متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
یادگارِ عشق، جز آهِ شبانه نیست
جز سایهی غم، همدمِ جانِ خسته نیست...
بگذار به لبخندت، این زمستان بهار شود
بگذار به چشمانت، دل دوباره قرار شود...
برف میبارد و دل، بیتو به طوفان شده است
ایکاش به لبخند، جهانم تو بهاران بکنی...
در دلِ من، جهان همه خاموش شود
وقتی که نامِ تو، در آن طنین اندازد...
عشق آمد و جان سوخت، چو پروانه به آتش
جز خاکستر دل، یادگاری نماند...
مردها...
شیدای نسیمِ عطرِ باراناند،
وقتی که بر شانهی زن، موها هنوز خیس است...
از هرچه غیر نامت، جان را رهیدهام من
چون موجی که جز دریا، مأوا نمیگیرد...
تا شوقِ تو در سینهی من خانهنشین است
هر لحظه مرا بادهی جان، چشمهفشان است
چون برقِ بیامانِ سیمهایِ پُر ولتاژ است
لمسِ نگاهِ تو،
که در جانم جرقه میزند...
بگذار در صدایت آرام بگیرم،
که سکوتِ بیتو،
چون بیابانی بیچشمه است...
بگذار در نگاهت پناهی بجویم،
که جهان بیتو،
چون زندانی بیپنجره است...
سایهی من
روشنیِ من
آینهجانم تویی ...
چون شکستیم به صد پاره، چه جایی به شکست؟
بادِ غم آمد و دید، از دلِ ما هیچ نماند...
در دل من هیچکسی جز تو نمیمانَد به جا
هرکه دیدم، مثلِ تو در آینه پیدا نشد...
بیا با هم سکوت کنیم
مثل ماه با موجهای آرامِ دریا
تو بدرخشی و من، در تو غرق شوم...
به زور اگر شکوفه کنی، دل به تو گل میبخشد
چو ماهیی که زِ آبِ تیره، نورِ عشق میگیرد
اگرچه سنگِ غم، دهانِ پسته را خندان کند
منم نسیمِ بهاری که زخم را بوسه میگیرد
در روزهای دیماه
که برف، آرام بر شانهها مینشیند
من صدایت را نه در جیب،
که در رگهای خستهام میگذارم
نام کوچک تو،
چراغیست در کوچههای بلندِ غربت
و اگر بازگردی،
هرچند مرا نشناسی،
من از نگاهت دوباره متولد میشوم.
لحظهها را بگیر،
چون پرندهای که بر شاخه مینشیند
و اگر غفلت کنی،
پروازش را تنها در خاطره خواهی دید.
راهها بیپایاناند،
اما گام توست که به آنها معنا میدهد.
راز هستی،
نه در فردا،
که در همین تپشِ امروز است.
بیا،
پای در راه بگذار،
که جهان،
به اندازهی...
گر یار به من ننگرد، دل زِ وفا کم نشود
من یارِ توام، هرچه شود، عهدِ من از هم نشود
هر دل که به یادِ توست، بینیاز از جهان
مستیِ نگاهِ توست، بینیاز از زمان
وصل اگر آید، چه خوش! لیک خیالِ تو بس است
این دلِ بیپناه را، همان خیال، نفس است
گرچه شیرین است، اما زهرِ پنهان در لبش
بوسهای کوتاه، و عمری داغِ پنهان در دلش
خندهای بر لب، ولی در چشمهایش آتشی
عاشقی یعنی گذشتن، از غمی بیمنزلش
خندهات کافیست تا دل به اسارت ببرد
چشمِ تو دامِ دگر، جانِم را نیز ببرد