متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
تو نباشی
جانم تنهاست
عشق بی معناست
و چشمم موّاج ترین دریاست
خسته از انتظار و دلتنگ بهار
منتظر وصال یار و سزاوار دیدار
رو به ویرانیست، دیوار تنهاییم
بگذر یارب، ازاین بیمار بی پرستار
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.
من از تو دور نمیشوم
شاید میان انبوه جمعیت گم شوم
اما با احساساتم پی میبرم
دنیا چه جای غریبیست
آفتاب چه غریبانه طلوع میکند
در میانهی بزن و بکوب تنهاییام
چه اندازه تنهایم!
به تنهایی
پنجرهی اتاقت را بگشای
محتاج تابیدن آفتاب است
گلهای گلدان صدایت میکنند
تشنگیشان با...
بعضی مواقع تنهایی خیلی با ارزش تر از از بودن های تو خالیست
چرا روزگار مرا از دیدن تو محروم کرد او که می دانست بی تو من تمام در وپنجره ها اتاقم را می بندم وپرده ها را می کشم وتا ابد در تنهایی خود می مانم
«من از آن زنهایم»
من
از آن زنهایم
که همیشه
بلند نمیخندند،
اما
اگر بخندند
چیزی
در هوای اتاق
عوض میشود.
از آنهایی
که دلشان میخواهد
برای خودشان
گل بخرند،
شبهای سخت
موهایشان را
خودشان نوازش میکنند،
و خوب میدانند
نجات
فعلِ تنهایی همین ست.
اما،
بگذار رازی بگویم:
گاهی...
لبخندِ مرا دید،غمم را هرگز
آمد،برایِ رفتن
امروز اگر نَ
فردا حتما.
בر گلویــم گیــر ڪرבه انـב،
بغضی هایی ڪه تمامش از سر تنهاییست...
بی شـڪ تنهــایی هم تنهــاست ڪه ما را تنها نمیگذارב...
لغت ها
گریزان از چیدمان
مات نگاهم می کنند
صفحه خالی
ذهنم آلوده از گفتن
در من فریاد یک شاعر
دنیا سرشار از نشنیدن
حالم آن دلشوره ی
کافه ی تنها و غریبیست
که در کوچه ی بی پاخور و تنگی
ایستاده
و راه رفتنی نیست
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
بی قـرارم بــی تـــو از گلهای زنبـــق بــو بپرس
از دل بی تـــاب و از شـــب ناله ی کوکو بپرس
شــــک نکن زنـــدان تنـــهایی شـــده دنیای من
از غمـــی که جـــای تــو زد در دلم اردو بپرس
ابـــرهای بی کســـی بر دشـت دل باریده است
پیچـــکی پر غصه ام از...
باران درون
«ساده انگاشتی این بارانِ درونم را...
گفتی دیوانه،
اما نمیدانستی این «آشفتگی»،
تنها انعکاسِ تنهاییِ من است در آینهای که تو،
هرگز آن را درست ندیدی.
ما از دو دنیای متفاوتیم؛
تو در فکرِ حلِ مسئلههایِ خودی،
و من... در حالِ تحملِ دردی که
برای تو، حتی قابلِ...
قضاوت
«آسان قضاوت میکنی،
بیآنکه بدانی در این «بودن»ِ پر از تردید،
من چه سهمی از تنهایی را به دوش میکشم.
تو سرگرمِ عبور از مسائلِ خویشی،
و من... تنها تماشاگرِ دیواری هستم،
که تو با بیتفاوتیات،
میانِ قلبِ من و آرامشات ساختهای.»
۶.
«آنقدر دردم را پنهان کردم
که فکر کرد آرامم...
او ندید که پشتِ هر لبخند،
چقدر تنهاییِ من، تکرار میشود.»
۷.
«دنیایِ او،
جایی برای دردهایِ بزرگِ من نداشت...
و من، در سکوتِ مطلقِ خودم،
به سوگِ مهربانیهایی نشستم
که دیده نشد.»
۸.
«میانِ "باید" و "شاید"هایِ من،
او...
بعــــد تـــــو،
تنهــا تنهـایی بوב ڪه تنهایم نگذاشت...
غریبم
نه از روی زمین
از روی دل
جایی که رفتم
کسی زبانم را نمیفهمد
نه حرفم را
نه سکوتام را
تنهایی را دوست ندارم
اما عادت کردهام
مثل درختی
که وسط کویر
تنها ایستاده
و باد
همیشه از پشت میوزد
تنهایی
مانند یک صندلی است
که کسی
روی آن نمی نشیند
تنهایی تاوان ذات خوبه
تنهایی ام بویِ تورا میدهد
نیستیُ من در رویا
قهوه یِ تلخ را
با بوسه یِ شیرینَت مینوشَم.