مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو همدم دردم و این درد، کشیدن دارد
بی تو نفس کشیدنم ، عمر تباه کردن است ..
خلق را گر چه وفا نیست ولیکن گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به راهی
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت...
با تیرِ غمت حاجتِ تیرِ دگرم نیست..
هرچه پل پشت سرم هست خرابش بنما تا به فکرم نزند از ره تو برگردم...! _
جانا سرى به دوشم و دستی به دل گذار؛ آخرغمت، به دوشِ دل و جان کشیده ام...
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
هرچه پل پشت سرم هست خرابش بنما تا به فکرم نزند از ره تو برگردم...!
آشنایا ! گله دارم ز تو چندان که مپرس ...
از همه سوی جهان جلوه ی او می بینم
کجا رواست که از دستِ دوست هم بکشد ! دلی که این همه از دستِ روزگار کشید؟
چشم من سوی لب بسته ی یک تصویر است..
شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو...
در انتظارِ تو چشمم، سپید گشت و غمی نیست اگر قبولِ تو اُفتَد فدای چشمِ سیاهت!
یک نظر دیدم و تاوانِ دو عالم دادم ...
یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم از دل نرود هر آنکه از دیده رود..!_
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست..
بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از باد
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد .