متن های عاشقانه، غمگین، خاص، بیو، شعر و جملات زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
جهان زندان تنهاییست باور کن!
زمین تا هست بد جاییست باور کن!
اگر در زمهریر غصه میسوزی
ببین بعدش شکوفاییست باور کن!
بخند و مهربانی کن که از دنیا
همین تفسیر داراییست باور کن!
مرا پیدا کن از هر کوچه در باران
که این غربت تماشاییست باور کن!
کسی با...
ساعت ۹:۱۰ شب ،
روی کاناپه نشسته ام .
شومینه روشن است .
سایه کسی از آن طرف می افتد .
دلهره خشاشی جانم را قلقلک می دهد.
رشته تمرکزم را تکان های پرده بهم می ریزد .
گردن کشی می کنم تا بدانم کیست؟
سایه موهوم محو می شود....
حال ایرانم زیاבے خوب نیست.
בر בلش چیزے بـہ جز آشوب نیست.
این شبا این روز ها این ساعتها.
حال ایرانم בگر مطلوب نیست.
مادرت بودم ای کاش
خانه ای میساختم برایت
درختهایش دستهایت را بگیرند
آفتابش خانه ات را روشن
و تابشی که هیچ خسته نشود
از تابیدن به رویت
خواهرت بودم ای کاش
کوزه آبی میآوردم هرروز
می شستم غم و غصه هایت را
شب های تاریکت را
آرام بخواب ...
اینجا...
ای برف بیا به سینه ی کوه نشین
بر روی وطن که دارد اندوه نشین
کن شاد تمام مردم ایران را
ای برف بیا زیاد و انبوه نشین
در قبر هستم خوابیده به پهلوی راست
گوش چسبانده ام به خاک
منتظر شنیدن گامهایت
فاتحه بهانه است
من هنوز هم بعد از مرگ دوستت دارم
شعر_کوتاه_رضا محبی راد:
...
...
غلت می خورم در دوست داشتنت
مثل مرتاضی در رنج
گدایی در گنج
تشنه ای در آب
خسته ای در خواب
دانه ای در خاک
خوشه ای بر تاک
برگی در باد
خاطره ای در یاد ...
آه ...
تو را باید یک نفس دوست...
چشمانت زیباست !
چشمان تو برایم شبیه به آلبوم عکس می ماند
پلک که میزنی
هر ورقش بوی تو را می دهد
و من ورق میزنم فردا را
اما می دانی
اصلا چشمان تو قابل توصیف نیست
می شود در آن عشق را بو کرد
زیبایی را جرعه جرعه نوشید...
بیان،
روستاییست که صبحهایش
با صدای آب بیدار میشود
و شبهایش
در سکوت کوه
به خواب میرود.
اینجا
زمین هنوز نفس میکشد،
دستها بوی خاک میدهند
و نان
طعم زحمت دارد.
نهرها
واژههای قدیمیاند
که از دل زاگرس
تا دل مزرعهها
جملهجمله جاری میشوند.
هر قطرهشان
حافظهی هزار سال کار...
از سیلی روزگار
به سایه ای تاریک
مبدل شدم
دنبال مهر خانه ای میگردم
که ترنم زندگی را
چون پتویی نرم
به دورم بپیچد
و روحم را
با نغمه های امید
آرامش دهد
و وجود عشق را
در طلوع زندگی ام
پخش کند
چکامه هفته ❣️
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
دو شنبه ❣️
دریا آینه...
محبوب من
تو کنارم که هستی
حتی سکوت رنگینکمان میشود
و هر نفسم موسیقیِ معجزه است.
با این زبون میشه مسخره کرد،
با همین زبون میشه روحیه داد
با این زبون میشه ایراد گرفت،
با همین زبون میشه تعریف کرد
با این زبون میشه دل شکست،
با همین زبون میشه دلداری داد
با این زبون میشه آبرو برد،
با همین زبون میشه آبرو خرید
با این...
✍️ هدی احمدی
"مرد امروز"
از مرد امروز که از درد "پدر بودن" شکسته است مینویسم.
از دردی که ریشه در شرمندگی دارد. شرمندگی از دست هایی که خالی تر از آن بودند که بتوانند آسمان را برای کسی قرض بگیرند. از مردی که ستون خانه بود، اما ترک هایش...
روز مرد آمد و دستم به دعایی بالاست
جای خالیِ تو امروز، چه بیحد پیداست
قامتت کو که به دیوارهی آن تکیه کنم؟
شأنهات کو که در این بیکسیام گریه کنم؟
یاد تو در رگ این ثانیهها جاری باد
نام تو تا به ابد، عزت و بیداری باد
«دستانم به...
عشق،
گرچه گاه به جدایی میکشد،
باید راهی برای آشتی در دلِ خود داشته باشد؛
چنانکه شاخهی خشک،
هنوز امیدِ شکوفه را در بهار میپروراند...
از وقتی که عاشقت شدهام
هیچگاه احساس نکردم که
فقیرم یا ثروتمند
گرمم است یا سرد
سالمم یا که بیمار
ولی همیشه این را میدانم
در خواب و بیداری
از طفولیت تا کهنسالی
همیشه تو را دوست داشتهام.
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...
توو کوچهی مهتاب، وقتی که راه میری
گلهای رو دیوار، عطرتو پس میدن
یه شهر بیداره با موجِ موی تو
ستارهها انگار، برام نفس میدن
توو کافهی پاییز، پشتِ همین شیشه
میشینی و فنجون، توو دست تو گرمه
یه قطره از بارون، میشینه رو شالت
هوا پر از حسه، نگاهِ...
در جان و دلم همیشه هستی مادر.
هستی تو دلیل شور و مستی مادر
در دُرج دلم جواهری غیر تو نیست
خوش در دل و جان من نشستی مادر
همه میروند تنهایی میماند تنهایی را به این خاطر دوست دارم
مرگ را دیده ام نشسته زیر شاخه ای از درخت که پیرهنی از ذرات مه گرفته نیستی را برای من می بافت .دلم روزگاری حال چای داغی را داشت که از سماور جریان سیال زندگی بر استکان ها ریخته می شد پر شور و شر فراوان .. اما حالا دیگر...