متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
از سپیده دم صبح امروز
تا تاریکی شبِ فردا
اشک میریزم
از امروز به گذشته میدوم
به دقیقه ها قبل
ساعت ها
روز ها و سال ها
از امشب به ده سال گذشته میپرم
و کسی که آن شب مرا رنجانده را به خاطر میآورم و اشک میریزم
چه حافظه...
شعر اول :«پاییز از چشمهای من شروع شد»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
پاییز از وقتی شروع شد که تو رفتی…
نه آن روزی که برگها زرد شدند، نه وقتی که باد کوچهها را از عطر باران پر کرد؛ پاییز از همان لحظهای شروع شد که نگاهت را از من گرفتی و...
مجموعه شعر :«پاییز آدمای رفته»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
بعد از تو، جهان…
جهان رفت… و من ماندم با خانهای که بوی نبودن میدهد، با روزهایی که قرار نبود اینقدر زود رنگ رفتن بگیرند…
هنوز باورم نمیشود مرگ بتواند اینقدر ساده از دری وارد شود و یک زندگی را به دو...
محبوبِ من ...
دست در دستِ خیالت
میآیم
تا غروبِ دلتنگیهایم؛
آنجا که آفتاب
از شانههای خستهٔ
آسمان فرو میافتد
و سایهی تو
تا انتهای تنهاییام
قد میکشد.
محبوبِ من ...
چه تلخ است
نبودنت؛
وقتی تمامِ من
بهانهی آمدنت میشود
و هیچ دری
به سمتِ تو
باز نمیشود.
ببین...
دنیا چنین است خدیجه!
ابتدا تابش آفتاب را بر تو عیان میسازد
تا که فریب پرتوهایش را بخوری.
صبح کاذب را بر سر راهت میگذارد،
تا که در دام نسیم صبحگاهیاش گرفتار شوی!
با زیباییهایش فریبت میدهد،
که گمان کنی خوشبختی!
و بعد دقیقه به دقیقه عمرت را از تو...
ستارهای در گوشی به من گفت:
تو در غروبی غمگین،
در کنار جادهای
با وقار و عظمتی خاص خواهی مرد!
تو در میانه غروب و درخت لیمویی خیس
تو در یورش مهای غلیظ خواهی مرد!
تو خواهی مرد و دخترکان از آرایش خود دست نمیکشند
زندگی هم، نظم بیخود را...
چه غریبانه دل را
در آغوش می گیرم
و در باغِ خاطرات می نشینم
کنار گلهای حسرتی که
روئیده بر مزار سرد آرزوهایم !
آغاز کرد و نیمهکاره رها کرد؛ درست میانِ لجنزاری که حالا جایِ ردِ پایِ خونآلودش، بویِ تعفنِ خاطره میداد. قلبم را نبرد، او فقط حفرهای در سینهام جا گذاشت که حالا با هیچچیز پُر نمیشود. نه آشیانهای مانده، نه روحی؛ فقط من هستم و این کوچهی تاریک که دیگر حتی...
دلم
با
رفتن
نبود
اما
چاره
دیگهای
نداشتم.
بعد از رفتنت خانه ی دل
فرو رفته درسکوتی وهم انگیز و
خالی از سکنه ،،،
من مانده ام و شب ناله های
جغدِ بی خانمان در
خرابه های دل !
برگههای مچاله و نامنظم دور میز پخش شده بودند. سرش را روی میز گذاشته بود و در فکر قدم میزد؛ همان روز پاییزی را به یاد میآورد: خیابانی بیجان و سرد، کوچهای کنار خانه، و خودش که دنبال کسی میگشت.
آری، به یاد داشت؛ تنهاِ تنها مانده بود و با...
در تاریکیِ مطلق ایستاده بود؛
تنها
سرد
بیدفاع
بیحرکت
سرمایی عمیق در نگاهش موج میزد. به آسمانِ تاریک و نیمهابری خیره مانده بود، غرق در خاطراتش؛ انگار دیگر هیچچیز را حس نمیکرد
کسی صدایش زد. برای یک لحظه از دنیایِ فروپاشیدهاش جدا شد و به آنسو نگاه کرد هیچکس آنجا...
صدیقه جُر
گل، از باد گلهای نداشت؛
دلش از باغبانی گرفت
که عطرش را ندید
و خارش را به خاطر سپرد.
مدتهاست
از کسی نمیپرسیم: «خوبی؟»
فقط لبخندش
را میبینیم
و خیال میکنیم
چراغی در خانهاش
روشن است.
چه بسیار پنجرهها
که از دور روشناند،
اما پشت شیشه
کسی زندگی نمیکند.
آدمها کنار هم نشستهاند؛
فنجانها گرماند،
چراغها روشن،
و میان دو صندلی
جنازهی یک گفتوگو
سالهاست
خاک میخورد.
پیراهنهای زیادی از غم دریدم
که هیچ خیاطی نتوانست
آنها درست و حسابی دوخت و دوز کند!
لیکن هرچه پیراهن شادی پوشیدم
یا تنگ بود
یا کوتاه
یا در تنم
رنگ ماتم نشاند...
ابر از غرش و فریاد آسمان می گرید ،
دلش غمبار ،،،
گریه هایش بی امان و های هایش ،
پر زِ رگبار !
شعر پنجم:پاییز بی تو
پاییزِ بیتو
چیز عجیبیست...
همان کوچه است،
همان پنجره،
همان درختی که
هر سال
زودتر از همه
زرد میشود.
اما انگار
چیزی در جهان
کم شده است؛
چیزی شبیه
صدای قدمهای تو
روی برگهای خیس.
امروز
یک فنجان چای ریختم
و بیاختیار
فنجان دوم را
کنار...
در گوشه ی تنهایی، دل یاد تو می افتد.
دل یاد تو می افتد، باران به چشمانم...
دل آبستنِ غم است ،
نه سقط می شود و نه فارغ !
زندگی
کابوسی
بی انتهاست
اگر
تو
نقش اولش نباشی.
این روزها
آسمان انگار همدردِ دلِ من شده است...
هر صبح با چشمانی ابری بیدار میشود
و هر شب،
بغضِ سنگینش را
روی شانههای خاموشِ شهر میبارد.
از در و دیوار غم میچکد،
کوچهها پُر از دلتنگیاند
و پنجرهها
مثل چشمهای خستهای
به انتظارِ اتفاقی نشستهاند
که هیچوقت نمیرسد...
رادیو...
پُر شده جام امشبم
از غم لحظه های تو