ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...
عاشقان را اختیاری نیست در افشای راز عشق در دل، کار اخگر در گریبان می کند
به زور عشق از این زندان ظلمانی توان رستن...
ناله ی مظلوم در آهن سرایت می کند زین سبب در خانه ی زنجیر دایم شیون است
صائب! من و اندیشه ی آغوش محال است در خلوت عشاق، هوس راه ندارد...
انصاف نیست آیه ی رحمت شود عذاب چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
نیست زیر خاک آسایش، طلبکارِ تو را...
مرا زین پای بی فرمان، چه ها بر سر نمی آید...
خانه بر دوش تر از ابر بهاران بودم لنگر درد تو، چون کوه گران کرد مرا
مستِ خیال را به وصال احتیاج نیست..
این قفس را آنقَدَر مَشکن به هم ای سنگدل تا منِ بی دست و پا بال و پری پیدا کنم
بهر دنیا با خسیسان چرب نرمی مشکل است بوسه بهر گنج نتوان بر دهان مار داد!
بر مزار بیکسان مهتاب ، گُل می آورد
چه سان شیرین کنم بر خویش تلخیهای عالم را؟
به آهی می توان دل را ز مطلب ها تهی کردن که یک قاصد برای بردن صد نامه بس باشد
چون گره بگشٖایی از مو شام گردد صُبح ها پَرده چون بگشایی از رو صُبح گردد شام ها!
بی قرار عشق را جز در وصال آرام نیست...
اندیشه معشوق، نگهبان خیال است عاشق نتواند به خیال دگر افتاد!
هر کس که هست باخته این جا، برنده کیست؟
از خال او پناه به زلفش گرفته ایم تن در بلا ز بیم بلا داده ایم ما
ما را زِ شبِ وصل چه حاصل که تو از ناز تا باز کنی بند قبا ،صبح دمیده ست
پشت و روی نامه ی ما هر دو یک مضمون بود روز ما را دیدی! از شبهای تار ما مپرس
کیفیتم چو باده ى انگور شد زیاد چندان که زد به فرق، حوادث لگدْ مرا
منی که لفظِ شراب از کتاب می شُستم زمانه ، کاتبِ دکّانِ مِى فروشم کرد ...