فاتح
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
هزار بار فرو میریزم
در تقاطعِ این خیابانِ سرد؛
هر رهگذری که تنها شباهتی دارد،
تیرِ خلاص است
بر قلبی که هنوز
در هوایِ تو میتپد.
دلم به نام تو آرام میگیرد
حتی وقتی که فاصله،
میان ما قد میکشد
تو را نه فقط برای داشتن
که برای ماندن در تمام لحظهها دوست دارم
از هر راه که رفتم،
باز به نام تو رسیدم؛
شعرهایم
تمام شدند،
اما
نگاهت
هنوز
ناگفتهترین غزل من است.
دلگیرم و شبیهِ غروبِ بیپناه
در کوچههای بارانخورده، بیصدا
قدم میزنم
و هر چراغِ خاموش
پاسخیست
به خستگیِ دیرینهی من.
اگر از تو نشانی رسد
بگو
من هنوز
میانِ ازدحامِ این شهر
دنبالِ آرامشی میگردم
که نامِ تو را
آهسته در خودش پنهان کرده است.
چای سرد شد
و هیچکس...
در تو
غروب،
آهسته شاخه میکشد؛
هر بار از عشق
پناه میبری،
نامِ او
از نبضت
دوباره جوانه میزند.
هر بار
که میخواهی فراموشم کنی،
دلت
بهانهای تازه میتراشد؛
انگار عشق،
خانهایست
که کلیدش
فقط در دستِ من است
جهان را به بهایی اندک میبخشند،
اما تارِ مویِ تو
تمامِ داراییِ این دل است؛
سوگندی که کهنه نمیشود…
گر تمامِ جهان نقدِ دلداری نهند،
من به یک مویِ تو صد قافله جان بفروشم.
چراغِ شهر خاموش است و دنیا در پیِ رویا
من اما در شبِ هجران، اسیرِ قصهیِ ما
نه خوابی میبرد جان را، نه نوری میرسد از ره
خَیالت، مست و رقصان، میزند در سینهام درجا
باد میپیچد میانِ پیچ و تابِ موی تو
شهر، ویران میشود در چرخشِ ابروی تو
قصدِ تو سیر و سیاحت نیست در این کوچهها
فتنهای برپاست در آشوبِ عطر و بوی تو
شانه میزنی بر شب، ماه میافتد به بند
شهر را آشوب کردی، باز با یکبندِ گیس
فتنهای در کارِ توست و کودتایی بیصدا
عاشقان در بندِ چشمت، مستِ این آشوب و حِیس
چون گشودی گیسوانت، باد هم سرگشته شد
شهر از آن موی پریشان، کوچهکوچه خسته شد
آمدی تا دل ببری یا که ویرانم کنی؟
خندهات یک کودتای نرمِ عاشقپیشه شد
دفتر دلم را که میبندم،
عطر تو
از لابهلای سکوتش
بیرون میریزد؛
انگار دستی مهربان
پیش از من
بر واژهها گذشته
و از ردِّ گرمایش،
تمام زمستان جهان
شکوفه کرده است.
جای خوابِ شبِ آرام، خیالِ تو به چشم
جایِ هر خنده، غمت بر لبِ من رهگذر است
هر کجا مینگرم نقشِ تو پیداست هنوز
گویی این شهرِ دل از یادِ تو لبریزتر است
گفتم از دل ببرم عشقِ تو را یک شب و رفت
صبح دیدم که همان آتش دیرینهتر...
دل از یادِ تو هر دم شوقِ بیپایان میگیرد
نسیمِ نام تو جان را چو عطرافشان میگیرد
به یک لبخند اگر راهی شوی سویِ نگاهی
جهانِ خستهی من رنگِ صبحِ خندان میگیرد
چو دوری از تو، دل آرام و قرار از دست میبازد
ولی با دیدنت از دور هم سامان...
در این
شبِ درازِ سکوت
که نامت
چون ستارهای
بر لبِ دل میلرزد
من
در نبودنت
باز هم
به روشنیِ یادت
چراغی در سینه دارم
و آهسته
از همین دوریِ سرد
برای تو
گرمای دل میفرستم.
به نسیم سحری بوی تو آید به مشام
دلِ آشفتهٔ ما باز رود سوی حضور
گر چه دوری ز نظر، مهر تو نزدیک دل است
نتوان برد ز دل نقش تو ای ماهِ غرور.
آشفته مکن زلف که آرامِ دلِ من
در حلقهٔ آن دامِ سیه، بسته چو بند است.
شب
چکهچکه
از لبههای خاموشِ آسمان میریزد
و ستارهها
دکمههای روشنِ پیراهنِ تاریکیاند
آنجا که خواب
پلِ باریکیست
میانِ تنهاییِ ما
و رویایِ دوری
که نامش
بیکرانگیست.
بیا که بیتو دلم در تبِ خیال تو ماند
چو شمع سوختم و شب به انتظار تو ماند
نسیم نام تو آمد به باغِ خاموشم
دلم دوباره اسیرِ عطرِ یار تو ماند
اگرچه فاصله افتاده بین ما ای ماه
نگاهِ خستهی من در مدار تو ماند
بخوان به صوتِ دلت...
بویِ پیراهنِ تو، مرهمِ چشمانِ من است
چه نیازی به مسیحا و به اعجازِ دگر؟
مومنم کردی و صد بار مسلمانتر از آنک
بگذرانی ز شبم، رویِ چو ماهت به سحر
کاش در روزِ جزا، نامِ مرا خط بزنند
بنویسند: «فدایِ خمِ زلفِ دلبر»
زاهد از وعدهیِ حور است که طاعت بکند
ما به یک خندهیِ تو، تَرکِ عبادت کردیم
سجده بر خاکِ درت، کفر اگر میخوانند
ما به این کفر، پس از عشق، عادت کردیم
پیشِ پایت همهیِ دار و ندارم برود
دین و دل بر سرِ یک مویِ تو غارت کردیم
دوزخ...
آنقَدَر بارِ غمت را به مژه برداشتم
که اگر کوه بُدی، پُشتِ زمین میخَمید…
از شکافِ جگرم، راه به جایی جُستم
که اگر فاش کنم، کعبه ترک بردارد!