از خال او پناه به زلفش گرفته ایم تن در بلا ز بیم بلا داده ایم ما
از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت...
آسمان ها در شکستِ من کمرها بسته اند!..
زِ آرمیدن ما اضطراب می بارد...
تهیدستی ندارد برگ ریز نیستی در پی...
در پس پرده تزویر و ریا زاهد خشک عنکبوتی است که دام مگسی می سازد
دل می رود به حلقه ی زلفش به پای خود دام آنچنان خوش است و شکار اینچنین خوش است...
مخور صائب،فریب زهد از عمامه ی زاهد که در گنبد ز بی مغزی،صدا بسیار میپیچد!
زِ شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان اُفتد
دست خالی ماند هر کس دامنِ دنیا گرفت...
عشق ما را پی کاری به جهان آورده است ادب این است که مشغول تماشا نشویم....
اندیشه معشوق نگهبان خیال است عاشق نتواند به خیال دگر افتاد!
یک قدم هر کس که از همراهیِ دل ماند ،ماند...
می زَنَد بَر هَم جَهان را، هَر که یکْ دِل بِشْکنَد!
دل چو خون گردید بی حاصل بُوَد تدبیرها کاش پیش از خون شدن، دل از تو بر می داشتم
فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست
انصاف نیست آیه ی رحمت شود عذاب چینی که حق زلف بُود بر جبین مزن
هر که از دامنِ او دستِ مرا کوته کرد دارم اُمید که دستش به گریبان نرسد
کند معشوق را بی دست و پا، بیتابی عاشق بلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد
میوه پخته محال است نیفتد بر خاک هرکه دل بسته به این دار فَنا نیم رس است !
جدایی زهرِ خود را اندک اندک می کند ظاهر...
ما که باشیم که زخم تو شود قسمت ما دیدن تیر به آغوش کمان ما را بس
عاشق غم اسباب چرا داشته باشد دارد همه چیز آن که تراداشته باشد دل پیش تو مشکل سر ماداشته باشد ما راچه کند آن که تو را داشته باشد مجنون اگر از حلقه زنجیر کشد پای این سلسله را کیست بپا داشته باشد در مرتبه دوستی آن کس که تمام...
نامِ بلبل ز هوا داریِ عشق است بلند ورنه پیداست چه از مشتِ پری برخیزد..