متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
به جان تو مادر،
بوی گل یاسمن میدهد -
عشق!
بی عشق ، جهان تندیس سنگ است
بی عشق ، دنیا ، تماشای درنگ است
چه بدانم آخر...
یک روز میگویند عاشق ایم
روز دیگر فارغ اند.
امروز دوستت دارند و روز
دیگر "سرم شلوغ است برایت
وقت ندارم"
وقتی میگویی که تو عاشق نیستی!
وابسته ای
چنان رنگ سرخ به چهره میگیرند
گویی تمامِ بی معرفتی هارا به آن ها
نسبت داده ای.
کجا...
قصه ای تلخم، میانِ داستانهای شیرین
خارِ خشکی در میانِ باغ و گلهای رنگین
خندهها برلب،ولی درسینه بغضی دیرین
زنم نقشی زِاندوه بربساطِ این جهانِ زرین
شهر،پُر شادی ومن با خیالت هم سخن
همنشینِ سایههایم،درسکوتِ سردِسنگین
بینوامرغی که دربندِ قفس،بی هم زبان
نالهاش گم میشود درشوروغوغایِ زمین
آه از این...
دفتر کهنه ی عشق ورق خورد ،
زیر تلی از خاکستر خاطرات ،
آتش پنهان عشق شعله کشید و
قاصد عشق چشمک زد ،،،
احساس خندید ،
در تلاقی دو نگاه ...!
زیبا نیست پرواز
وقتی
پرنده ای
در قفس
می زند نفس
به عشق آزادی.
گاهی تنها یک «دوستت دارم» کافیست تا ویرانهای که سالها در سکوت و فراموشی فرو ریخته، دوباره جان بگیرد؛ تا ریشههای خشکیدهاش در آغوش امید نفس بکشند، از میان ترکهای قدیمیاش جوانههای تازهی عشق برویند و شاخههای شکستهاش دوباره رو به آسمان قد بکشند؛ گویی عشق میتواند تمام زخمهای گذشته...
در مردمک چشمانت
هر روز ردّی از من کم می شود؛
دست هایم
دیگر توان رسیدن به جهان مرموزت را ندارند؛
فقط گاهی
به سوی تو بلند می شوند
مثل شاخهای نیمه خشک
که هنوز باران را
از حافظهاش میطلبد.
اشتهای زیستن ندارم، اما
قرص ها ، نان شب های...
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم...
حرفی بزن، گرفته دلم؛ شوکران بریز
چیزی بگو، غزل به لب استکان بریز
مویی رها کن و عطشم را بهانه باش
از سمت شانه تا به جنون نردبان بریز
کمخون شدم، سپید شدم، مثل شعر نو
بر سیب زرد گونهی من زعفران بریز
جان مرا اگر که بخواهی، بیا بگیر...
هر بار
که میخواهی فراموشم کنی،
دلت
بهانهای تازه میتراشد؛
انگار عشق،
خانهایست
که کلیدش
فقط در دستِ من است
عشق چیزی نیست
نه
همه چیز است
عشق درخت نیست
که بشود با تبر و کلنگ قطع. کرد
عشق اندیشه است
گلی هست در گلدان
که به یاد او گذاشته ای
عشق نشاط خوردن یک قهوه است در کنار او
که ذرات وجودت را به اسارت میگیرد
یا که جمله...
عشق
یعنی
من وتو دوشادوش
زیر یک چتر
تا خدا برویم.
عشق
یعنی
دو استکان چایی
در
افق
من و تو
تنهایی.
با پای دل قدم زدنم در کنار تو
یعنی عبور خستگی از روزگار تو
در سردی همیشه این بیکسی هنوز
روشن شدهست جان من از افتخار تو
هر شب دلم به پنجرهها خیره مانده است
شاید گذر کند نفسی از دیار تو
طوفان رسید و سهم من از باغ عاشقی...
و عشق مرا میبرد
به اسارت انگور
در تُنگهای نقرهای
که مهتاب چشم میگذارد
و شب مست میشود
تو مخدری هستی به نام عشق
پر از تسکینی و التیام
رفو میکنی جراحت کهنه احساسم را
و با تو حس میکنم در تله کابین
زمان مسافر خوشبختم
انگار با تو دلتنگی معنا ندارد
و تو پاد زهر تمام سموم آفاتی
باشی هستم ،آبادم ،آزادم ،پر از نشاطم
تو برایم...
زیر
عکست
نوشته بودی :
«عشق را
بی حصار می خواهم»
و من
در گشودم
و
رفتم
نه از قلبت.
دل به دستت داده ام
دل به دستت داده ام امروز و فردایش مکن
این دلِ دل دلبسته را بازیچه فردایش مکن
دیده ام از انتظار ِ وعده ها خون گشته است
چشم گریانم اسیرِ حسرتِ فردایش مکن
گفته بودم عاشقم از عشق زخمی مانده ام
زخمِ دل را باز...
شاید عشق همین باشد
تمایل به تکرار یک نفر تا همیشه