متن شهریار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شهریار
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به...
گاه به گاه پرسشی کن
که زکات زندگی
پرسش حال دوستان
گاه به گاه کردن است.
درس ما این روزها ای بچهها درس وطن است
حفظ این خاکِ گران واجب شده تا جان به تن است
گرچه زخمی گشتهایم اما برای حفظ این خاک
لازم ار باشد همیشه میکنیمش سینه را چاک
کم ندیدیم این چنین جور و ستمها، کم ندیدیم
همچو ققنوسی ز این خاکستر...
دانم ای مـادر میان کـوه و دشت
این تو بـودی دوش تا دوش پدر
کـردی از هـر آرزوی خـود عبـور
تـا ببـینـی شـادی دخـتـر، پسـر
من که میدانم زمان با تو چه کرد
کاینچنین موی سپید آمد به سر
دانـم از کـوه و کمـرهـای طـویل
حـاصـلی نامـد بـهجـز درد کمـر...
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
خون ز رگ دزدیده شد یک لحظه آن هم بیصدا
آرشی آید که تیری را رهاند بیهوا
تیغ عدلی میدرخشد در ظلامِ کهنهشب
میدمد صبحی دگر بر خاکِ خُفتهی بلا
خیز ای فرزند خورشید از دلِ خاکسترش
تا بسوزانی به نور خویش، این ظلمت سرا
رودِ خون جاریست از جانِ...
شهریارَم
رفتی و شهرِ دلم بی یار کردی
هر چه گفتم من بمان
اما تو بر راهِ خودت اصرار کردی
بودنت دنیایِ من بود
رفتنت اما؛ چه زود !
دیدی آخَر؛
قلب و روحِ دخترَت تب دار کردی؟!
برایِ پدرم🖤
از بالشِ
زیر سرم متشکرم!
نقش بازوی
یار را بازی می کند.
شبی آهسته رفتم تا به کویش
که بینم مخفیانه خال رویش
ز در بالا که رفتم بهر دیدار
شدم مدهوش تا خوردم به بویش
- تنگ مپسند دلی را که در او جا داری!❤️🩹
یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی
یادت بخیر یار فراموش کار من
دل من عشق بتان دارد دوست
دشمن خویش به جان دارد دوست
این چه سرّی است که سوداگر عشق
عوض سود ، زیان دارد دوست...
دوست شد دشمن جانم یا رب؟
یا دلم دشمن جان دارد دوست
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد
بدین شتاب خدایا شباب می گذرد
مو حالی دی ندارُم از تو گویُم
صفایی دی ندارُم از تو گویُم
ایَر بار دگر آیی کنارُم
نوایی دی ندارُم از تو گویُم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران...
بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم