جدید ترین متن ها و اشعار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا
- خانه
- متن ها
بعضی درها که بسته میشوند، نه از سرِ قهرند و نه از رویِ ضعف؛
پشتِ آنها، دلی ایستاده که آنقدر شکسته و آنقدر فهمیده،
که دیگر هیچ راهی برای برگشتن باقی نمانده است.
پس اگر روزی دیدی دری به رویت بسته شد،
به جای آنکه خودت را قربانی قصه کنی...
این روزها
آسمان انگار همدردِ دلِ من شده است...
هر صبح با چشمانی ابری بیدار میشود
و هر شب،
بغضِ سنگینش را
روی شانههای خاموشِ شهر میبارد.
از در و دیوار غم میچکد،
کوچهها پُر از دلتنگیاند
و پنجرهها
مثل چشمهای خستهای
به انتظارِ اتفاقی نشستهاند
که هیچوقت نمیرسد...
رادیو...
پاییز را با آمدن قاصدکش می شناسند،
مــرا با رفتن به قربان تــ🫵ـــو...
نمیدانم چند سالگی بود که فهمیدم.
قاصدک ها خبر از اومدن پاییز میدهند.
یادم نیست.
ولی خوب میدانم با اومدن هر قاصدک پاییز نزدیک است.
و هر پاییز یعنی یک سال بزرگتر شدن یک سال پیر تر شدن،
((خدا میداند قرار است چند تا قاصدک دیگر به روی ایوان خانه...
راحتــ شکستــ و رفتـــ ،
قلبـــ خودشــ نبود که دردشــ بگیرد...
چه بی رحمانه است زندگی.
وقتی قرار است با خاطراتش زندگی کنی نه با خودش...
دلتنگی هم جزئی از عاشقیست...
تنها چیزی که از تو ندارم، فقط خود تــ🫵ـویی 🥺🥺🥺
زنبیل حصیریِ در دستم را بر روی
زمین میگذارم. مدتی میشود که
به دنبال راه نجات میگردم..
چشم میگردانم!
گویی آن را پیدا کرده ام..
قدم اول
قدم دوم
قدم سوم
قدم چهارم
و بالاخره میرسم و کنارش مینشینم.
چشمه را میگویم!
میبینم پرستو هایی را که به دنبال
یکدیگر...
پشت این چهره ی خندان،
غمی بی پایان جریان دارد...
فردای آرزو را ،
گویند راه دور است
تو آرزوی من باش
اکنون، وقت عبور است
فرق است بین بودن
با زیستن به رویا
رویای آخرم باش
که زندگی به زور است
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
که تحمل نفس های اضافی بی تو سخت استـ...
🎼⭐
و او که نور را درمییابد و حقیقت وجودش را که زاده شده از عشق در معبدهای مختلف رحم، تن و خانه است و در می یابد که همهچیز در خدمت به اوست و نه در جنگ با او، آرام میگیرد، خانواده حقیقی خویش را در آغوش میفشارد و...
این دل تشنه ی عشق را،
فقط آغوش تــ🫵ـو سیراب کند...
دلم بوسه از لبهای انار گونه ات را میخواهد.
همانقدر سرخ،
همانقدر دلچسب،
همانقدر ملس...
ای خزر،غم داری و آنرا به ساحل ریختی
ماهی عاشق سرشتم را برِ گل ریختی
آب تو بهر وضو بود، خاک تو بهر سجود
منتهی بر نقش رویا آب باطل ریختی!
نفسهایت را به باد بسپار؛
بگذار بیقراری،
در کوچهای خاموش،
آنها را در آغوش بگیرد.
بگذار عطرِ تو
در امتدادِ دیوارهای خسته
پراکنده شود
و شب،
نامت را
آهسته
در گوشِ پنجرهها زمزمه کند.
"نقاشیِ خدا"
باد
برگها را
روی زمین میکشد.
نیمکت
در سکوت
تماشا میکند.
انگار خدا
در پاییز
نقاشیِ تازهای شروع کرده
و هنوز
رنگها را
خشک نکرده است.
هراس دارم از اینکه،
لحظه ای گمان کنی از یادم رفته ای...
نکند سهم من از بوسه از آن کنج لبان تو فقط آه شود... 🥺🥺🥺
و تو زیباترین هدیه برای زمینی
امروز را به خاطر بسپار و فردا را بهتر زندگی کن.......
چه ها میشد اگر امشب میان خواب و رویایم
تو در اوج خیالم سهم من بودی...
ز لبهای شکر بار تــ🫵ــو هرگز سیر نشد دل...