متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
برایت میمیرم!
این تنها هنریست که دارم.
غیر از آن هیچ نمیدانم...
آه که چه دست و پا چلفتیام!
مهم نیست
صبح
چگونه می رسد
بودن دوباره ی تو
در کنار من
شروع زندگی است.
صبح و لبخند و پنیر و چای تازه دم
بی تو می جوشد دلم تا نیمه شب
مثل دیشب
امشبم
با یاد چشمانت گذشت .
باران که می بارد ،
میروم جایی کنجِ
خلوتِ دل می نشینم ،،،
زیرِ سایه ی خیالت
دانه دانه ،
مرواریدِ اشکهایم را
به زنجیرِ عشقِ تو ،،،
می آویزم .
شب برای ماه
ماه برای ماهیان حوض
من برای تو
شعر عاشقانه سِرو می کنم.
من این «تن-خاطره»ی ملتهب را
این جغرافیای پوشیده از
جای زخمِ بوسههایت را
کجای این خانه بیاویزم
که جیغ نکشد؟
تو ،،، شبیه آن باران و ابرِ بهاری
که آنی می آید و می بارد و می گذرد ،
اما خاطره اش همچون شبنم
بر تنِ گل همچنان باقیست !
باران که می بارد
انگار کسی بر کلونِ دل
تق تق می کوبد ،
هوای اوست که بی تابانه بر دروازه ی
قلبم می کوبد و چه مشتاقانه دل را
به هوایش باز میکنم !
هزار بار
خواستم
اسمت را
یادت را
و خاطراتت را
از قلبم خط بزنم
اما این خط خطی های بچه گانه
زیباترین نقاشی خط عالم شد.
فردای آرزو را ،
گویند راه دور است
تو آرزوی من باش
اکنون، وقت عبور است
فرق است بین بودن
با زیستن به رویا
رویای آخرم باش
که زندگی به زور است
گاهی تنها یک «دوستت دارم» کافیست تا ویرانهای که سالها در سکوت و فراموشی فرو ریخته، دوباره جان بگیرد؛ تا ریشههای خشکیدهاش در آغوش امید نفس بکشند، از میان ترکهای قدیمیاش جوانههای تازهی عشق برویند و شاخههای شکستهاش دوباره رو به آسمان قد بکشند؛ گویی عشق میتواند تمام زخمهای گذشته...
گمان میکردم فراموشت کردهام؛
گمان میکردم زمان، نامت را از حافظهی قلبم پاک کرده است.
اما نمیدانم چرا بعضی شبها،
در آن لحظهی کوتاه میان بیداری و خواب،
چشمانت تنها تصویریست که
آرام و بیاجازه از تمام خاطراتم عبور میکند.
بهراستی که عاشقی، دردِ عجیبیست؛
دردی که نه میتوان انکارش...
برایت
آینه
آرزو می کنم
تا
تنها
نباشی
و
گاهی
برای آینه لبخند بزنی.
در آخر
دو خط
در ایستگاه به هم می رسند
امیدوار باش !
تو
نقطه ی پایانی
از هر کجا که شروع کنم.
کاش
آینه
بودم
شاهد
لبخند صبحگاهیت .
تمام
آینه ها
صف کشیده اند
برای
دیدنت .
زندگی
چیزی نیست
جز
عشق ورزیدن .
یک جهان
حرف دارم
به
تو
که
می رسم
لال می شوم.
دیگر منتظرت نبودم؛
تو مدتها بود که رفته بودی،
اما انگار تکهای از ذهنم هنوز میان خاطراتت جا مانده بود؛
همان تکهای که بعضی روزها، بیهوا دلتنگت میشد.
گاهی به گذشته برمیگشتم،
به روزهایی که دوستت داشتم،
و با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی که روزی اینهمه برایم...
قلبم
همیشه
می زند
امّا
برای تو
می تپد.
خوب است ، بروم ،
تا
بیایی
پشت دَر بمانی،
بفهمی
انتظار
یعنی چی !؟