شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
از نگاه پنجره
شعر می ریزد
تا امتداد کوچه ،
آنجا
که مرز ماندن و رفتن تو بود .
"جز تو نماند"
مرا جز تو در دل تمنّا نماند
به جز مهرِ رویت، تَوَلّا نماند
شب آمد، ولی بیرخِ چون مَهِ تو
به چشمم فروغی زِ فردا نمانَد
به هر سو دویدم پیِ عطرِ نابَت
به جز گردِ راهت، هویدا نماند
دل از هر چه جز عشقِ تو شستهام...
"شراب ناب"
تاریکم چو شب،آفتاب گُم کرده ام
آرام این حال دل خراب،گُم کرده ام
گره افتاده درکارم.پریشـان وبیـمارم
من عابدم اما،محـراب گُـم کـرده ام
ندارم امیدی،به این روزگـارهزاررنگ
دراین دورنگی ها،نقاب گُم کرده ام
من مستِ دلتنگیم،بیخیال میخانه
بیزارم ازمی،شرابِ ناب گُم کرده ام
بی تو منم خاطرهای سوخته
در دل آتش به تو چشم دوخته
هرچه شنیدم همه تردید بود
هر که بدیدم همه تهدید بود
آمده ام تا که بگویی بمان
تا تو نگویی نروم از میان
شعر مرا برد به جایی که نیست
مردهتر از خویش خدایی نیست
با تو اگر...
عشق آن نیست کـہ
در روشنـے ات یار شود
عشق آن است کـہ
در تاریکـے ات شمـع شود..
ای که تو یارم و درمان منی
تو بدان نور دو چشمان منی
منم آن یوسف دیوانهی تو
تو همان قصه کنعان منی
ای که آیات تورا میخوانم
تو همان آیهی قرآن...
بسمه تعالی
هر که خود را می کند محروم از دامانِ عشق
روزگاری می شود درمانده ی درمانِ عشق
خون همّت در رگِِ غیرت نمی آید به جوش
تا نگردد لاله زار از داغِ غـم ، دامـانِ عشق
سرخ رو ، از همّت والای خود ، چون لاله ایم
خنده...
شهرام کاظمی مرادی
خالق هزار ترانه برنا
کسی به آفتاب درونت کار نداشت
همه به سایه ی تو محتاج بودند
مانا
تا ریشه در خاک بودی،
گلوی وجودت را ستودند
وقتی شکفتی،
خارِ وجودت را شمردند.
تا بار دادی،
دست بر سرت کشیدند؛
وقتی پُر شدی،
سنگ سنگین تهمت را پرتاب کردند.
کسی به آفتاب درونت کار نداشت؛
همه به سایهی تو محتاج بودند.
شب که خودش را روی تو...
بعد تو خودم را من به سختی روبراه کردم***برای بردنت از یاد خودم را زابراه کردم
در اوج سختی و محنت خدایم را صدا کردم***خودم را از وجود تو چه زجرآور جدا کردم
احساسم را پذیرفتم که وقف نابجا کردم***مکانت را از قلبم به بیرون جابجا کردم
تو را از...
از محنت عشق گر بمیری غم نیست***در وادی عشاق مصائب کم نیست
حیران و هراسان دهه ها باید زیست***تا پی ببری عشق فرجامش چیست
تا نیست نگردد همه هست و نیست***هرگز تو ندانی یکدلی کافی نیست
گر پند گرفتی آفرین،احسنت،بیست***هیهات و افسوس دگر فرصت نیست
عشق
حرف
واژه
جمله
شعر نیست
گاه
نقطه ایست
از تو
روی قلب من.
ترس است بپرسم عاشقم هستی و حاشایش کنی
از من چه ماند آخر که میخواهی تماشایش کنی؟
این من تو را از قصد ترک میکرد که شاید یک شبی
دلتنگ باشی و بخواهی زود پیدایش کنی
این دل که هردم چون کبوتر، روی بامت مینشست!
تا کی تو میخواهی به...
اگر از خاکِ تنم باز درختی رویید
سایهاش را به سرِ خستهی باران بدهید
ریشهام مانده در اعماقِ فراموشیِ سنگ
خبرِ سبز شدنش را به بیابان بدهید
گفته بودم که جهان، وسعتِ آیینه نبود
هر که آمد، به خودش خیره شد و رفت از من
من فقط پنجرهای رو به...
نه در این راه دل آرامم، نه از فردا خبر دارم
میانِ موجِ سرگردان، فقط چشمِ سحر دارم
نه دستی مانده همراهم، نه شانهای برای غم
به جز صبرِ نفسفرسا، چه یارِ مختصر دارم؟
اگر بختم ورق خورد و نسیمی از وفا آمد
همان یک لحظه را از عمر، تمامِ...
شهرام کاظمی مرادی "خالق"
در این جهان، کمالِ مطلق سهمِ هیچکس نیست؛
هر کس گوهری دارد که دیگری از آن بیبهره است، و هر کس حسرتی دارد که دیگری از آن آسوده است.
*کلبه تسکین*
دلم میخواهد
باران باشد و
خودم باشم.
شاید یک فنجان چای هم باشد.
همین.
همین جای تک تک آدم ها و
ادا و اطوار هایشان را پر میکند.
همین بس است.
*تاسف*
من به فکر پیرمردان و پیرزنانی هستم
که بعد از یک عمر زندگی
هنوز به درک کاملی از
زنده بودن خودشان نرسیدند
و در اواخر عمر خود
تازه در کوچه پس کوچه های شهر
دست گدایی به سوی مردم دراز میکنند.
*شبهای تراژدی*
شعر هایم خاک میخورند کنج اتاق
منم باز کز کردم کنج اتاق
اتاق پُرِ کتاب،پُرِ کتاب
ولی نخوندم هنوز شعرِ زیاد
هنوز کلی شعر از فرخزاد دارم
کلی مانده،یوشیج ها دارم
با شعرهای شهریار عاشق نشدم
من هنوز راه نرفته زیاد دارم
آینده چیست؟کیست؟که میداند؟
که می آید...
*درهای بسته*
روی ما در ها بستند
عیبی ندارد
ما ذهن هایمان باز است
*خانه*
خانه همان جایی است که
نان داد بابا،غذا داد مامان
آغوشِ اتصالمان آجرهای خانه اند
آشوبِ در انتظارمان رفتار بچهگانه اند
خانه بوی عشق میدهد،بوی غذا و بوی عید
خانه همیشه تکیه گاه ست
گرم و نرم،انگاری یه تکه بهشت
خانه مهم نیست کجاست
بالا و پایین کجاست؟
خانه...
*تضاد*
مشکل من این است
در میان هیاهو،دنبال آرامش میگردم
حالِ سربازی را دارم که در جنگ
به دنبال صلح میگردد