شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
«طلوعِ وصال» ✨
بشارت آمد و دل غرقِ دعا میگردد
که زِ کوی یار، نسیمِ صفا میگردد
به صبحِ وصل، دگر ناله نخواهم کردن
که نویدِ مهر، چو خورشید، به ما میگردد
شرابِ عشق چو در جامِ جان فرو ریزد
هزار آینه روشن زِ ضیا میگردد
به چشمِ مستِ تو...
خوشبخت آن دلی که ز لبخند یار خویش
هر لحظه مهر دید و نوای وفا شنید
آیینه شد دلش به صفای نگاهِ دوست
هر بار عشق گفت، ز جانش صدا شنید
بذار صاف و اُتو کشیده باقی بمونم
نذار چروک بیُفته رو مغزم...
مـــاجـــرای دل و دلـــــدار چه شیرین افتاد
خــــــاطــرم بــاز بـــه یــــاد مَهِ دیرین افتاد
ســـازشی نیســـت چــرا بین فـلک با دلِ من
غـــم و تنـــهایی و هــجران تـو سنگین افتاد
ایـــن هــمه تنــگ دلـی ســهمِ دلـــم شد زیرا
قـــرعه ی طالعِ مـــن در شــــبِ پروین افتاد
غایب از چشم و...
دورهم بودیم و مجلس،بی شما کم رنگ بود
گر چه مبخندیدم اما دل برایت تنگ بود
صحبت از یلدا شد وآن حرفهای عاشقی
پای شوقم آن میان بی روی ماهت لنگ بود
هرکسی ساز خودش،را میزد و من هم به طبع
خاطرم با یادتان درگیر صدها رنگ بود
گرچه میگفتندهر...
کنارصندلی خالیویک زیرسیگاری
دوچندان چاییخ کرده،تماشاکردهای هرگز؟؟
شباستوبازبارانپشتشیشهساز رفتنزد
خودترابدرقهتاصبحفرداکردهای هرگز؟؟
شوریدهترم از آنچه دیدی
مجنونتر از آنکه میشنیدی
با تو خودی من از میان رفت
وین راه به بیخودی توان رفت
عشقی که دل اینچنین نورزد
در مذهب عشق جو نیرزد
چون عشق تو روی مینماید
گر روی تو غایت است شاید
عشق تو رقیب راز من باد
زخم تو...
گویی امشب بلا بر جان من افتاده است
قرعه غمگین غم بر خوان من افتاده است
چشم افسون کار او خواب مرا برهم زده
تا که عکس سایه اش زندان من افتاده است
گویی امشب آسمان رنگ جنون خواهد گرفت
چشم شوخش لرزه بر ایمان من افتاده است
گیسوی کفر...
مثل ابیات ترحم انگیز شده
من به بیراهه زدم
تا به بن بست تو گرفتار شوم
حالت امروز من
حاصل عشق آلوده تو بود
لای برگ های زمان
درون ساعت شنی
بین عقربه های نگاهت
نفس های من بود که گم می گشت
قلب من بود که بین دستان تو...
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی میزنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری مردمی آزاده باش
هرچه بالا میروی افتاده باش
در پناه دین دکانداری مکن
چون به خلوت میروی کاری مکن
عشق یعنی ظاهر باطننما
باطنی آکنده از نور خدا
گفتند: بخند، در دلِ غمهایِ کبود
با زخمِ پرنده، طلبِ رقصِ سرود
پرواز چه آسان، به زبان میگویند
اما دلِ بیبال، چه دشوار، چه سود...
با خندهی تو صبحِ من آغاز شود
هر لحظه به رنگِ بهار، ناز شود
ای روشنیِ جان و دل و دیدۀ من
بیتو همهی روز، شبِ راز شود
پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
پوشیده چند داریم این درد بیدوا را..؟
دنیا تو را بیچاره میخواهد
پیراهنت را پاره میخواهد
جز گرگها جویای حالی نیست
جز خاطراتِ خون خیالی نیست
یک صندلی
برابرِ دریا
دریای خالی از ماهی...
تا سپیده
حرفهای زیادیست
برای صید
از کودکی تا بزرگسالی
از درد دل با لولو
تا درد دل با آینهها
از:
«تنهایی
چشمها را آبدیده میکند»
تا:
«من مردهام،
شما به رویم نیاورید!»
خوب میدانم،
سیگار و عرق و عشق و شعر
رو به مرگ میکشاندم.
اما مطمئنم
اگر از آنها هم دست بکشم
یکباره خواهم مرد.
مجال پریدن
در کوچه باغ خاطره ها بی اثر نباش
گر سایه ای به کس ندهی بی ثمر نباش
در کوچه باغ سبز جهان شاخسار را
ابر بهار اگر نرساندی تبر نباش
آبی به دست تشنه لبی گر نمی دهی
مثل نمک به سفره خون جگر نباش
هر کس نظر...
دل به دریای خیال انگیز رویا آشناست
جان به بوی گلشن پربار فردا آشناست
در خزان عمر، گلبانگ بهاران می زند
آن دلی کز نغمه های شور دریا آشناست
بسته ام دل بر نگاهی آسمانی رنگ و نور
چشم من با تابش خورشید صحرا آشناست
در سکوت شب، نوای عشق...
دانم ای مـادر میان کـوه و دشت
این تو بـودی دوش تا دوش پدر
کـردی از هـر آرزوی خـود عبـور
تـا ببـینـی شـادی دخـتـر، پسـر
من که میدانم زمان با تو چه کرد
کاینچنین موی سپید آمد به سر
دانـم از کـوه و کمـرهـای طـویل
حـاصـلی نامـد بـهجـز درد کمـر...
بی رحم ترین قطعه پائیز چنین است
باران ببارد، شعر بسازد اما تو نباشی ...
مرا ببوس
جسورم کن،
در این روزهای طوفانی
افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی زیباست، میدانی!
به شوقِ نور در ظلمت قدم بردار
به این غمهای جان آزار دل مسپار
که مرغانِ گلستانزاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایانِ...