جدید ترین متن ها و اشعار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا
- خانه
- متن ها
زیر
عکست
نوشته بودی :
«عشق را
بی حصار می خواهم»
و من
در گشودم
و
رفتم
نه از قلبت.
قلبم
خیلی کوچیکه
فقط
جای تو میشه.
به دریا
نرو،
می ترسم
ماهی ها ،
صیدت کنند.
نمک
بریز ،
تا شعرم
زخمی
رَدِ جوانه ی نیم سوخته نباشد.
باید چشمانتـــ را
در ویترین دل گذاشت
و سالهای سال پرستید...
[خهم]
پر له خەمم!
پر لە خەم...
خەم له سینگمە،
پر لە بەخەڵمو
پر لە چاوو
پر لە دەمم!
خەم پر لە ناقو
پر لە چنگ و
پر لە گیرفانمه!
پر لە ناوی پەڕە-پەڕەی کتیبەکانم
پر لە ناوی خۆنوس و پێنووسەکانم
پر لە قەراغەی پەنجەرەکانم
پر لە نێوانی ئینجانەکانم
پر...
شگفتا که دردی به پایان رسید
شگفتا که جانی به جانان رسید
شگفتا از این چرخ گردون بسی
بچرخید و باری به سامان رسید
بیش از این طاقت دلتنگی تو نیست نگارا بازا...
چشـــم خـــود درویــش کـــن،
این تن ویرانه دیگر سهم آغوش تو نیست...
مَن با خودم حَرف میزَنَم
با هَر نَفَس میشکَنَم
تویی تو یار شِیرِینَم
بی تو مَن میمیرَم
*****
نِیستیو این دِل
مِثلِ پَرَنده تو قَفَس
به سَختی می کِشَد نَفَس
از این دُنیا دِیگه سِیرَم
بی تومَن میمیرم
*****
تو خوشحالی، مَنَم دِلتَنگ
دِلم شُده یه تیکه سَنگ
هَمَش بهانَتو...
"غروب"
خداکـندغروب کسی مثل غروب من نباشد
خداکندکسی ازدردفراق،درانتظارمُردن نباشد
نگیردروزگارآن گُل،که میدهد به چمن صفا
تا کِسی،درحال زانو به سینه فشردن نباشد
یاری باشدبه بلندی یلدا،دست دردست هم
تاکِسی تنهایی،مشغول غصه خوردن نباشد
سبـزباشد خانه ها،از بوی عطـرگلهای بهاری
تادرهیـچ گلدانی،گلـی درحال پژمردن نباشد
خـدایادلتنـگم ازدردفــراق،گرفـتم زانودربغـل
خـداکندغروب کسی،مثل...
سلام بر انتظار همیشگی مادران....
کاش حروف اسمم
از دهانم بیافتد
بر سر زبانت
دل به دستت داده ام
دل به دستت داده ام امروز و فردایش مکن
این دلِ دل دلبسته را بازیچه فردایش مکن
دیده ام از انتظار ِ وعده ها خون گشته است
چشم گریانم اسیرِ حسرتِ فردایش مکن
گفته بودم عاشقم از عشق زخمی مانده ام
زخمِ دل را باز...
بیا با بوسه ای درمان بکن،
این درد بی درمان عشقی که دچارم را...
ســــرگرم
زندگی کردن
با خاطراتی
هستم که
برایم ساختی
و رفتی...
سرما
استخوان شاپرک را نوازش می دهد
بعد از
وداع جانسوز شمع.
از نگاه پنجره
شعر می ریزد
تا امتداد کوچه ،
آنجا
که مرز ماندن و رفتن تو بود .
کاش
نسیمی
بوزد،
و
غم های تقویم را
با خود ببرد.
نشست
و
نفسش را
چاق کرد،
« جاده »
امّا
با اولین پُک
برخاست
تا راه گم نشود .
خاطرم نیست
شبی،
چشم تو
در چشمه ی چشمم
نَبُوَد.
به آغـــوش تـــو محتاجـــم،
کجــاس آغــوش پــر مهــرتـــ...