من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم ..
نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
راز این داغ نَه در سجده ی طولانی ماست بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست
با آن که مرا از دل خود راند، بگویید ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید
مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست! تو وقتی با منی دیگر مرا بیمِ معادی نیست !
با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی روزگارت خوش که از میخانه، مسجد ساختی
زمانه غیر زبان قفس نمی داند بمان که پَر نزدن حیله ی رهایی ماست
در جهان سنگدل ها کاش می شد سنگ بود..
به شرط آبرو یا جان ، قمار عشق کن با ما...
اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است؛ جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن!
گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه!! شب که این قدر نباید به درازا بکشد
بگذار مرا غرق کند این شبِ موّاج ...
دل از سیاست اهل ریا بکَن... خود باش هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست!!
چرا بی عشق سر بر سجده ی تسلیم بگذارم نمی خوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست
چون صدف، در سینه مروارید پنهان کرده ام دردل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند ، نشد آه ! تصویر تو هرگز به تو مانند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد
رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگی است مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر...
همچون انار، خون دل از خویش می خوریم غم پروریم ! حوصله ی شرح قصه نیست!
در آتشِ خیال تو با خود قدم زدم دورانِ عاشقی به همین سادگی گذشت
گناه کیست که من با توام تو با دگران...
خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را ...