متن صائب تبریزی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صائب تبریزی
غافل کند از کوتهی عمر شکایت
شب در نظر مردم بیدار بلندست
بنام آن که صائب را سخن دانی عطا داد
و در دل تا صفای جویباران را وفا داد
من آن شاگرد ناچیزی که در مکتب اشعارش
چکید از قطره ی فیضش،سخن را ابتدا داد
چو دیدم در غزل هایش ز حکمت بحرِ بی پایان
به بالِ وهمِ ،من پرواز اوج...
خنده بر لب میزنم
تا کس نداند راز من
ورنه ایندنیا که ما دیدیم،
خندیدن نداشت...
نمیگردد دلِ آگاه، شاد از عشرتِ دنیا
در این ماتمسرا یا طفل یا دیوانه میخندد
مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است
بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است
باده انگور کافی نیست مخمور مرا
چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است
از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند
ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است
لنگری چون بحر پیدا کن که روشن...
صائب اگر چه بال و پر ما شکسته است
سیمرغ را به چشم نیارد عقاب ما
چنان فسرده ز وضع جهان شدم صائب
که نیست لذت از اشعار عاشقانه مرا
لب خاموش نمودار دلِ پر سخن است
نیست عیبی در جهان گَر پاکبین باشد کسی
بال شکسته است کلید در قفس
این فتح بیشکستگی پر نمیشود
ای که می پرسی ز صحبت ها گریزانی چرا؟
در بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است
صائب تبریزی