متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
برای ماندن
نه
با غم بیا
ماندگار می شوی.
مُردم
وقتی افتادم
از چشم تو...
پرسید :
بعد من
با کی
درد دل می کنی
گفتم :
با خیالت .
از دردهایش چیزی نمی گفت
و من میدانستم:
کارد، وقتی به استخوان میرسد
آدم را لال میکند.
هیچکس نمیداند
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
بی خیالم
که
چای دم بکشد
شاید امروز
سر برسد
آن عزیزی که برده ام از یادم
در
چشم تو می میرم
یک شب ،
شب بارانی
در
غربت آغوشت
در
کوچه ی تنهایی
امان از روزی
که
نفست را هم نفست بگیرد
برای باریدن عجله نکن
وقتی رفت !
می فهمی.
من حاصلِ سالیانِ دراز زیستن،
در، پس، دردهای بیکرانم؛
تجلیِ یک “حقیقتِ تلخ”.
که هیچ قصهپردازی، توانِ بازگوییِ شکوهِ رنجهایش را ندارد.
بواسطه زخمهایم ، دیگر نفسهایم به شماره افتاده ...
ای زندگی تو لحظه به لحظه ،شاهد این رنج بودی !
پس راویِ حقیقت پنهانش باش...
و پس از...
*مرگ*
عزیز آسمانیم هنوز رفتنت را باور ندارم اما مرگ خودم را هر روز بیشتر باورمیکنم
چرا روزگار مرا از دیدن تو محروم کرد او که می دانست بی تو من تمام در وپنجره ها اتاقم را می بندم وپرده ها را می کشم وتا ابد در تنهایی خود می مانم
چرا این خانه اینهمه تاریک است
چرا شیشه های پنجره روشنایی روز را عبور نمی دهند
چرا دلم دیگر شادی را درک نمیکند
تو بهتر از همه می دانی که درد من نبودن توست
همچو جام زمی خالی
خوشم با آرزوهای خیالی
پرم از درد و برلب خنده
نصفم زنده ونصفم مرده
میدهدنفسهایم بوی مرگ
زرد شده ام میریزم همچو برگ
پشت پنجره چشمانم ز اشک پرشده است
تپش های قلبم به شمارش افتاده است
گویی نفسهایم به مقصد رسیده اند
که چنین قدمهایم...
گفته بودم که اگر بروی، جانِ من از دست می رود!
باورت این بود که این قلب، به بن بست می رود!
تو که رفتی، قصه یِ ما در سکوتِ سردِ خاک!
مثل ابری تیره گون، تا آخرین پست می رود....!
به_قلم ؛مهدی ابراهیم پورعزیزی
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دلتنگ ترم مثل همیشه در غروب پنجشنبه ای دیگر وقتی بغض های بی امانم، در هجوم غصه ها می شکند و زبان از واژه ها تهی می گردد ، آنجاکه بی قراری اشک ها قصه می شود پشت سکوت نشسته درهجوم ضجه های...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
نه اشک
نه غم و غصه
نه دست و لبهای گرممان
هیچ کاری از دستشان ساخته نبود
ما در دام این زندگی گرفتار شدیم و
حال باید برای زنده ماندن
گوشت و استخوانمان را تکه تکه از دست دهیم.
ای خدا...
زندة بودن راب بیدارى گذراندیم به امید روزی ک تا ابد به اجبار بخوابیم .
لکن دنیارا چ بد ساخته اند کسی راکة دوست میداری..
اوتورادوست نمیدارد.
ومن نگرانم ک دست أهریمن کجا برشانه ام فرود أمده است ؟ کة دوست داشتن برایم فعل خیال هست وتفسیر .
گوشهی کتابش نوشته بود:
و من بیش از خودِ تو،
دلتنگِ تمامِ نزیستههایمان خواهم بود.!