جدید ترین متن ها و اشعار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا
- خانه
- متن ها
✒ نسرین حسن زاده ( آتریسا)
تو ،،، عطرِ خوشِ کدام خاطره ای
که مانده در لحظه لحظه ی
خیالم هنوز !
به کرشمه ی نگاهی برده ای قرارِ ما را
تو مگر ندیده بودی دلِ بیقرارِ ما را ؟!
شعله می زند به جانم هر دم آن دو چشم شهلا
تو به چشمِ خود ندیدی حسرتِ اقاقیا را
به سینه من دلی افسرده دارم
هزاران حسرتِ نشمرده دارم
خزان از ره رسید و زردِ زردم
به باغِ دل گلی پژمرده دارم
آمدم که کنم،چراغی روشن
درتاریکی شدم برنور،دُشمن
موج پرتلاطمُ،طوفان وفریاد
قایق بی بادبانم را،بردسوی باد
قایق شکسته ی دردل طوفان را
کی دارد راه نجات،جزلطف خدا
راهی جاده امیدم،شاد اماخسته
خسته از این دلِ،به دنیا وابسته
بسته ام دل،به لطف کردگار
ببخشد به کرمش من گنهکار
من عاشق چشمت شدم چیزی شبیه اعتراف
چیزی که میترسد از آن حتی زبان هر خلاف
دیگر نمیپرسم چرا دیگر نمیجویم دلیل
وقتی جواب پرسشم افتاده در چشم تو صاف
شد بعدِ تو دل یتـیم می دانی تو ؟!
حــالِ غـــزلم وخــیم می دانی تو؟!
از لــحظه ی رفتنــت رباعــی هایم
شــد بر غــمِ تو مقیم می دانی تو؟!
(( از درد فراقش کم بکن،
بر وصلش افــزا ))
این خواسته ی دل بود از دست خدایش...
که تماشاتر از آن چشم سیاه تو،
مرا نیست به عالم چشمی...
به خاطراتم
ریشه دوانده ای
دربغضهایم
جوانه میزنی
و من
با داس دلتنگی
از مزرعه ی خیالت
خوشه خوشه درد
درو می کنم
بی تو ((خــــدا)) آن هیچم،
اگر دستم نگیری هیچ تر...
چه بگویم
که بدانی
که میان
دل مایی
و نبایــد
بـــروی
از بــــر
ویرانــه
دل مــا...
صدیقه جُر
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
شاعر اگر از عشق گفت، دنیا دگرگون میشود
یک بیتِ ناب از دفترش، مجنون و حیرانت کند
با واژههای بکر و ناب، شب را چراغان میکند
بزمی بیاراید که جان، خودبه قربانت...
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
دو لبهایت چو گیلاسِ رسیده
دو چشمانت چو آهویِ رمیده
به چشمانت نگاهی کردهام من
که بر جانم بسی آتش کشیده
چو میخندی شود روشن جهانم
از این لبهایِ شیرینِ گزیده
تو آن گلواژهیِ نابی که هر دم
به روحِ خستهام رنگی دمیده
اگر پنهان شوی از دیدِ چشمم
نباشد...
در موج خیال تــــو،
دیوانه دلم غرق است...
تکیه کردم در کنار خاطراتت،
مانده ام چشم به راهت که بیایی...
بی تو در خلوت شب،
اشک به جای لب مست تو نشست بر گونه...
در گوشه ی تنهایی، دل یاد تو می افتد.
دل یاد تو می افتد، باران به چشمانم...
تا
بهار را
بخش کردیم
قاصدک
سررسید
که
پاییز است.
اگر
با مهر
شروع نکنیم
گرفتار
بی مهری
می شویم.
من
پاییز را
پشت پنجره
نشانده ام
تا هرروز
با
مهر
برایم لبخند بزند
نگاه گرمت بدجور قلبم را نوازش میکند...