جدید ترین متن ها و اشعار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا
- خانه
- متن ها
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
شهرام کاظمی مرادی
این احساس
از سکوت برمی خیزد شکوه صدا
از کلام. می جوشد تجلی معنا
خالق هزار ترانه برنا
بماند به یادها دل ها یادگار
او همانیستـــــ که دل میطلبــــــد عشقـــش را...
او همـــان عشــــق نهـــان دل دیــوانه ی ماستــــ...
رخ نیلگون او را، به مثــال مـــاه دانـــم.
ولی ماهی که همیشه، پشت ابر گشته پنهان.
نیست غیـــر وصـــل او.
در دل تمـــــنای دگــــر...
خلــاصـــه گشتـه جـــانـــم در نگــاهــی.
نگـــاهـــی کـــه دلـــم را بــــد ربــــوده.
هنگامی که آفتــاب
بار دیــگر
از پــشت کوهای به خــواب رفته
ســر برآورد
نــسیم صبــحگاهی
دلتنــگی نــبودنت را
از پنــجره ی چشــمانم می زداید
و چــکاوکان از آمــدنت می خــوانند
خــواهی آمد
و چشــمان خــسته از انتظارم
در نــگاه پر از آرامش تــو
همــچون کودکی
آرام می گیــرند
کـــــاش میــدانستی.
کــه وجـــود آن سیـــه چشـــم تـــو،
شـــوق نفســی ایستــ بر تــن ویـرانــه ی مـــا...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
نمیدانم
آتش از سیگار شروع شد
یا از دلتنگیای که سالها
در انبارِ سینهٔ زخمی ام
قاچاقی زندگی میکرد.
سیگارِ نیمهتمامم را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
بـــی تــو درگیــر همــان آه و همــان حسرتـــ هـــام،
کــه اگــر بودی تمـــامــاً بـــه فنـــا میــرفتــن.
اگر مرگ به سراغم آمد...
و همدیگر را ندیده بودیم،
فراموش نکن که من...
خیلی دیدنت را آرزو میکردم!
حکم تقدیر چنین بود که در دفتر عشق
سهم ما را زِ جهان ، حسرت دیدار کُند... 💔
مـــاییم و همــــان،
حســـرتـــ دیــــدار رخ یـــار...
دنیــــایـــم غــــرق در آرامــــش بـــــود،
همین که تـــو را دیـــدم آشــوبـــ شـــد.
سهـــم مــــن از آن دلبـــر طنــــاز،
فقـــــط آه و حســـــــرتــــ...
هیـــچ چیـــز مثـــل نبودتـــ...
بـــه دل آه نشــد.
انـــدکــی جـــان بـــه تنـــم هستـــ ،
کـــه خواهــم به فــدای تـــو شــود.
تــــو همــــان بغــض ترکــ خورده ای،
در اوج سکـــوت آخـــر نیمــه شبــان.
در سایـــه ســـار عشـق تـــو،
دیـــوانـــه و رســــوا منــــم.
لـــذت عشــــق به رســـوایی آن می ارزد.