متن های عاشقانه، غمگین، خاص، بیو، شعر و جملات زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
گل نازک عشق
تنها در سپیده دمان نور میروید
میان شوق نوازش دستان نسیم
و وفاداری سخت زمین
آنجا که پرستوها در آغوش
آبی رهای آسمان میرقصند
و خورشید مهمان پنجرههای امیدوار میشود
جاییکه همهچیز هیچ میشود
تا سرشار شود و گل نازک عشق
هرچند کوتاه
اما در سایۀ نورانی...
دوستت دارم
نه به اندازه ی شعرها،
نه به اندازه ی آسمان ...
به اندازه ی لحظه ای
که بی هوا
اسمم را صدا میزنی
و جهان قابلِ تحمل تر می شود
در دل تاریکی
چراغی کوچک میدرخشد،
نه از جنس آتش،
که از جنس رؤیا...
هر گام،
صدای نرم فردا را میسازد،
و هر نفس،
پنجرهای تازه به روشنایی باز میکند.
امید،
همان پرندهایست
که حتی در قفس،
آواز رهایی میخواند...
و من،
با دستان خالی،
اما با قلبی سرشار،
به...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
جاده ای میخواهم
نه برای رفتن
برای برگشت
به شهر خاطره
خیابان عشق
کوچه تو
🍁✨ همیشه یکی میماند
حتی وقتی همه رفتهاند.
نه برای اینکه نمیتواند برود
برای اینکه دلش هنوز
گرمای یک نگاه را
به خاطر دارد
که گفته بود:
طِ تنها دلیل نفش کشیدن های منی
" رسم عاشقی "
تو را به رسم عاشق های قدیمی دوست دارم؛
نه با لایک و استوری و قلب های بی جانِ مجازی!
تو را شبیه یک نامهی کاغذیِ تاخورده در جیبِ پیراهنم،
با بوی جوهر خودنویس و عطرِ گلاب و شمعدانی دوست دارم.
تو را مثل جنونِ "...
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...
ارکیده متشخص است و اتو کشیده
بر سر سنگاش میبرند
شقایق خونین است و چروک
به پای خود به صحراست
نسترن خود را جوجه تیغی میپندارد
مریم مقاومت باکرگی میکند
شمشادها پابلندی میکنند بر سر دیوار حیات
داوودی هر پاییز میکلآنژ میشود به تراشیدن خویش
اکنون نوبت توست ای یاس...
🔹در عصر امروزی ما،
جهان دگر بر زمین یقین قدم نمیزند؛
بر لبهای از ابهام حرکت میکند!
میان مه، اضطراب و فردایی که هر صبح، چهرهای تازه از نااطمینانی به خود میگیرد!
🔹در همچین زمانهای،
آدمی بیش از آنکه زندگی کند،
شتاب میکند!
میخرد، انبار میکند، مقایسه میکند و گهگاهی...
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
گاری پر از شکوفههای گیلاس
از برابرم رد شد
و من
هیچ شاخهای برنداشتم.
تنها نگاه کردم
به آن حجمِ سپیدِ روان
که از میانِ خیابانِ خاکستری
میگذشت،
مثل یک معجزهٔ بیشاهد.
اما حالا،
ساعتهاست که در خانه
بوی شکوفه میدهم.
باد چیزی از آن گاری
در چشمهایم جا گذاشت...
🌿🌿دلتنگِ خدا🌿🌿
گاهی
دلم برای خدا تنگ میشود
آنقدر تنگ
که اشک،
بیاجازه
در چشمهایم جمع میشود.
دوست دارم
خدا را بغل کنم
بیواسطه ،
بیپرده ،
همانطور که دل
آغوشِ آرامش را میفهمد.
دوست دارم
روبهروی او بنشینم
و
یک دلِ سیر
نگاهش کنم
بیآنکه زمان
از میانِ ما...
رادیو را روشن میکنم. گوینده خبری میگوید از جایی دور, جنگی، معاملهای، دروغی...
گوش نمیدهم. من فقط به صدای پسزمینهاش گوش میدهم، انگار که تو پشت این فرکانسها قایم شده باشی.
شاید یک روز صبح، گوینده مکث کند، کاغذهایش را کنار بگذارد، و بگوید: "و اما خبری فوری برای تو:...
تو نباشی
هوا از راه رفتن می ترسد
ماه
بی صدا چکمه هایش را
بر لبهی دیوار جا می گذارد
انگار نمی خواهد
دست کسی به تو برسد
تو نباشی
شب بوها پشت پنجره می میرند
وخیابان
در سکوتی کوتاه
میان سو سوی چراغها
به تو فکر می کند و...
زندگی
لباس عروس اجاره ایست
که خوشبختی را
به تن هیچکس نمی آورد
یک لنگه دستکش توری اش هم
به من رسیده
که این فکرهای بازیگوش
سوراخش کردند
تازگی ها شنیدم
آدم از فکرهایش
باردار می شود
من مردهای حامله ی زیادی دیده ام
دیشب بچه ی یکی از این...
در عصری دیگر درکوچه پس کوچه های شهر با پاگشایی نم بهاری، عطر بهارنارنج در هوا پیچید وگل بوته های خاطره جوانه زد.
کوچهٔ جاجرودی…
کوچهای که انگار
از اول تا آخرش
یکجا فرو ریخته بود؛
دیوارها ایستاده بودند
اما زندگی
زیر آوار موشک ها مانده بود.
بعضیها را از زیر آوارپیدا کردند؛
با تنی سوخته،
با انگشتری شکسته،
با تکهای لباس
که مادر
از میان خاک شناخت.
و بعضیها…
هنوز
در شمارِ...
حالا که این نامه را مینویسم، زمین تو را در آغوش گرفته، اما هیچ خاکی نمیتواند مهربانیات را از قلب من جدا کند. تو خوب میدانستی چقدر دوستت داشتم؛ حتی وقتی نمیتوانستم درست بگویم، حتی وقتی سکوت میکردم. نگاهت همیشه حرف دل مرا میفهمید.
خانه بدون صدایت ساکت شده است....
خاکستر
«نامش را گذاشتی دیوانگی،
تا وجدانت آسوده شود از ندانستنِ دردِ من...
کاش میدانستی پشتِ این سکوتهایِ مکرر،
چه اقیانوسی از حرفهایِ ناگفته
و چه صبری برایِ دیدنِ تو،
خاکستر شد.»
انتظار یار
نشسته ام به دل امید می دهم
به زلفهای سیاه خویش
تِم
سپید می دهم
ولی
نیامدی!
حال
ببین که پیر شدم
ازاین زیر و بم های روزگار
چو زخمه های تار
نحیف و زار
شدم
دیروز فرزندی جان داد و مادری جان کَند.
وامروز به چشم خود دیدم آسمان گِریست به استقامت کسی که سالها به دردهایش فقط نگریست.
وخداوند عجب پیامی داد:
به وقت مُشایعت تابوتش وزمان رَجعت پیکرش
فرمود:
“نزیسته هایش بسیار پُر بارتَر از زیسته هایتان بود.”