به باغ خاطرات
بد نیست
تا
ببینی
بعضی شاخه ها
دلتنگ اند
دلتنگ بهار.
کلمات هم
کلمات قدیم
امروزه
کلمات هم
باهم قهراند
مثل همسایه های صمیمی.
آه
ای تصویر مبهم ،
کی ظاهر می شوی
در تاریک خانه ی دلم .
لااقل
مرور کن
دوستت دارم را
شاید
دیکتهٔ هر روزم
همین باشد.
من
قصه ی ماتم زده ی حضرت سیبم
یک گاز تو
از عرش
بدین فرش
کشیدم.
نگاهت را
مگیر از من
که
ماهی
بی تو خواهد مُرد
در تنگ بلورینش.
ماهی
چشمه را
بوسید ،
و
دل به دریا زد،
منم از لبت می ترسم.
من
قانعم
به دیدن گل های دامنت.
عشق
یعنی
من وتو دوشادوش
زیر یک چتر
تا خدا برویم.
یک دست....
بیا
دست دیگرم باش
تا
دنیا را بغل کنم.
لازم نیست
ابر
باشی،
با بغض هم
می توان بارید.