عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟!
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست...
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور... آواز ایران شجریان️
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی...
خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست....
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنجِ روان که من این خانه به سودای تو ویران کردم
غبار غم برود،حال خوش شود....
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت...
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون... آتش در افکنم به همه رخت و پخت خویش
اى جان به چه زنده اى..؟! که جانانت نیست...
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
به خواب نیز نمی بینمش، چه جای وصال؟
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیّاری؟
چه کنم با دل مَجروح که مرهم با اوست...
جز به زلف تو ندارد دل عاشق میلی آه از این دل که به صد بند نمی گیرد پند
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را...
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند
در ضمیر ما نمی گُنجد به غیر از دوست کس ...
جز به زلف توُ ندارد دل عاشق میلی آه از این دل که به صد بند نمیگیرد پند
غمخوار خویش باش غم ِروزگار چیست ...
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز...
باز آی که باز آید عمر ....