شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
هوا صاف است، امّا گرد دارد
درخت سبز، برگِ زرد دارد
همه گفتند با هر نوش نیشی ست
درون عشق و حالت درد دارد
دیشب که شعرم راانشا می نمودم
از آن دو لبها واژه املا می نمودم
دوچشم ودو ابرو دو نارنگی زیبا
با جدول ضربم دو دوتا می نمودم
بسمه تعالی
پرده برداری کن ای دیوانه چون آیینه باش
پای کوبان عاقـلِ کاشانه چون آیینه باش
آن غبـار آلـوده را ، بیرونِ دل بگذار تـا
شسته روتر در درونِ خانه چون آیینه باش
زشت و زیبا و بلند و پست را در یک نظر
با نگاهِ مهر ، یک...
خندیدن تو مزه ی خوبی دارد
شیرینی آبنبات چوبی دارد
بایدچه کنم که توبخندی گل من
شادی تو گرمای جنوبی دارد
ایمان به سقوط باعث پرواز است
پایان تمام کارها آغاز است
از پنجره های بسته دلگیر نباش
در قلب گِرِه همیشه راهی باز است
ای برف بیا عروس کن ایران را
پاکیزه نما هوای این تهران را
یکریز بریز و استراحت منما
خوشبخت نما مردم این سامان را
ای برف بیا به سینه ی کوه نشین
بر روی وطن که دارد اندوه نشین
کن شاد تمام مردم ایران را
ای برف بیا زیاد و انبوه نشین
طعم هر ضربه که ضربه شست نیست
آخر هرکوچه ای بُن بَست نیست
آب می دیدی سرابی بود آن
آنچه را که فکر کردی هست ، نیست
با یک گُلِ سُرخ ، باغ را می بینم
در سینه ی لاله داغ را می بینم
آن ماه که بر شُکوهِ خود می نازَد
در چهره ی او مُحاق را می بینم
سرد است هوا ، نگاه تو جان بخش است
آن چهره ی همچو ماه تو جان بخش است
این شهر تمامِ مردمش مآیوس اند
آغوش تو و پناه تو جان بخش است
آن خنده های از ته ته دلت یاد
آن اشک ها کامد زچشم خوشگلت یاد
هرگز نگفتی دوستم داری ویانه
آن قد رعنا ، روی زیبا وگلت یاد
در جاده ی تاریک، راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
درگیر احساس خیالی پوچ و مبهم
در برزخ کابوس، یک قلب پر از ریش
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بی نهایت چرخ دنیا با دلم بد کرده است،
آدمی دل مرده و پژمرده میخواهی چکار
در اساطیر جهان باشی...
عمر ما طی شد به دنبالِ صدایی بیصدا
این درون کی داند آخر رازِ صدها ماجرا
ما به دنبالِ حقیقت، گم شدیم اندر سراب
عقل، حیران؛ دل، معلق بینِ شک و ادعا
سیمانِ نهاوند
بلایِ تنفّس است
دیرگاهیست
که شُشها
از ترسِ هوا
به پستو خزیدهاند
خواستم این زندگی معنا کنم اما نشد
اشک را در دیده ام حاشا کنم اما نشد
خواستم تا در نگاه سرد و چشمان غمین
طرح لبخندی را بر لبِ دنیا کنم اما نشد
خواستم یک شب به جای مادری
نَم نَمِ اشکم به دل اخفا کنم اما نشد
درد و...
دیدی که چگونه عشق از راه رسید
آن شعله و آن زبانه تا ماه رسید
آن شور که مُرده بود و مدفون شده بود
با آمدنت دوباره ناگاه رسید
دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست
قرار بود درمان باشی و درد شدی
اصلا بگو درمان کدامین درد شدی
از ما گذشت و تو فقط سرد شدی
گَرد شدی مرگ شدی
آتشین رُخ چهره اش را در سحر
در می آورد از درونِ شرقِ شاد
چهره ی کوه از وَرای اَبر و مِه
شد نمایان با تکاپوهای باد
گل نرگس تو را من دوست دارم
طلا نه مس تورا من دوست دارم
بود تاج تو زرد وساقه ات سبز
گل پرحس تورامن دوست دارم
با یاد تو امروز نوشتم غزلم را
با این غزلم خوب کشیدم مثلم را
ای ماه شب تار دلم عاشقت هستم
باعشق تو دم کرده ام این چای وهلم را
عاشق چه کند گر ندهدآب گلی را
در جوی توافکنده ام این دسته گلم را
دریا بود عشق توو من...