شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
برو خوش باش! با اوهام گندمهای ممنوعه!
تنفس کن میان دود هیزمهای ممنوعه
من از عطر خوش شعر و غزل، همزاد بارانم
تو دنبال بیات نان گندمهای ممنوعه!
من از سمت غزلها آمدم، از نور و از چشمه،
نرفتم توی قابی از تجسمهای ممنوعه!
شبیه آب زمزم زیر پایت ریختم...
مادرم نیست
روی دیوار عکسهای قدیمی
چشمهایی که رفته بود از یاد
پشت آن قابِ کودکی مانده
با همان خنده های بی بنیاد
مادرم نیست، بوی نان اما
در هوا مانده ست، باور کن
روی آن سفره جای یک نفرِ
خالی افتاده ست، باور کن
در همان لحظه باد در...
گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای حضورشان نمانده است. در زندگی، بعضی بیدار ماندن ها، به پای هم ماندن ها و دل سپردن به لحظه های ساده، بزرگترین شکل حمایت عاطفی اند؛ یعنی اینکه «بودنت برای ما مهم است».
وقتی عضوی از خانواده یا...
هفت شهر عشـق را عطار گشت
چون کتاب منطقش طیار گشت
رفت زیر سایه خورشـید و دیـد
آن جوانمـردی که با عیّـار گشت
عمریست دلت شهره ی بازار جنون است
ازبس که خریدارِ سَرِ دارِ جنون است
واکن گره از روسریِ توری ات ، ای ماه!
گیسوی تو صد سلسه طومارِ جنون است
دل در گروِ برکه ی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنه ی دیدارِ جنون است
هرگز گله از گردشِ گردون...
و تو شبیه تمام چیزهایی هستی
که دوستشان دارم؛موسیقی،شعر، باران...
مـــاه ، مــاه ، ماه
گر خواهان پیشرفتی کم و بیش***سحرخیز هستی در حد شیش
امورت بلنگد ز بهر مهر و فیش***تو را پند گویم تا بدانی که بیش
گر خواهی رود کارهایت به پیش***چاره در قالب مهر است و ریش
جز این ها زمان هرگز هدر مکن***این تو و این تسبیح یالا به پیش
آنقدر اصرار ورزید که تک است و در سرایش حکم شاهی می کند
مطمئن گشتم که رخصت را چو سربازی ز بی بی اش گدایی می کند
خستگان را دیدن رنگ خوشش بیداری است
در جهان دیدم که او در خواب ما بیدار است
من تو تکرار کنم یا که تو تکرار مرا
که چنان وصل شدم از بر دل ،بهر فنا
مستِ خیال را شوقِ وصال نیست
جز نامِ تو هرگز شعری روان نیست
زخمِ دلِ من از غمِ هجران تو خون است
این دیده به جز گریه و باران که جان نیست
در خاطرهات گرچه مرا جای نماندهست
جز داغِ تو بر سینهی من نقشی نهان نیست
این سینه بدونِ...
صندلی روبهروی من خالی
مثل آغوشِ بیکسی وا بود
هر شب از حجمِ این سکوتِ کبود
خانه در فکرِ خودکشی ها بود
پشتِ شیشه، درختِ پیرِ حیاط
سایهاش را به خاک میسپرد
باد، با برگهای زردِ خودش
نامههایی به هیچکس میبرد
آینه روبهروی دیوار است
چهرهام را ولی نمیشناسد
هر...
قصیدهٔ غربت
دکتر مهدی زاهد سیوکی
مرا به غربتِ این روزگار، منزل نیست
دگر امید به لبخندِ هیچ محفل نیست
شکستهام ز جفای برادرانِ خویش
که زخمِ خویش، کم از تیغِ دستِ قاتل نیست
نه حرمتی، نه وفایی، نه مهربانیِ ناب
دریغ، نسبتِ خون هم دلیلِ کامل نیست
به جای...
از نگاه پنجره
شعر می ریزد
تا امتداد کوچه ،
آنجا
که مرز ماندن و رفتن تو بود .
"جز تو نماند"
مرا جز تو در دل تمنّا نماند
به جز مهرِ رویت، تَوَلّا نماند
شب آمد، ولی بیرخِ چون مَهِ تو
به چشمم فروغی زِ فردا نمانَد
به هر سو دویدم پیِ عطرِ نابَت
به جز گردِ راهت، هویدا نماند
دل از هر چه جز عشقِ تو شستهام...
"شراب ناب"
تاریکم چو شب،آفتاب گُم کرده ام
آرام این حال دل خراب،گُم کرده ام
گره افتاده درکارم.پریشـان وبیـمارم
من عابدم اما،محـراب گُـم کـرده ام
ندارم امیدی،به این روزگـارهزاررنگ
دراین دورنگی ها،نقاب گُم کرده ام
من مستِ دلتنگیم،بیخیال میخانه
بیزارم ازمی،شرابِ ناب گُم کرده ام
بی تو منم خاطرهای سوخته
در دل آتش به تو چشم دوخته
هرچه شنیدم همه تردید بود
هر که بدیدم همه تهدید بود
آمده ام تا که بگویی بمان
تا تو نگویی نروم از میان
شعر مرا برد به جایی که نیست
مردهتر از خویش خدایی نیست
با تو اگر...
عشق آن نیست کـہ
در روشنـے ات یار شود
عشق آن است کـہ
در تاریکـے ات شمـع شود..
ای که تو یارم و درمان منی
تو بدان نور دو چشمان منی
منم آن یوسف دیوانهی تو
تو همان قصه کنعان منی
ای که آیات تورا میخوانم
تو همان آیهی قرآن...
بسمه تعالی
هر که خود را می کند محروم از دامانِ عشق
روزگاری می شود درمانده ی درمانِ عشق
خون همّت در رگِِ غیرت نمی آید به جوش
تا نگردد لاله زار از داغِ غـم ، دامـانِ عشق
سرخ رو ، از همّت والای خود ، چون لاله ایم
خنده...
شهرام کاظمی مرادی
خالق هزار ترانه برنا
کسی به آفتاب درونت کار نداشت
همه به سایه ی تو محتاج بودند
مانا
تا ریشه در خاک بودی،
گلوی وجودت را ستودند
وقتی شکفتی،
خارِ وجودت را شمردند.
تا بار دادی،
دست بر سرت کشیدند؛
وقتی پُر شدی،
سنگ سنگین تهمت را پرتاب کردند.
کسی به آفتاب درونت کار نداشت؛
همه به سایهی تو محتاج بودند.
شب که خودش را روی تو...
بعد تو خودم را من به سختی روبراه کردم***برای بردنت از یاد خودم را زابراه کردم
در اوج سختی و محنت خدایم را صدا کردم***خودم را از وجود تو چه زجرآور جدا کردم
احساسم را پذیرفتم که وقف نابجا کردم***مکانت را از قلبم به بیرون جابجا کردم
تو را از...
از محنت عشق گر بمیری غم نیست***در وادی عشاق مصائب کم نیست
حیران و هراسان دهه ها باید زیست***تا پی ببری عشق فرجامش چیست
تا نیست نگردد همه هست و نیست***هرگز تو ندانی یکدلی کافی نیست
گر پند گرفتی آفرین،احسنت،بیست***هیهات و افسوس دگر فرصت نیست
عشق
حرف
واژه
جمله
شعر نیست
گاه
نقطه ایست
از تو
روی قلب من.