شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
"مسافرِ باران"
من آن اَبرَم که میخواهم بِبارَم
زِ دلتنگی هوایِ گریه دارم
در این بِیغوله نایِ ماندنم نیست
دلِ خود را به دریا میسِپارَم
اگر چه جان دگر در تن ندارم
ولیکن راهِ برگشتن ندارم
تو رفتی و تمامِ من فرو ریخت
دگر چاره به جز رفتن ندارم؟
نبودی...
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
من آن موجم که یک ساحل ندارد
در این دنیا یکی همدل ندارد
غروبی سرد و دلگیرم به دریا
که اندر ساحلش منزل ندارد
منم پروانه ای بی شمع و بی گل
که جز حسرت در آن محفل ندارد
چو مرغِ عاشقی از جان گریزان
گمانم کنجِ سینه دل ندارد...
بسمع تعالی
مثلِ شبنم در گلستان چشمِ عبرت باز کن
از جهانِ رنگ و بو ، آسیمه سـر پرواز کن
آمد و رفت ست کارِ دولتِ نـا پایــدار
در خزان ، فصلِ بهارِ خویش را آغاز کن
کبکِ مستت هر زمان حیران شود در کوهسار
از تهِ دل ، خنده...
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حـواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از...
بسمه تعالی
در جوانی از جنـون ، رطلِ گرانی داشتم
درد و داغِ عشق در فصـلِ جـوانی داشتم
توبه ی دَمسرد ، پیرم کرد با صد آرزو
تا جوان بودم ، گناهانِ نهانی داشتم
از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس
در میانِ بوستان ها ، آشیانی داشتم
از جهانِ...
ای جانِ جهان، با تَبِ جان آمدهای؟
بعد از شب عمر، سوی جان آمدهای؟
عمری گذراندیم به شوقِ نگهت
اکنون، به وداعِ دگران آمدهای؟
چشمم نگران بود که روزی برسی
اما نه چنین، نیمهجان آمدهای
این پیرهنِ خاک چرا بَر تَنِ توست؟
ای ماه! چرا سرد و گران آمدهای؟
نگذار...
ای خزر،غم داری و آنرا به ساحل ریختی
ماهی عاشق سرشتم را برِ گل ریختی
آب تو بهر وضو بود، خاک تو بهر سجود
منتهی بر نقش رویا آب باطل ریختی!
چشمِ تر در حسرتِ دیدارِ جانان مانده است
خاطراتش در دلم چون عطرِ باران مانده است
در میانِ کوچههایِ خلوتِ شبهایِ سرد
ردِ پایی از عبورِ آن شتابان مانده است
سعدیِ جان در میانِ واژهها گم میشود
چون سکوتی تلخ در لبهایِ گریان مانده است
برگهایِ زردِ باغِ آرزوهایِ محال...
شب میانِ شعله میرقصد به رقصِ بیامان
میچکد از پلکِ خورشید اشکهایِ ارغوان
در حریمِ سینه میپیچد صدایِ بوفِ کور
میدود در کوچه هایِ ذهنِ من خوابِ گران
تار و پودِ هستیام در دستِ تقدیر است و بس
میتند ابریشمِ دوری به دورِ جسم و جان
سایه میگوید که فردا...
در میانِ کوچههایِ خسته از تکرارِ شب
میدوم دنبالِ ردِ پایی از دیدارِ شب
ماه در آغوشِ ابری تیره پنهان کرده سر
ماندهام تنها میانِ بغضِ استعمارِ شب
ساعتِ دیواریام در خوابِ سنگینی فروست
بوسه زد بر گونههایم خندهیِ بیدارِ شب
کاش میشد قصهای از نور در گوشم کنی
تا...
برو خوش باش! با اوهام گندمهای ممنوعه!
تنفس کن میان دود هیزمهای ممنوعه
من از عطر خوش شعر و غزل، همزاد بارانم
تو دنبال بیات نان گندمهای ممنوعه!
من از سمت غزلها آمدم، از نور و از چشمه،
نرفتم توی قابی از تجسمهای ممنوعه!
شبیه آب زمزم زیر پایت ریختم...
مادرم نیست
روی دیوار عکسهای قدیمی
چشمهایی که رفته بود از یاد
پشت آن قابِ کودکی مانده
با همان خنده های بی بنیاد
مادرم نیست، بوی نان اما
در هوا مانده ست، باور کن
روی آن سفره جای یک نفرِ
خالی افتاده ست، باور کن
در همان لحظه باد در...
گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای حضورشان نمانده است. در زندگی، بعضی بیدار ماندن ها، به پای هم ماندن ها و دل سپردن به لحظه های ساده، بزرگترین شکل حمایت عاطفی اند؛ یعنی اینکه «بودنت برای ما مهم است».
وقتی عضوی از خانواده یا...
هفت شهر عشـق را عطار گشت
چون کتاب منطقش طیار گشت
رفت زیر سایه خورشـید و دیـد
آن جوانمـردی که با عیّـار گشت
عمریست دلت شهره ی بازار جنون است
ازبس که خریدارِ سَرِ دارِ جنون است
واکن گره از روسریِ توری ات ، ای ماه!
گیسوی تو صد سلسه طومارِ جنون است
دل در گروِ برکه ی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنه ی دیدارِ جنون است
هرگز گله از گردشِ گردون...
و تو شبیه تمام چیزهایی هستی
که دوستشان دارم؛موسیقی،شعر، باران...
مـــاه ، مــاه ، ماه
گر خواهان پیشرفتی کم و بیش***سحرخیز هستی در حد شیش
امورت بلنگد ز بهر مهر و فیش***تو را پند گویم تا بدانی که بیش
گر خواهی رود کارهایت به پیش***چاره در قالب مهر است و ریش
جز این ها زمان هرگز هدر مکن***این تو و این تسبیح یالا به پیش
آنقدر اصرار ورزید که تک است و در سرایش حکم شاهی می کند
مطمئن گشتم که رخصت را چو سربازی ز بی بی اش گدایی می کند
خستگان را دیدن رنگ خوشش بیداری است
در جهان دیدم که او در خواب ما بیدار است
من تو تکرار کنم یا که تو تکرار مرا
که چنان وصل شدم از بر دل ،بهر فنا
مستِ خیال را شوقِ وصال نیست
جز نامِ تو هرگز شعری روان نیست
زخمِ دلِ من از غمِ هجران تو خون است
این دیده به جز گریه و باران که جان نیست
در خاطرهات گرچه مرا جای نماندهست
جز داغِ تو بر سینهی من نقشی نهان نیست
این سینه بدونِ...
صندلی روبهروی من خالی
مثل آغوشِ بیکسی وا بود
هر شب از حجمِ این سکوتِ کبود
خانه در فکرِ خودکشی ها بود
پشتِ شیشه، درختِ پیرِ حیاط
سایهاش را به خاک میسپرد
باد، با برگهای زردِ خودش
نامههایی به هیچکس میبرد
آینه روبهروی دیوار است
چهرهام را ولی نمیشناسد
هر...