شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
به تو از دور سلام
به تو ای راحتِ جانم، به تو ای نور سلام
به تو ای قبلهٔ دل، از دلِ رنجور سلام
شب اگر دور شدم باز، دلم پیشِ تو بود
به تو ای ماهِ شبِ تار، زِ رَه دور سلام
هر نفس نام تو آمد به لبم،...
بسمه تعالی
بگذرد از مرزهایِ آسمان آوازِ من
گوشه گوشه می نوازد گوشِ جان را سازِ من
شعر را در سبکِ هندی با مثل گویم اگر
گوش تا گوش زمین را پر کند آوازِ من
در نظر واکردنی فصل جوانی زرد شد
چون شَرَر در نقطه ی انجام بود آغازِ...
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ هُمــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ سرخ باشد صحن و...
بسمه تعالی
نیست غیر از نشئه در میخانه دست آوردِ من
توبـه می خواهد گناه از شـرمِ رنگِ زردِ من
مثلِ نی در هر نفس دارم سماعِ ناله ای
اهلِ عشرت غافل اند از گنجِ باد آوردِ من
نیست گویا جز نوای قُـلقُـلِ مینای مِـی
هیچ کس در محفلِ خونین...
دوست داشتن، بازی از کودکیست
عاشقی ارزنده تر از زینتیست
عاشقی درمانِ بی درمانیست
که شکست دادن درآن اهریمنیست
گر شکست دادی، خودت اهریمنی
گر شکست خوردی، ارزنده تری
تو برایم ارزنده تر از زینتی
تو خودت فرمانده قلب منی
آری، در دلم نام تو بودوهست
نام تو ذکر تنهایمم بودوبس
گر طبیبان همه مانده بودن بی دوا
نام تو درمان دردانم بودوبس
تورا خواهم ،نه کم ،اندازه جانم
به جانم من تورا خواهم کنارم
آرزویم گشته ای از دل و جانم
نیایید هیچکسی جز تو به یادم
نبینم غم دلت داری ،خزانی
خزان گردم، مگر من را نداری
درسرت پیکار جنگ برداشتی
خود را همچو اهریمن انکاشتی
دل را دشمن خود پنداشتی
صبر را میان راه بگذاشتی
در دلم صبری عظیم خواهم نمود
شعرهایی در وصف تو خواهم سرود
اشکهایی در دلم آمد فرود
این دلم بیتو شده پیرو خمود
عشق همچو تیری در دلم شد رهنمود
کاش...
درمیان قلب من جای تو هست
هر گلایه قلب من را میشکست
غرورم راه اشکم را نیمه بست
برهوای دیدنش گاه مینشست
درمیان آداک شد مستِ مست
به امید که دلش آرد به دست
هرچه از عشقم گویم باز کم است
ای که زندانبان قلبم گشته ای
از زندانی بپرس گم گشته ای؟
این همه عشق و علاقه واقعیست؟
یا که افسون شده شاه و پریست؟
از خودش خواهی شنید افسانه است
بی شک از عشق خودت درمانده است
این چه دردیست که درمانش تویی
گفته حتما که خود زندانش کنی...
کار دل چیست
عده ای گویند پخش خون است و بس
عده ای گویند همین کار هم بس است
عدهای گویند برای سنگ شدن
یا که لحظه غفلت ز خواب بیدارشدن
عده ای گویند دشمن منطق است
باعث کافر شدن هر بنده است
عده ای گویند که رسوا میکند
در...
از زمانی بر زمانی امدی
راز دل گشتی، نهانی امدی
زبهر بودم، به دریا امدی
وصف تو گفتا که مهتاب آمدی
عاشقت گشتم که تنها آمدی
آرزو کردم که بر خواب آمدی
شاه دل گشتی که با ما آمدی
قسمتم بود،که چو لیلی آمدی
تو از من بودی که بر...
به سرم میزند گاهی
به خلوت شبانگاهی
به آغوش پر از مهرت
به چشمان پر از عشقت
به گرمای نفس هایت
شوم مست و شوم خالی
که از معنی شوم عاری
به عشقت شوم محتاج
که امشب را رویم معراج
که دل را کنی همراهی
به راه آوری از گم...
تو گویی که دلم یک گوشه نشیند
که شاید تورا در آغوش بگیرد ؟!
گاه این جسم گرم باید بمیرد
که روح هم بی بدن آرام بگیرد
"مسافرِ باران"
من آن اَبرَم که میخواهم بِبارَم
زِ دلتنگی هوایِ گریه دارم
در این بِیغوله نایِ ماندنم نیست
دلِ خود را به دریا میسِپارَم
اگر چه جان دگر در تن ندارم
ولیکن راهِ برگشتن ندارم
تو رفتی و تمامِ من فرو ریخت
دگر چاره به جز رفتن ندارم؟
نبودی...
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
من آن موجم که یک ساحل ندارد
در این دنیا یکی همدل ندارد
غروبی سرد و دلگیرم به دریا
که اندر ساحلش منزل ندارد
منم پروانه ای بی شمع و بی گل
که جز حسرت در آن محفل ندارد
چو مرغِ عاشقی از جان گریزان
گمانم کنجِ سینه دل ندارد...
بسمع تعالی
مثلِ شبنم در گلستان چشمِ عبرت باز کن
از جهانِ رنگ و بو ، آسیمه سـر پرواز کن
آمد و رفت ست کارِ دولتِ نـا پایــدار
در خزان ، فصلِ بهارِ خویش را آغاز کن
کبکِ مستت هر زمان حیران شود در کوهسار
از تهِ دل ، خنده...
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حـواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از...
بسمه تعالی
در جوانی از جنـون ، رطلِ گرانی داشتم
درد و داغِ عشق در فصـلِ جـوانی داشتم
توبه ی دَمسرد ، پیرم کرد با صد آرزو
تا جوان بودم ، گناهانِ نهانی داشتم
از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس
در میانِ بوستان ها ، آشیانی داشتم
از جهانِ...
ای جانِ جهان، با تَبِ جان آمدهای؟
بعد از شب عمر، سوی جان آمدهای؟
عمری گذراندیم به شوقِ نگهت
اکنون، به وداعِ دگران آمدهای؟
چشمم نگران بود که روزی برسی
اما نه چنین، نیمهجان آمدهای
این پیرهنِ خاک چرا بَر تَنِ توست؟
ای ماه! چرا سرد و گران آمدهای؟
نگذار...
ای خزر،غم داری و آنرا به ساحل ریختی
ماهی عاشق سرشتم را برِ گل ریختی
آب تو بهر وضو بود، خاک تو بهر سجود
منتهی بر نقش رویا آب باطل ریختی!
چشمِ تر در حسرتِ دیدارِ جانان مانده است
خاطراتش در دلم چون عطرِ باران مانده است
در میانِ کوچههایِ خلوتِ شبهایِ سرد
ردِ پایی از عبورِ آن شتابان مانده است
سعدیِ جان در میانِ واژهها گم میشود
چون سکوتی تلخ در لبهایِ گریان مانده است
برگهایِ زردِ باغِ آرزوهایِ محال...