شنبه , ۲۹ دی ۱۴۰۳
اضطرابش با من بود گنجشکی که در آغوش سقوطجیکش در نمی آمد طرز نگاهش اما اما رهایم نمی کند...
چشمانش آیینه ای از دل پاکش بودصداقت را فریاد میزداگر که راه دلش به راه زبانش نبودو موهایشامواج خلیج..که متلاطم میساخت دل جوان و عاشقم راو میکشاند به هر طرفگاهی به سمت سبزی و راستیِ مازندرانو گاهی به مسلک مهمان نوازی گرم خوزستانچه سفر ها که با هم نداشتیممن و موهایشایران و صفایش!و هرچه که بود عشق و عشق و عشق!...
در من اندیشه ی نوری ست که از پس این تیره گی ها می آید...
در شبی مهتابی...نه، مهتاب نبودآسمان تیره تر از موی سیاهم شده بودابر اندوه چنان روی مرا پوشیده بودکه ندانستم منزن محجوب یا دیوانه ی شاعر؟کدامینم؟ کدامینم؟هر قدم یاد تو با رنج و عذابمی برید نفسممی درید سینه اممی چکید از چشممآن تویی که تو نبود اما درونم زنده بودخنده می کرد و نگه می کرد چشمان مراآن نگاه دلربامست و سرخوش می گرفت دستان بی جان مراروح بی جسم مراتا فراسوی خیالآنسوی ابعادِ محالتا به آنجا که بپیچد در ...
نگاهت را که دیر می کنیبوی تنهایی می گیرددستانمنبودنت را حوصله نمی کنمنمی دانم از کدام سمت می آییاز کدام مسیرکه پر می شود بودنت در تمام شهرندیدنت را بلد نیستمگاهی تیتر درشت چاپ شده ییک روزنامه عصریدر دستان من...پر می شوداز کلمات اسم توکلماتی که هوس نوشیدن یک فنجان چای با تو دارنددر کنار پنجره ای نیمه بازکه باد لذت آخرین آغوش تو را به یادم می آورد...
ای کاشدر حوالی چشمت مینوشتند:خطر برق گرفتگی لطفا نزدیک نشوید...