شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
در مردمک چشمانت
هر روز ردّی از من کم می شود؛
دست هایم
دیگر توان رسیدن به جهان مرموزت را ندارند؛
فقط گاهی
به سوی تو بلند می شوند
مثل شاخهای نیمه خشک
که هنوز باران را
از حافظهاش میطلبد.
اشتهای زیستن ندارم، اما
قرص ها ، نان شب های...
نور از پنجره ی صبح دمید...
واژه در خواب شب است ...
شعر در تاب وتب است ...
"وقتی رفتم، شاعر شدی"
تو
استادِ دیر رسیدنی...
آنقدر دیر
که گاهی
فکر میکنم
پیامهایم
پیر شدهاند
تا به دستت برسند.
و من،
سالها
پشتِ دو تیکِ خاکستری
بزرگ شدم.
بعد،
همین که
خسته میشوم
و سکوت را
به جایِ سلام میفرستم،
تو
شروع میکنی
به نوشتنِ شعر...
عجیب است؛...
پنجره را نبند
حتی اگر باران
تمام تنهایی ات را خیس کند،
گاهی باید بگذاری
غریبه ترین خاطرات
به تو سلام کنند
لحظه ها
مثل دانه های شن در دست باد
بی صدا می گریزند
و ما با مشت های خالی
فقط سعی می کنیم
خاطره گرمای آن را نگه داریم
چه غمگین است؛
وقتی عادت ها
از آدم ها
وفادارتَر می شوند...
سالها بود که میخواستم
از فردا شروع کنم،
اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود؛
سالها گذشت تا فهمیدم
باید از همین الان شروع کنم...
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
نمی دانم
چند پیراهن
باید پاره کند غنچه ی خیال
تا گل دهد
شعرم
در آغوش چشمانت
چون اسیری بیدفاع
خود را به باد سپردهام
بادی که نام تو را
از میان شاخههای خسته عبور میدهد
و هر بار
مرا تا مرز گم شدن میبرد
من
در پناه آن نگاه روشن
از تمام راههای بازگشت گذشتهام
اکنون
نه مقصدی مانده است
نه هراسی از...
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
✍️ justfor5436
او سهراب بود که به آمار زمین مشکوک بود
تنهایی دلها و آن سطح از آدمها برایش ناکوک بود
راستش! نگرانی من از بابتِ شکِ سهراب است
به کدام دلها؟
کدامین آدمها ؟
شکّاک و مشکوک بود
سهراب جان، تصدق قد و قامتِ رعنایت،
زمان شما تعدادی آدم...
هنوز مرا دیر می فهمد
زبان مادری ام
که عاشقانه هایت اینقدر
از معنای شان
فراری اند
هیچوقت موضوع
من نبودم
باید چیزی بزرگ تر از
حاشیه می شدم
جایی در متن
حیف ...
صندلی های خوب
زود پر می شوند
صحنه ی نمایش
کاملا از دید
خارجم کرده است...
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
خال های سیاه کفشدوزکی
که در رویای باغ
با برگ نعنا در زباله ها غرق شد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می...
به تماشای قطراتِ معلق که میبارند
چشم بدوزی کافیست
تا به خاطر آوری
تو نه یک عابرِ خاموش
که وارثِ خورشیدی.
دستهای تو
انگار قرار است
پشت این پردهی نمناکِ مداوم
خیمهای از طلا بر پا کند.
پس
وقتی باران میزند بر شانههای شهر
فراموش نکن
تو کسی هستی که...
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
«سلوک»
شبی در بهار،
در دل کوههای بلند و سرسبز البرز،
در میان خنکای سحرآمیز بهاری،
هوا آکنده بود از بوی شکوفههای وحشی،
آلوچه، ولیک، گلابی.
مردی مشوش، پریشان و خاموش،
خرامان میگذشت
در این شب زیبا و مهتابی.
در پاییندست، جاری
رود آبی.
سرودش چون نوازش، لالایی؛
رود پرخروش،...
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
غربت قو ✍????
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل بعدِ تو از عشق پشیمان شده
به...
-کالبد
تلخی بی تو بودن
تنها، -تنهایی- نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...