متن های عاشقانه، غمگین، خاص، بیو، شعر و جملات زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
خورجین دلتنگی، 3
آنقدر دلتنگم
که میتوانم هزار دریا را
وارونه شنا کنم،
فقط برای رسیدن
به ساحلی که خاطرهات
هنوز آنجا ایستاده است.
گاهی درست وقتی جوانهای
روی زخمهایم میروید،
میفهمم بعضی دردها
برای رفتن نیامدهاند؛
آمدهاند تا بهار را
از دلِ ویرانی یاد بگیرند.
آنقدر ناامیدم
که آخرین...
دیگر منتظرت نبودم؛
تو مدتها بود که رفته بودی،
اما انگار تکهای از ذهنم هنوز میان خاطراتت جا مانده بود؛
همان تکهای که بعضی روزها، بیهوا دلتنگت میشد.
گاهی به گذشته برمیگشتم،
به روزهایی که دوستت داشتم،
و با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی که روزی اینهمه برایم...
مادرم نیست
روی دیوار عکسهای قدیمی
چشمهایی که رفته بود از یاد
پشت آن قابِ کودکی مانده
با همان خنده های بی بنیاد
مادرم نیست، بوی نان اما
در هوا مانده ست، باور کن
روی آن سفره جای یک نفرِ
خالی افتاده ست، باور کن
در همان لحظه باد در...
هر بار
که میخواهی فراموشم کنی،
دلت
بهانهای تازه میتراشد؛
انگار عشق،
خانهایست
که کلیدش
فقط در دستِ من است
کفشِ منِ خسته روی دمپاییهاست
پایانِ من و شروعِ تنهاییهاست
در سردترین حادثه ی دلتنگی
هر قصه، تقاصِ بیسر و پاییهاست
خوب است ، بروم ،
تا
بیایی
پشت دَر بمانی،
بفهمی
انتظار
یعنی چی !؟
خورشید سرش را گذاشته روی شانههای غروب!
دنیا را پشت پنجره جا گذاشته ام...
فنجان چایی بهانه است که زمان را متوقف کنیم.
دلتنگی را یک جا سر می کشم !!
بگذار عقربه ها از نقس بیافتند.
همین جا ...
کنار تو ...
جهان من زیبا میشود .
بارها و بارها خودت را به دیوانگی زدی
که درد وعذاب وجدانت آرام و بی قراری هایت پاک شود
کاش این چنین نبود
پشت حرفهای ناگفته من ،سکوتی خاکستری حکم فرماست
چه صبری دارم ،که اقیانوس اطلسی حرفهایم ،تیر وتار و
تاریکی مطلق وجودم را تسخیر نموده است
تو میدانی...
بی تو سرد شد،
دنیایی که قرار بود.
با آغوش تو گرم شود...
عمریست دلت شهره ی بازار جنون است
ازبس که خریدارِ سَرِ دارِ جنون است
واکن گره از روسریِ توری ات ، ای ماه!
گیسوی تو صد سلسه طومارِ جنون است
دل در گروِ برکه ی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنه ی دیدارِ جنون است
هرگز گله از گردشِ گردون...
و تو شبیه تمام چیزهایی هستی
که دوستشان دارم؛موسیقی،شعر، باران...
مـــاه ، مــاه ، ماه
عشق چیزی نیست
نه
همه چیز است
عشق درخت نیست
که بشود با تبر و کلنگ قطع. کرد
عشق اندیشه است
گلی هست در گلدان
که به یاد او گذاشته ای
عشق نشاط خوردن یک قهوه است در کنار او
که ذرات وجودت را به اسارت میگیرد
یا که جمله...
آن گاه که سیاهی دریای موهایت
روی صورتت موج میگیرند
شاید دلشان
برای دیدن چشم های شیرین عسلی ات،
وقتی خمیازه میکشی و
دستانت را به دهانت نزدیک میکنی
حتما تک تک انگشتانت
دلشان برای عطر نفس هایت،
و وقتی صحبت میکنی
حتما گوش هایت
دلشان برای دفتر خاطرات صدایت...
کار ما دور خطا گردیدن است
کار تو اما فقط بخشیدن است
با گناه ما مدارا می کنی
پرده پوشی را چه زیبا می کنی
قصیدهٔ غربت
دکتر مهدی زاهد سیوکی
مرا به غربتِ این روزگار، منزل نیست
دگر امید به لبخندِ هیچ محفل نیست
شکستهام ز جفای برادرانِ خویش
که زخمِ خویش، کم از تیغِ دستِ قاتل نیست
نه حرمتی، نه وفایی، نه مهربانیِ ناب
دریغ، نسبتِ خون هم دلیلِ کامل نیست
به جای...
بنویس...
حالا که فصل ها
سهمشان را بردهاند
و تابستان جز تبخیر کلمات
با شرجی چشمانت
خلاصه می شود
از شبانه های سفیدت چه خبر
بگو چند برف
در گِرهی روسریات جا مانده هنوز
تو مخدری هستی به نام عشق
پر از تسکینی و التیام
رفو میکنی جراحت کهنه احساسم را
و با تو حس میکنم در تله کابین
زمان مسافر خوشبختم
انگار با تو دلتنگی معنا ندارد
و تو پاد زهر تمام سموم آفاتی
باشی هستم ،آبادم ،آزادم ،پر از نشاطم
تو برایم...
بعضی رنجها، وطن دارند.
در خاکی متولد میشوند، در کوچههای معینی راه میروند، به زبان خاصی گریه میکنند و نام شهرها را مثل زخم، با خود حمل میکنند. اما بعضی دردها، مرز نمیشناسند؛ از سیمهای خاردار عبور میکنند، از ایستگاههای مرزی میگذرند، در چمدانهای کهنه جا میشوند و خود را...
میان همهٔ چهرهها
نگاهت هنوز
مثل چراغی در شبِ دلم روشن است...
دلم میخواهد دوباره
قدمهایم را تا همان جا ببرم
که تو ایستاده بودی،
و زمان
یک بار دیگر
ما را بیهوا
روبهروی هم بگذارد...