توی این لحظه ها توو دل من غمه هرچی نگات کنم کمه هرچی صدات کنم کمه توی این خاطرات که مونده جای پات یادته آشنا بودم من با چشات از چشام دور شدو با دلم غریبه این همه فاصله برای من عجیبه ببینمت پیش روم همه حرفامو بهت میگم اینه...
شیرین زبون بود ولی تهش به تلخی زد چرا نامهربون شد منو هی میسوزوند این آخرا بی کار که میشد با احساسم همش بازی میکرد من احمق نبودم آخه نمیدونی چه نازی میکرد رو دستم بلند شد همونیکه از من خورد شک کرده بودم که یکی بین ما دوتا بود...