یادگار تلخ
سعی میشه هر چه به ذهن میاد درج بشه بدون کپی از دیگران، خوب یا بد زاده ذهن، بی مخاطب خاص
به زنده ها سر بزنید
حال درگذشتگان خوب است
بر دوش پدر خانه ای ساختیم که ستونش شانه های مادر بود
پدر و مادر، دو خدا که روزی نخواهند بود
قدر بدانیم
پرسید؟
چرا باید برای داشتن پدر و مادر خدا را شکر کرد
پاسخ داد:
من نمیدانم چون من هیچکدام را ندارم
زنان فقط در خانه هایی تحقیر می شوند که مردانی حقیر و احمق حکم می رانند
شاهان آمدند و رفتند ظالمان حکم کردند و سقوط کردند هزاران هزار در امتداد هم در زیر تَلی از خاک خوابیدند ولی بشر هم چنان در همان مسیر می تازد
اشرف مخلوقات بودن انسان، توهمی بیش نیست
سالهاست هر غروب آرزو می کنم این آخرین غروب خورشید زندگی ام باشد
راضی به دیدن دوباره طلوع خورشید نیستم جسمی متحرک بی میل به زندگی شده ام
تا کی می توان در دنیایی پر از اما و اگر زندگی کرد و با هزاران ندانستن کنار آمد؟
کی از این حال هوای خفه کننده رهایی می یابیم؟
نگاهم به دری هست که پشت سرش محکم بست
او هیچگاه نخواهد آمد
افسوس
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسارت را چاره می توان کرد
اما
غم یار
غم یار
غم یار
عشق همانند پزشکی هست
که تمام دردهایت را درمان می کند
عاشقی کن
گاهی یک تصمیم نادرست
یک سخن ناهنگام
یا یک سفر بی هدف
با جانت تاوان می دهد، پس
کم گوی و گزیده گوی
تعقل و مشورت قبل آغاز عمل
سنجیدن زمان مکان و وقت سفر
تا جان را تاوان ندهی
کسی که تو زندگیت هست رو قدر بدون
اگر رفت شاید بتونی برش گردونی
اما اون حسش رو هرگز
زمانی که ایران صاحب فرهنگ و تمدن بود
ایران سرای پیشرفت و علم بود
اروپائیان حمام نداشتند افسوس صد افسوس
برای عشق و عاشقی شتاب نکنید
شما لیاقت دارید سهم کسی باشید که برای داشتن شما تلاش کند
آنقدر زندگی من پر از حادثه و درد شد
سالها بدون آنکه اتفاق غم انگیزی رخ بدهد غمگین بمانم
گاهی فکر می کنم
در زیباترین و ناب ترین نقطه جهان، اما در بدترین زمان ممکن به دنیا آمده ام
حال ایران عزیزم در این زمانه چون حال من خراب است
هرگز نتوانستم درک کنم
چگونه می توان مادر و پدر کهنسال را،
با یک چمدان روانه خانه سالمندان کرد
باید خیلی بی ریشه و نمک نشناس بود
که چنین توانی دارند
شکم گرسنه ات را ظرفی پلو سیر می کند
چشمان گرسنه ات اما، تا درون قبر اسیر می کند
یادم آمد آن عهد را که بستیم با هزاران آرزو و خیال دست در دست همدیگر نشستیم
قلبت دیار پادشاهی من بود
نام تو تاج پادشاهی بر سر من بود
اما در حقیقت
آن عهد و خیال را،مثل یک پلک زدن شکستیم
همه عشاق همین گونه اند
خالق اینگونه برابر می آفریند
ما برای هیزم آتش ثروتمندان خلق شدیم
ما برای پلکان ترقی آن خون خواران خلق شدیم
رتبه دنیوی ما حمالی و کارگری ست
ما برای نوکری آن زالو صفتان خلق شدیم
حقیت این
الباقی افسانه در کتابهاست
همه از خدا اولاد پسر می خواهند
پسر را برای ادامه نسل پدر می خواهند
آنگاه که پدر پیر و سالخورده شد
پسرش درگیر زن و پرستاری پدر را ز دختر می خواهند
شب است عاشقی به فکر معشوق، نشسته در کنج اتاق، در خواب و خیال سیر و سفر می کند
اما معشوق همان دم، بر سر سفره می گساران نشسته است
در خلوت خود به عاشق خیانت می کند