اِستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم ...
که مِی با دیگری خورده ست و با ما سر گران دارد...
چِل سال رنج و غُصه کشیدیم و عاقبت تَدبیر ما به دست شَراب دو ساله بود ...
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
از چشم خود بپرس که ما را که می کُشد؟!
اگر به زلفِ درازِ تو دستِ ما نرسد گناه ِ بختِ پریشان و دستِ کوته ماست!
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتْوان کرد..
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ..
آخر به چه گویم هست از خود خبرم،چون نیست! وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
ذره ی خاکم و در کویِ تواَم جایْ خوش است..
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به می خواران...
عشوه ای از لبِ شیرین تو دل خواست، به جان ...
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود...
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات...
تنت بناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
آتش زُهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه ی پَشمینه بینداز و برو
تا سر زلفٖ تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند...
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی ..
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
ترکِ کام خود گرفتم تا برآید کامِ دوست...
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت