متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
در کوچه های خاطرات ، پرسه می زنم
می رسم به تو .....
تو در تک تک خاطرات من حک شدی
نقش رخ مردانه ات ، قد و بالای بلندت ، صدای گرمت
مگر از یادم می رود ؟؟!!!
سینه ام سنگین می شود ، بغض راه نفسم را
می...
تلخیِ این روزگار سرב را،
از نبوבنهاے تو בارم همین...
به وقت روز .....
دویدن و دویدن
حرص دنیا را زدن
مال و منال جمع کردن
به وقت شب .....
ز بیم یغماگر نخوابیدن
به روز و شب مردگی کردن
زندگی را به فردا موکول کردن
در آخر عمر را به یکباره باختن
فرصت زندگانی به فنا دادن
.......
غروب جمعه ی سرد زمستانی
گورستان در سکوتی وهم آلود فرو رفته
و مردگانی که خاموش و بی صدا ، در کنار هم
به خواب ابدی رفته اند
ایستگاه آخر .....
اینجا ته دنیاست
اینجا پایان زندگیست
............
مرد آفریده شدن در این دیار که در آن زندگی می کنیم تلخ ترین سرنوشت را رقم می زند
پا به دیاری می گذاری که در آن آنقدر شرمنده خواهی شد که هر روز بر لحظه تولدت لعنت می فرستی
شرمندگی یک پدر، سرطانی ست که درمانش فقط مرگ است؟
و تو میروی و من با تلخند چشمانم قطره اشکی را بدرقهی ردپایت میکنم....
چشمه ای که همواره از زمین می جوش
ابری که در سکوت گریه می کند و خاکی که غبار های عزیزش را باد با خود به آن سو این سو می کشد اندوه های بسیاری قلب من تمام نمیشود..
بر تنش میکند
پیراهن انتظار را
و میدوزد رشتهی امید را
به دستان جاده
پنجره
سینه ش را
میلرزاند
به واژهی دلتنگی و
در سایهی خیال
فاصله ها را
به جان میکشد
بقچهی خاطرات باز مانده است
اکنون
آسمان بغضش میترکد
چه سخت مینوازد
قاب عکسِ یادگاری
آهنگ جدایی را...
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
جایی دورتر ازخودم ایستاده ام به تماشای خودم و روحم چه بی رحمانه خسته است...
پدرم به کجا روم و
به کدامین زبان فریاد بزنم ؟
واژه ها درد میکشند ،
کـم میآورند، میمیرند ،
دل تنگم را چگونه با واژه ها
برایت توصیف کنم ؟
بگو اینک کجایی ؟
کجایی که ببینی بی تو
چگونه غریبانه
سر بر شانهی بیکسی گذاشتهام...!!
گم شدم در لابلای خنده های تلخی که هیچکسی
به آن شک نکرد
دلم دشتیست که
شادی سالهاست، از
آن کوچ کرده، است
در جمع نمیخندم
خنده برای کسیست
که جگرش اینهمه
خونآلود نیست
«نوری تلخ در من مانده؛
نامش وطن است.»
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد
استادی داشتم برای خودشناسی
پای کلاس درسش مصرانه شرکت داشتم
موبه مو نکته برداری میکردم
تا روزی بهم گفت گفتنیها را گفتم
برو هر وقت پنجاه صفحه از خودت نوشتی بیا
سالهاست رفته ام
این پنجاه صفحه لعنتی هنوز تمام نشده
امشب تمام نوشتهایم را سوزاندم
چون فهمیدم
هیچ نیستم
رسم روزگار، ✍🏼
آدمها اول با لبخند
به روحت نفت میریزند
بعد از تعجب میپرسند:
چرا سوختی؟
دوستت دارمهایشان
همچون سیگار بود؛
روشن که کردند
کام گرفتند
و تهِ مانده مرا
در خاکسترم
دفن کردند.
گفتی دل نشکستهای،
اما من دیدم
چگونه بغضت،
هر شب دلِ خودت را
به هزار تکه میکند...
و سکوتت،
سنگینتر از هر فریاد است 🕊
پرسید چگونهای؟
گفت چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کِشتی بشکند و هریک بر تختهای بمانند؟
گفتند صعب باشد
گفت حال من هم چنین است ...
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...