متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
لبت را قسمت من کن که دیریست چشم در راهم
نگاهت کو که سال ها هست به عمق زخم درگیرم ؟
ببینم تنگ تر میشه شبی این وسعت آغوش ؟
بگو محزون صدایت نوش ، رگ دوم صدایت گوش
چنان محکم بگیرم ،دست های گرم تب ناکت
رد انگشت حک...
تا به عمق استخوانم ,مبتلا ست
درد من دوری نبوده باور تو نابجاست
زخمه زن، جانم بگیر، اما نگو،دیگر شده
این شدن معنی ندارد تا که دست هامان جداست
پیله کن از نو بساز من هم هوادار تو ام
قسمت من گر نبود، دنیا نبوده، این تمام ماجراست
تا به...
دیوانگی ای وای ندارد
هوی از تو مرا های ندارد
فنجان دل از دست تو افتاد
این کافه دگر چای ندارد
بارها قبل دیدنت جمله را از بر کردم
بهر جلب نظرت مدحیه در سر کردم
زندگی آموخت رأس هرم زندگی ام
من ندانسته چه عشقم را پر پر کردم
حال خوبم را، به اقیانوس آرامش آغوش تو مدیونم،
نمیدانی بدان...
قبله را سمت تو دارم
تو برخاستی
و ایستادنت
مغناطیس جهت را به جهان بازگرداند
به تماشایت سحر شدم
به حیرت پیچش موهایت
چرخ زنان نظر شدم
شگفتانه هایت تمامی نداشت
ما مانده بودیم و
روبهروی
با حقیقتی که
پنهان شدن را
بلد نبود
مرا به نام مخوان
نام
حجاب...
هرکی منو می بینه
میگه شکسته شدی
حتّی دلم نمیاد
بگم دلیلش تویی ...
هوایت انقدر خوب است
که هربار میشود مغلوب تر دنیا
دلم خوشحال میماند
صدایت انچنانم هست
که گویی در نبودت ساکت است دنیا
شیار گونه ای داری
ولی وصفش توانم نیست
خودت باشو حلالم کن
و اگر این همه خیال
بالهایم شود،
شاید روزی، آن سوتر از این جهان،
دستهای هم را بگیریم
و به زمستانهای پشت سر
لبخند بزنیم...
ببین،
پنجره را باز گذاشتهام؛
شاید باد
از کوچههای خیال
از میان همین شبها
خیالت را بیاورد...
سرمه چشمش گمانم قهوه است
اینهمه بیخوابیم بیربط نیست
سوزن ته گرد صبرم لای مویت گیر کرد
خودنویس رنج دوریها تورا تحریر کرد
با زبان مادری گفتم به تو بیدادگر
پونز چشمت خمار بود و مرا هم پیر کرد
justfor5436
آسمان دل را محبوس کرده ام در تابوت
مثل یک مومیایی
روزی این بیکران اسیر، دل نام داشت قبل از اینکه تو بیایی
نداشت هیچ دردی بجز سوختن، آنهم در کنار تو
سوخت بینوا از نسوختن، نه گلایه ای کرد نه ادعایی
غروب باشی میشوم خورشید ؛
تا سرم را روی شانهات بگذارم و پشتِ تنت پنهان .
باران باشی میشوم خاک ، زیر پایت ؛
تا عطر تنت را بیافشانم و به جهانیان بفهمانم که عشق چه بویی دارد .
قهوهی قجری باشی ، خطرپذیر میشوم ؛
تا بدانند اگر زهر...
حرارتی را در من برمیانگیزانی
و آتش خفته را برمیافروزی
زبانه میکشم در زبانت وگره میخوریم در هم
عطشی از درون مان شعله میکشد
وما را به هم پیوند میدهد
نه کبریت یم، نه باروت و نه هیمه
دو انسانیم که درهم متبلور میشویم
بوسه ها در سراشیبی عجله و...
ای بهانهٔ بارون
تو خیابون،
قدم بزن
تا
به تماشای بنشینم
تو
و برگ ها را .
برایت میمیرم!
این تنها هنریست که دارم.
غیر از آن هیچ نمیدانم...
آه که چه دست و پا چلفتیام!
مهم نیست
صبح
چگونه می رسد
بودن دوباره ی تو
در کنار من
شروع زندگی است.
صبح و لبخند و پنیر و چای تازه دم
بی تو می جوشد دلم تا نیمه شب
مثل دیشب
امشبم
با یاد چشمانت گذشت .
باران که می بارد ،
میروم جایی کنجِ
خلوتِ دل می نشینم ،،،
زیرِ سایه ی خیالت
دانه دانه ،
مرواریدِ اشکهایم را
به زنجیرِ عشقِ تو ،،،
می آویزم .
شب برای ماه
ماه برای ماهیان حوض
من برای تو
شعر عاشقانه سِرو می کنم.
من این «تن-خاطره»ی ملتهب را
این جغرافیای پوشیده از
جای زخمِ بوسههایت را
کجای این خانه بیاویزم
که جیغ نکشد؟