در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ !!!!
از سایه ى سنگین تو من کمترم آیا بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش ... چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟!
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تو سراب موج گندم ، تو شراب سیب داری تو سر فریب آری! تو سر فریب داری لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند چه توقعی است آخر ، که تو از طبیب داری
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.
همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام! عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست..! و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما...!
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش
در قلب من سراغ غم خویش را مگیر خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن...!
باز با گریه به آغوشِ تو برمی گردم چون غریبی که خودش را برساند به وطن
خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
داوری عادل تر از تاریخ در تاریخ نیست نور هرگز در شبِ ظلمت نمی گردد هلاک
تا نبینی اشک های شمع از بی طاقتی ست در دلم آتش به پا کردم ولی نگریستم !
قفس گشودی ام و ”اختیار” بخشیدی همین که از قفست پَر زدم زمین خوردم!
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد...!
تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران که آسمان و زمین را بهم بیامیزی...
در چشم دیگران منشین در کنار من ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است.. با یکدگر دو آینه را رو برو مکن!!
چندیست از تو غافلم ای زندگی ببخش چنگی به دل نمیزنی این روز ها تو هم!!
من به چشم تو گرفتارم و محتاج...
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال بوی گیسوی تو را می جویم از پیراهنَم
قاصدک های پریشان را که با خود باد برد با خودم گفتم مرا هم می توان از یاد برد ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانه ای را برد از بنیاد برد عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی...