متن پدر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پدر
بر دوش پدر خانه ای ساختیم که ستونش شانه های مادر بود
پدر و مادر، دو خدا که روزی نخواهند بود
قدر بدانیم
مادر
یعنی تنها کسی که وقتی همه رفتند، میماند.
نه از روی وظیفه،
از روی این که تو برایش وظیفه نیستی،
خود زندگیای.
مادر یعنی جایی که همیشه میتوانی برگردی، حتی اگر خودت را #گم کرده باشی. 🖤
به دستهایم نگاه میکردم.
شبیه دستان پدر شده.
همان رگهای برجسته، همان ترکهای نرم.
پدر همین دستها را روی شانهام میگذاشت
و میگفت: روزی تو هم جای من میشوی.
اما کاش پدر میدانست
جای او بودن یعنی دستهایی به اندازه غمش. 🖤
پسرک عاشق دریا بود
ولی از خانه تا ساحل هزاران متر،دوری بود
میدوید هر روز
زیرا که به یاد ناخدایی در تلاطم بود
میگریست و می سرود از تار موهایی چو قاصد در میان آسمانی
غزل عشق،نغمه ی درد
چراکه پدر آنجا بود
پدر
مانند کوزه ای قدیمی
همچنان سیراب می کند اهل خانه را..
دکتر امضاء کرد مهر زد
مامان هق هق کرد
بابا خم شد
من پرسیدم .... ؟
تو تیمارستان هم سن خودم هست ... !
پدرم همیشه میگفت؛
تنها چیزی که ارزش ادامه زندگی رو داره، خانوادست!
تا پدر بود ندیدیمش
چون بهشت فرش زیر پای مادر بود
تا خود پدر شدیم کوه درد شدیم
چه سود، رخت سفید سفر بر تن کرده بود
از عرش تا فرش
از فردوس تا جنت
همه اش فدای یک دقیقه آسایش دستان پدر
تنها مردی که در او نیرنگ و ریا نیست پدر است
تنها زن که نگاهش بی ریاست مادر
دستهای پدرم
گرمتر از خورشید
زمستان بی مهری
را شکست
✍️هدی احمدی
پدرم
برای از تو نوشتن
قلم به رقص در میآید
و واژه ها
چون برگ های پاییزی
زیر پایم خش خش میکنند.
تو را نمیشود نوشت
با این الفبای معمولی.
تو را باید سرود
چون یک حماسهی باستانی
چون یک نیایشِ پنهان.
در چشمانت
تاریخ یک سرزمین خفته...
✍️ هدی احمدی
"مرد امروز"
از مرد امروز که از درد "پدر بودن" شکسته است مینویسم.
از دردی که ریشه در شرمندگی دارد. شرمندگی از دست هایی که خالی تر از آن بودند که بتوانند آسمان را برای کسی قرض بگیرند. از مردی که ستون خانه بود، اما ترک هایش...
روز مرد آمد و دستم به دعایی بالاست
جای خالیِ تو امروز، چه بیحد پیداست
قامتت کو که به دیوارهی آن تکیه کنم؟
شأنهات کو که در این بیکسیام گریه کنم؟
یاد تو در رگ این ثانیهها جاری باد
نام تو تا به ابد، عزت و بیداری باد
«دستانم به...
شعر هایکو
قلم به نام پدر
حدیث ساقی و مـِی کن
به نام آنکه با شانههای
زخمی و دستان پینه بسته
بارِ سالها را بی صدا
تا انتهای تحمل بر دوش کشید
بر دستهایش
نقشهی رنج کشیده بودند
خط به خط
از کار از صبر از نانی
که همیشه نصفش...
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...
دخترم، پدران هم گاهی زبانِ عشق را گم میکنند.
آن وقت، مهربانی را با چهرهی خسته نشان میدهند.
اما تو فراموش نکن:
او هنوز همان کسی است که باران را بهانه میکرد تا چترش را بالای سر تو بگیرد.
روزها میگذرند و او کمحرفتر میشود،
اما در سکوتش یک دنیا...
عاشقانهتر بنگریم:
میتوان
جریان نبض زندگانی را
در دستان پینهبستهی پدر
در سینهی صاف مادر
و در نگاههای بیگناه کودکان شهر
با آبیِ چشمانی عاشقانه
و سبزیِ نگاهی ژرف
به تماشا نشست...
ای کاش
می شد قایقی از برگ های افرا ساخت
و به آن سوی فصل ها رفت
به بهارانی که تو در آن نفس می کشیدی
به زمستانی که دست هایت
گرمای وجودم را تضمین میکرد
پدر...
پاییز آمد...
دست هایش پر از رنگ های غریب بود
رنگ های زیبا..
اما هیچ کدام.
شبیه رنگ رخسارت نبود.
طلوعی که از چشمانت تلألو می کرد را حتی آسمان پاییز ندارد .
سایهات اما هست
پدر...
من در این شهر بزرگ
تنها و تنها راه میروم
اما انگار دستت
هنوز بر شانۀ من است
مانند بارانی سبک
که سنگینیاش سبکبارم میکند.
صدایت را میشنوم
از پشت قرنها سکوت
از لابهلای برگهای تقویم کهنه
که باد ورق میزند...
میگویی:"قوی باش."
و من
در...
کفشهایم پر از خاک سفر است
و چشمانم پر از گرد غربت
اما وقتی آینه را نگاه میکنم
تصویر تو
روی آینه میماند
یک حضور همیشگی.
رفتی...
اما مثل هوایی که نفس میکشم
مثل ضربان آرام قلبم
تو در تمام ذرههای این وجود جاری هستی
پدر...
نبودنت
به من یاد...
_ صندلیِ خالی، گوشهی اتاق_
پدرم
همیشه روی صندلی مینشست،
به گوشهای خیره،
بیآنکه چیزی بگوید.
من میپرسیدم:
به چی فکر میکنی؟
و او،
با صدایی آرام،
میگفت:
هیچی...
اما من میدانستم،
در آن "هیچی"،
تمام جهان جا گرفته بود:
دغدغهی نان،
خاطرهی کودکیاش،
و شاید
دلتنگیِ پنهان برای من....
پدر دنیای صبر است وتحمل
بُوَد رویش گُلی برتر زِ هر گُل
همه دنیا برایم بیرُخ او
نمیارزد به قدر خاک یک جُل