متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
نسل آدم های مورد اعتماد و درست منقرض نشده،ما چسبیدیم به آدم های اشتباه.
پرسید گریه چطور بند میاد
گفتم:
بعضی گریهها
برای بند آمدن
نیامدهاند.
گیلاس چه رنگی است
زرد یا سبز نمیدانم
کوری در به درم کرده
ولی خوشا به حالم که نبینم
طعم خوبی دارد همچنان کمی تلخ است
خود را به کوری زده ام تا نبینم که
حقیقت تلخ است .................
چنان בرگیر زنـבانی به نام زنـבگی گشتیم.
ڪه هیچ راه فراری نیست الا مرگــ...
بهتزدهام
آنقدر دل نازک و شکننده شدهام که با کوچکترین حرفی، بغضم میترکد و اشکهایم سرازیر میشوند.
درونم دریایی از اندوه ست آنقدر عمیق که میتوانم ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها گریه کنم، بیآنکه خسته شوم
انگار تنها کاری که بلدم گریه کردن است.
گویی تمام روح من اسیب دیده تمام سلول به سلول من عمیق گریه میکنن من لبخند میزنم
در کوچه های خاطرات ، پرسه می زنم
می رسم به تو .....
تو در تک تک خاطرات من حک شدی
نقش رخ مردانه ات ، قد و بالای بلندت ، صدای گرمت
مگر از یادم می رود ؟؟!!!
سینه ام سنگین می شود ، بغض راه نفسم را
می...
تلخیِ این روزگار سرב را،
از نبوבنهاے تو בارم همین...
به وقت روز .....
دویدن و دویدن
حرص دنیا را زدن
مال و منال جمع کردن
به وقت شب .....
ز بیم یغماگر نخوابیدن
به روز و شب مردگی کردن
زندگی را به فردا موکول کردن
در آخر عمر را به یکباره باختن
فرصت زندگانی به فنا دادن
.......
غروب جمعه ی سرد زمستانی
گورستان در سکوتی وهم آلود فرو رفته
و مردگانی که خاموش و بی صدا ، در کنار هم
به خواب ابدی رفته اند
ایستگاه آخر .....
اینجا ته دنیاست
اینجا پایان زندگیست
............
مرد آفریده شدن در این دیار که در آن زندگی می کنیم تلخ ترین سرنوشت را رقم می زند
پا به دیاری می گذاری که در آن آنقدر شرمنده خواهی شد که هر روز بر لحظه تولدت لعنت می فرستی
شرمندگی یک پدر، سرطانی ست که درمانش فقط مرگ است؟
و تو میروی و من با تلخند چشمانم قطره اشکی را بدرقهی ردپایت میکنم....
چشمه ای که همواره از زمین می جوش
ابری که در سکوت گریه می کند و خاکی که غبار های عزیزش را باد با خود به آن سو این سو می کشد اندوه های بسیاری قلب من تمام نمیشود..
بر تنش میکند
پیراهن انتظار را
و میدوزد رشتهی امید را
به دستان جاده
پنجره
سینه ش را
میلرزاند
به واژهی دلتنگی و
در سایهی خیال
فاصله ها را
به جان میکشد
بقچهی خاطرات باز مانده است
اکنون
آسمان بغضش میترکد
چه سخت مینوازد
قاب عکسِ یادگاری
آهنگ جدایی را...
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
جایی دورتر ازخودم ایستاده ام به تماشای خودم و روحم چه بی رحمانه خسته است...
پدرم به کجا روم و
به کدامین زبان فریاد بزنم ؟
واژه ها درد میکشند ،
کـم میآورند، میمیرند ،
دل تنگم را چگونه با واژه ها
برایت توصیف کنم ؟
بگو اینک کجایی ؟
کجایی که ببینی بی تو
چگونه غریبانه
سر بر شانهی بیکسی گذاشتهام...!!
گم شدم در لابلای خنده های تلخی که هیچکسی
به آن شک نکرد
دلم دشتیست که
شادی سالهاست، از
آن کوچ کرده، است
در جمع نمیخندم
خنده برای کسیست
که جگرش اینهمه
خونآلود نیست
«نوری تلخ در من مانده؛
نامش وطن است.»
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد