جدید ترین متن ها و اشعار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا
- خانه
- متن ها
خاطرات سرزمین شمالی
پا به پای خاطرات قدیمی و رفته از یاد با آهنگ های نم خورده دوران کودکی، سوار بر بادکنک آرزوها شده ام .
روزهائی را ورق می زنم، درست پشت اتاق های تو در توئی که مشتی خاک روی طاقچه هایش خوابیده است ، خانه هائی که...
ای وطن،
تو در زخمهای دیروز
و در نالههای امروز
و در دستهای پرتوان فردا
زندهای.
هوا صاف است، امّا گرد دارد
درخت سبز، برگِ زرد دارد
همه گفتند با هر نوش نیشی ست
درون عشق و حالت درد دارد
تو را زمان اندک است برای ستایشِ گیسوانت؛ باید تکتکِ آنها را برشماری و اکرام کنی. دیگر عاشقان، دلبستهی چشمهای تو میشوند، اما من، تنها میخواهم که شانهزنِ موهای تو باشم.
در ایتالیا تو را «مدوزا» مینامند، به خاطر آن تاجِ لرزانِ نوری که بر سر داری. اما من تو...
نوری که از پاهایت تا به گیسوانت بالا میرود، و آن شکوهی که اندامِ بلورینت را در بَر گرفته، نه از صدفی دیریاب است و نه از سیمِ سرد؛ تو از جنسِ نانی، نانی که آتش، دلباختهی آن است.
آرد با تو، در موسمِ درو، قد برافراشت و همراه با...
جهان زندان تنهاییست باور کن!
زمین تا هست بد جاییست باور کن!
اگر در زمهریر غصه میسوزی
ببین بعدش شکوفاییست باور کن!
بخند و مهربانی کن که از دنیا
همین تفسیر داراییست باور کن!
مرا پیدا کن از هر کوچه در باران
که این غربت تماشاییست باور کن!
کسی با...
ما دوتا سرود ناگهانی شب بودیم . جرقه هایی که در آتش مفتون دره خیال خاکستر شد .
میم من تای تو در اتوبوس شب در کافه محبت بیمار تر شد .
تب لاله گون عشق من زیر ساقه ی دستان تو در خاک لحد خفت .
بوم آشفتگی و...
🖊 رها
در فرا سوی افق
وقتی که غروب از راه می رسد
من به پرنده مهاجری فکر می کنم
که به آغوش سرد شب پناه می برد .
همچون بیدی لرزان به دنبال مأمن خود می روم .
در کنج آلونکی زهوار دررفته ای برگ برگ هر نفس من...
ساعت ۹:۱۰ شب ،
روی کاناپه نشسته ام .
شومینه روشن است .
سایه کسی از آن طرف می افتد .
دلهره خشاشی جانم را قلقلک می دهد.
رشته تمرکزم را تکان های پرده بهم می ریزد .
گردن کشی می کنم تا بدانم کیست؟
سایه موهوم محو می شود....
سوار بر قطار نیمه شب زمان
صدای چلک چلکش
کهنگی خاطرات را به یادم می آورد
من و تو ....
این راه به لیسبون میرود
ولی من آرام و ساکت
در چشمانت سفر می کنم
به سبزی نگاهت
مثل زمانی که برای گشایش رمز گاو صندوقی تلاش می کنی
نگاهم...
آسمان دل و دماغ ندارد
هم نفسی نیست که شرح دلش را با او بگوید
زمین مثل کودک یتیمی زانوی غم به بغل گرفته است.
سرعت ماشین رو کم می کنم
کوچه ها پیچ در پیچ است
همین جا ماشین را پارک می کنم.
ملالی طویل از خاک کوچه ها...
ببار امشب
که دیده ام طوفانی است
ستاره ها یکایک خاموشند
سرآغاز قصه ام
یک عصر بارانی است
گوشه ای کز کرده ام
با این چتر دلتنگی
بخوان ای گل سرخ
در عصر کمرنگی
نگاه های سرد و خاموش وار
دوستی های هزار فرسنگی است
گر چه این عصر عصر...
تو چرا لج می کنی با خودت درگیری ؟
تکلیفت معلوم نیست از من چرا در میری ؟
پیش خودت فکر کردی من یه آدم مغرورم
اصلا نفهمیدی که من تو عشق تو مردودم
من دلم رو به سوی تو هل دادم
افسوس که من یه گل مردابم
خسته ام...
اگر گذرت افتاد
سری بزن
به شب های بی قراری ام
در جنگل عمر نقطه کوری شده ام
بیا به اتاق بر روی گسل قلبم
به غم عادت دارد
به تنهایی خود معتادم
گویی با غم ها همزاد
من و او از یک مادر زاده شده ایم
لبخند را فراموش...
المالک عیون قلقة
رکضت فی لیل
توصل الی احلامی
قیض صدری
شهادة لحبک
یا لیت تری
نظرتی قلقة
ذکرک کان فرجی
کالمثل انسولیین
انکسبت فی قلبی
هجرک کان
وابل من السهام
تتمر منی بسهولة
حصی منک کان سهاد
اخطو علی مشاعری
لن اعود الی ماضی
غرقت فی حبک حتی عنق...
در نبود من
سراغم را از که می گیری ؟
با فانوس نیمه روشن در شب
به صخره گیج سکوت سری بزن
به ساحل شنی پر از خاطره ها
سراغم را
از آواز خفته کنار
حوضچه وفاداری بگیر
از مرغ ماهیخوار کوچک آرزوها
از خرچنگ های مردابی تنگ غروب ......
فراموشم می کنی .
نام مرا از سطر به سطر
برگه دلت خط می زنی .
به قلبت می سپاری
که یاد مرا از گلچین
روزگار پرتم کند .
غروب ، تنهایی ام
را به رخم می کشد .
باران پلی می شود
به تنگه قلبت
برای شکافتن
زخم من...
این منم شاهد دنیای خودم
پشت پایی زده بر داغ تمنای دلم
این منم برکه غم سوخته شب
که شد از ماتم دل دوخته لب
آتش بزن این قافیه ها را
وزنو بنویس ثانیه ها را
من لکه دویدم به خیابان دلت
تاری شده ام بسته به شریان دلت
شب...
در کوچه های خاطرات ، پرسه می زنم
می رسم به تو .....
تو در تک تک خاطرات من حک شدی
نقش رخ مردانه ات ، قد و بالای بلندت ، صدای گرمت
مگر از یادم می رود ؟؟!!!
سینه ام سنگین می شود ، بغض راه نفسم را
می...
بی تو اصوات محبت چیز کمی داشت هنوز
خورشید از اندوه دلت حال بدی داشت هنوز
دست پر مهر تو دریای محبت می شد
بی تو چشمان ترم خواب بدی داشت هنوز
چادرت بوی اقاقی عبادت میداد
بی دعایت بخت من نقش کجی داشت هنوز
می نویسم از تو از...
شـבه בر ڪنج בلت عشق ڪسی لانه ڪنـב.
و تو בر حسرت בیـבار سیه زلف پریشان رویش پیر شوی.
میزنم בل را به בریا.
گر تو باشی ناخـבای این בل بی ناخدا.
تلخیِ این روزگار سرב را،
از نبوבنهاے تو בارم همین...