حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را...
بوسۀ من کارها دارد به خاک پای تو!
وحشت ما کم نگردد ز اجتماع دوستان چون الف با هر چه پیوندیم تنهاییم ما
ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده ست...
به بوسه ای نزدی مهر برلبم هرگز همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد ما همانیم اگر یار همان است که بود
بی ساقی و شراب غم از دل نمیرود...
نامه ی ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت...
گر محتسب شکست خم می فروش را دست دعای باده پرستان شکسته نیست
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود! ما را زمانه گر شکند ساز می شویم
ناله اگر که برکشم خانه خراب میشوی خانه خراب گشته ام بس که سکوت کرده ام
غم به گردِ من نمی گردد زِ بی غمخوارگی...
شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست !
گر بنالم خون ز چشم سنگ می آید برون...
دشمنت را همچو میخ خیمه می خواهم مدام تن به خاک و سر به سنگ و ریسمان بر گردنش
لنگر درد تو چون کوه گران کرد مرا ...
سرو آزادیم، ما را حاجت پیوند نیست هرکه از ما بگذرد چون آب، ممنونیم ما
دیده از اشک و دل از داغ و لب از آه،پر است عشق در هر گذری،رنگ دگر میریزد...
دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن...
نیست بوی آشنا را تاب غربت بیش ازین از نسیم صبح بوی یار می باید کشید...
گوشه ی چشم تو از مُلک جهان ما را بس ..️
هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد به یوسف می توان بخشید تقصیر زلیخا را
به دوست نامه نوشتن شعار بیگانه است به شمع،نامه ی پروانه،بالِ پروانه است