متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
خدا را نمیشود دوست نداشت؛
چون نام دیگرِ او عشق است.
و هرجا که عشق جاری باشد،
تلخی رنگ میبازد و ترس معنایش را از دست میدهد.
در حضور عشق، جهان آرامتر میتپد
و دل، سبک و روشن،
به سکوتی شیرین و امن میرسد. ✨
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
اگر گذرت افتاد
سری بزن
به شب های بی قراری ام
در جنگل عمر نقطه کوری شده ام
بیا به اتاق بر روی گسل قلبم
به غم عادت دارد
به تنهایی خود معتادم
گویی با غم ها همزاد
من و او از یک مادر زاده شده ایم
لبخند را فراموش...
در نبود من
سراغم را از که می گیری ؟
با فانوس نیمه روشن در شب
به صخره گیج سکوت سری بزن
به ساحل شنی پر از خاطره ها
سراغم را
از آواز خفته کنار
حوضچه وفاداری بگیر
از مرغ ماهیخوار کوچک آرزوها
از خرچنگ های مردابی تنگ غروب ......
فراموشم می کنی .
نام مرا از سطر به سطر
برگه دلت خط می زنی .
به قلبت می سپاری
که یاد مرا از گلچین
روزگار پرتم کند .
غروب ، تنهایی ام
را به رخم می کشد .
باران پلی می شود
به تنگه قلبت
برای شکافتن
زخم من...
بیش و کم دنیا را نبین
درد و رنج بیشمارش را نبین
بی وفایی های پی در پی ، رفتن های بی بازگشت
فراق و هجران ، درد تنها شدن و بی کسی
خور و خواب و هوس های زود گذر
عیش و عشرت ، شادی های بی محابا
همه...
زندگی همان دوران خوش کودکی بود ....
همان روزگار خوشی های ناتمام ، خنده های از ته دل
قهر و آشتی های زود به زود ، خواب نیمروز
زورکی ، خوردن لقمه ی نان و سبزی با لذتی بی حد
تمام روز بازی کردن ، سر شب در خوابی عمیق...
تا پدر بود ندیدیمش
چون بهشت فرش زیر پای مادر بود
تا خود پدر شدیم کوه درد شدیم
چه سود، رخت سفید سفر بر تن کرده بود
از عرش تا فرش
از فردوس تا جنت
همه اش فدای یک دقیقه آسایش دستان پدر
یادآوری
من دیر فهمیدم، اما درست فهمیدم
همه چیز از من آغاز مى شد…
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
کجاییم
چه شد
چرا اینطورشد
چرا عشق ورزیدن اجازه میخاد
چرا برای مهربونی باید کوچه های ترس وتردید وطی کرد
مگر وحدت نیست مگر نبود
پس چرا در را باید کوبید
پس چرا باید پشت در آب شد از خجالت
بالا رفتن سن حتمی است ...
اما اینکه روح تو پیر شود
بستگی به خودت دارد !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...
ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...
ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ
دوست من...
پایان آدمیزاد
نه از دست دادن...
نسخه ارزان
دکتر امشب بهرِ دلم نسخهٔ ارزان بنویس
گر که ارزان نشود، رنجِ فراوان بنویس
دو قلم قرصِ مسکّن بنویس بهرِ شفا
باقی آن را همه، اشکِ باران بنویس
هفت اندامِ منِ خسته غرقِ درد و مرض است
تو بیا لااقل امشب لبِ خندان بنویس
خورد و خاکشیر شد...
باشد که تمام گل های سرخ خوش بو باشند
دنیا روشن باشد و از تیرگی ها بدور و بچه ها لبخند بر لب داشته باشند
امیدوارم که تمام آرزوهایت به حقیقت بپیوندند
من هرگز در زندگی بهاندازهی الان
که خودم را بهتمامی به تو سپردهام،
احساس امنیت نکردهام.
هر عضلهای را که بکار نبریم ضعیف و ضعیفتر میشود؛
شعور و وجدان هم در انسان مثل یک عضله هستند.
You make the stars shine brighter and the winter days warmer just by being in my life. Merry Christmas to my favourite person in the world.
تو با بودنت در زندگی من باعث شدی که ستاره ها درخشان تر و روزهای زمستان گرم تر شوند. کریسمس مبارک، عزیز ترین آدم...
دلم میخواست های من زیادند
بلندند، طولانیاند
اما مهمترین دلم میخواستهای من
این است که انسان باشم،
انسان بمانم و انسان محشور شوم
چقدر وقت کم است
تا وقت دارم باید مهر بورزم
وقت کم است باید خوب باشم، مهربان باشم
و دوست بدارم همهی زیباییها را
میگویند انسانهای خوب...
وقتی دو نفر انسان پخته وارد رابطه واقعی میشن و عمیقا بهم علاقمند میشن زیبایی هایی رو تجربه میکنن که هیچوقت حس شبیه اش رو هم نداشتن.
اونا باهم هستن ولی در عین حال به شدت مستقل هستن!
انقدر بهم نزدیک هستن که انگار دو نفر اون ها یک نفره،...
یاد آوری:
با همه چیز کنار نیاین, شما لایق این هستین که باهاتون درست رفتار بشه.
✍️هدی احمدی
نشر با ذکر نام
"کاش دلتنگی هم مثل اشک بود... میریخت و تمام میشد.
سبک میشدی، خالی میشدی، انگار باری از روی دوشت برداشتهاند.
میشد زل زد به یک نقطه، اجازه داد بیصدا سرازیر شود و بعد با پشت دست پاکش کرد و وانمود کرد هیچ اتفاقی نیفتاده....
چقدر دلم گرفته است...
بارش غم از سقف اتاق بر شانه های تکیده و پیکر خسته ام تمامی ندارد. نمی شود برگردی؟ آغوشت مگر چقدر گران است که تمام وجودم را نثار کردم و بس نبود؟! پایان این ماجرا کجاست؟ تو کجا ایستاده ای؟ من در کدام مسیر هستم؟ مقصد...
شما برای پر گشودن و تجربه ی لذت پرواز، نیازمند ارتفاع هستید...