شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
مانا
تا ریشه در خاک بودی،
گلوی وجودت را ستودند
وقتی شکفتی،
خارِ وجودت را شمردند.
تا بار دادی،
دست بر سرت کشیدند؛
وقتی پُر شدی،
سنگ سنگین تهمت را پرتاب کردند.
کسی به آفتاب درونت کار نداشت؛
همه به سایهی تو محتاج بودند.
شب که خودش را روی تو...
بعد تو خودم را من به سختی روبراه کردم***برای بردنت از یاد خودم را زابراه کردم
در اوج سختی و محنت خدایم را صدا کردم***خودم را از وجود تو چه زجرآور جدا کردم
احساسم را پذیرفتم که وقف نابجا کردم***مکانت را از قلبم به بیرون جابجا کردم
تو را از...
از محنت عشق گر بمیری غم نیست***در وادی عشاق مصائب کم نیست
حیران و هراسان دهه ها باید زیست***تا پی ببری عشق فرجامش چیست
تا نیست نگردد همه هست و نیست***هرگز تو ندانی یکدلی کافی نیست
گر پند گرفتی آفرین،احسنت،بیست***هیهات و افسوس دگر فرصت نیست
عشق
حرف
واژه
جمله
شعر نیست
گاه
نقطه ایست
از تو
روی قلب من.
ترس است بپرسم عاشقم هستی و حاشایش کنی
از من چه ماند آخر که میخواهی تماشایش کنی؟
این من تو را از قصد ترک میکرد که شاید یک شبی
دلتنگ باشی و بخواهی زود پیدایش کنی
این دل که هردم چون کبوتر، روی بامت مینشست!
تا کی تو میخواهی به...
اگر از خاکِ تنم باز درختی رویید
سایهاش را به سرِ خستهی باران بدهید
ریشهام مانده در اعماقِ فراموشیِ سنگ
خبرِ سبز شدنش را به بیابان بدهید
گفته بودم که جهان، وسعتِ آیینه نبود
هر که آمد، به خودش خیره شد و رفت از من
من فقط پنجرهای رو به...
نه در این راه دل آرامم، نه از فردا خبر دارم
میانِ موجِ سرگردان، فقط چشمِ سحر دارم
نه دستی مانده همراهم، نه شانهای برای غم
به جز صبرِ نفسفرسا، چه یارِ مختصر دارم؟
اگر بختم ورق خورد و نسیمی از وفا آمد
همان یک لحظه را از عمر، تمامِ...
شهرام کاظمی مرادی "خالق"
در این جهان، کمالِ مطلق سهمِ هیچکس نیست؛
هر کس گوهری دارد که دیگری از آن بیبهره است، و هر کس حسرتی دارد که دیگری از آن آسوده است.
*کلبه تسکین*
دلم میخواهد
باران باشد و
خودم باشم.
شاید یک فنجان چای هم باشد.
همین.
همین جای تک تک آدم ها و
ادا و اطوار هایشان را پر میکند.
همین بس است.
*تاسف*
من به فکر پیرمردان و پیرزنانی هستم
که بعد از یک عمر زندگی
هنوز به درک کاملی از
زنده بودن خودشان نرسیدند
و در اواخر عمر خود
تازه در کوچه پس کوچه های شهر
دست گدایی به سوی مردم دراز میکنند.
*شبهای تراژدی*
شعر هایم خاک میخورند کنج اتاق
منم باز کز کردم کنج اتاق
اتاق پُرِ کتاب،پُرِ کتاب
ولی نخوندم هنوز شعرِ زیاد
هنوز کلی شعر از فرخزاد دارم
کلی مانده،یوشیج ها دارم
با شعرهای شهریار عاشق نشدم
من هنوز راه نرفته زیاد دارم
آینده چیست؟کیست؟که میداند؟
که می آید...
*درهای بسته*
روی ما در ها بستند
عیبی ندارد
ما ذهن هایمان باز است
*خانه*
خانه همان جایی است که
نان داد بابا،غذا داد مامان
آغوشِ اتصالمان آجرهای خانه اند
آشوبِ در انتظارمان رفتار بچهگانه اند
خانه بوی عشق میدهد،بوی غذا و بوی عید
خانه همیشه تکیه گاه ست
گرم و نرم،انگاری یه تکه بهشت
خانه مهم نیست کجاست
بالا و پایین کجاست؟
خانه...
*تضاد*
مشکل من این است
در میان هیاهو،دنبال آرامش میگردم
حالِ سربازی را دارم که در جنگ
به دنبال صلح میگردد
*نابینا*
کسی که پیشرفت نخواهد
در راه پله نمیبیند
کسی که عشق نخواهد
در راه دوست نمیبیند
کسی که راه نخواهد
در راه مقصد نمیبیند
کسی که نان نخواهد
راه را، راه نمیبیند
حـــَّـوا بـــشــوم شـــبیــه آدم هستی؟!
یـــارِ دلِ مــــن بــــگو دمـادم هستی؟!
در کلبه ی جان عطرِ تـو پیچیـده فقط
ای دوســــت بر آمـدن مصمَّم هستی ؟!
بی تو هر لحظه به آشوب و فغان است دلم
چو علیلی لب گور و نگران است دلم
سالها رفته ای، انگار همین دیروز است
تارِ مو گرچه سفید است، جوان است دلم
راست ماندم که غمت نشکندم در همه عمر
حیف شد زیر غمت عین کمان است دلم
به...
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
شهرام کاظمی مرادی
کسی که از عشق و رقص و شور بیخبر است دلش ز طوفان عشق بیقرار و تر است
هر نغمهی ترانه شاد صدای خوش و هر نفس پر هیجان، طبیبِ این دلِ خسته است ورزش و شادی، درمانی ناب و زر است
گفته بودم دوستت دارم ولی این بار نه
نقشه هایی هم به دل دارم ولی اقرار نه
کوچ کردی، پر زدی، رفتی به سویِ بیکسی
رفتنت را من نمیخواهم ولی اصرار نه
شیشهی صبرم ترک خوردهست در دستانِ تو
امتحان کن صبر عاشق را ولی بسیار نه
سایهسارِ خاطرت در...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
نام تو جان را دلستان می کند
نام تو دل را گلستان می کند
می برد دل را به آن سو های دور
می برد تا تارک عشق و سرور