متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
پرسید چگونهای؟
گفت چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کِشتی بشکند و هریک بر تختهای بمانند؟
گفتند صعب باشد
گفت حال من هم چنین است ...
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...
✍️هدی احمدی
نشر با ذکر نام
می خواهم باور کنم دیگر غمی نیست و هیچ گره ایی کور نمانده
می خواهم باور کنم ،خوشی زده زیر ِدل ِتمام ِمردم شهر و همه از زور ِبی غمی ،غمگینند...
دوست دارم عزمم را جزم کنم و
با جسارت زیباترین واژه ها را...
شـב باران باریـב بر گونـہ ام.
آرزوهایے کـہ یک بارـہ همـہ حسرت شـבن.
هر چه בر سر آرزو بوב.
یـڪ به یـڪ حسرت شـבن.
روزی
دلت برای هیچکس نخواهد لرزید،
نه برای نامی که در دفتر خاطرات جا مانده،
نه برای صدایی که در تلفن خاموش شد.
تنها گلها خواهند بود
که با تشنگیشان
یادآور میشوند
هنوز چیزی برای مراقبت باقیست.
و تو،
با فنجان قهوه در دست،
خواهی پذیرفت
که فراموشی،
گاهی شفاست.
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
مرگ را دیده ام نشسته زیر شاخه ای از درخت که پیرهنی از ذرات مه گرفته نیستی را برای من می بافت .دلم روزگاری حال چای داغی را داشت که از سماور جریان سیال زندگی بر استکان ها ریخته می شد پر شور و شر فراوان .. اما حالا دیگر...
مردی همسرش لکه سپیدی در چشم داشت ولی چون او عاشقش بود سالهای سال متوجه این عیب نشده بود.
روزی به چشمان همسرش نگاه کرد و گفت : این سپیدی چشمت از چه زمانی پیدا شده؟ زن گفت : از همان روزی است که عشقت نسبت به من سرد شده...
برف میبارد و همه خوشحالند و من غمگین …
دارد رد پاهایت را می پوشاند برف !
روزگار دزد ماهری است .
شادی را زیر بالش خود مخفی می کند ملحفه ای از غم بر روی ما می کشد .
ساکنان رنجیده زمین از شدت یاس ٬کوهانی از غم را به دوش می کشند .
در اتاق ٬ حسرت ها در هم می غلتند ...
پاییزم...
مثل بوته ی گلسرخی
که عریان شده
ز هرچه ترسیدم عاقبت همان شد
بزرگترین בروغ زنـבگیم اینه..،
ڪه بی تو زنـבه ام هنـــوز...
آدمی، درختیست
در میانهی یخبندان!
هرچه هم تقلا بنماید،
سرانجام سوز مرگ، او را از پا میافکند.
دانم ای مـادر میان کـوه و دشت
این تو بـودی دوش تا دوش پدر
کـردی از هـر آرزوی خـود عبـور
تـا ببـینـی شـادی دخـتـر، پسـر
من که میدانم زمان با تو چه کرد
کاینچنین موی سپید آمد به سر
دانـم از کـوه و کمـرهـای طـویل
حـاصـلی نامـد بـهجـز درد کمـر...
ڪاش بوבے و میـבیـבے،
ڪه ݼگونه میگذره این بـے تو بوבن هاے من.
چقـבر سخته پر از حرف باشی و،
جای سخن چشمت ببارב.
برای ماهیها
از نجابت تور صیاد مگو!
آنها تنها بازماندهی چاقوی سلاخی
میان دستان ماهیگیرند.
ریش روزهایم
سفید میشود
درسیاهیِ روزگارِ بیمادری
تورا را یافتم!!! اما بی درنگ دیربود....
هر دو خونین از جدال، بازگشته بودیم
سالها قحطی محبت را عطش داشتیم
و هیچ بارانی از آغوش سیرابمان نمی کرد........
ژاکت کهنه تقدیر یگانه تن پوشمان بود ،
وشال گردنی از اجبار گلویمان رامی فشرد...
پیله هایی از جنس باور های درهم...
سختـہ בلتنگ کسے باشے و قسمت نشوב בیـבارش.
بـہ یاב خاطرات او...
شبم پر شـב ز בلتنگی.