فاتح
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
آرزو،
چون شمعی در دستِ باد،
از شرمِ ناتوانی خاموش میشود
و من هنوز تو را میخواهم...
به هر دعا که کنم، آرزو به شرم افتد
که در حضورِ تو، خود را به ناتوانی دید...
گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشتهی عالی نشدست
شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دلآزار، ز من خالی نشدست
چون گلابی ز دلِ گل، به دلم خوشبو شدی
در بلورِ دلِ من، آینهی یکسو شدی
هر کسی راهِ خودش دارد و چراغِ دلِ خویش
زندگی بارِ دگر نیست، همان یکدمِ خویش
بیتو هر کوچه غریب است و دل از من خسته
با تو اما همهی شهر، به بهاری بسته
چرخ گردون گر به کام ما نگردد روزگار
عاقبت بر وفق دل گردد، مشو غمخوار و زار
هر چه آید بگذرد، این رسم دوران است و بس
صبح شادی میرسد، بعدِ شبِ غمهای تار
زندگیام را به تو بخشیدم
و تو، بیهیچ حساب،
از کنارم گذشتی...
یادم آمد
نخِ در بندِ نباتم شاید،
چیزی که همیشه هست
اما هیچکس به چشم نمیآوردش.
بیاهمیت،
اما اگر نباشد
شیرینی فرو میریزد،
و همهی آن شکوفههای قند
بیپناه میشوند.
من همان نخِ نادیدهام،
که سکوتش
شیرینیِ جهان...
به یاد آور که بیمن، شکری نمیمانَد
که هر نبات به نخ، جانِ دوامم کردی...
با تو بودن،
چون پرواز در سپیدهدم است،
که هر خاطره،
به آواز گنجشکان بدل میشود،
و هر نگاهت،
رازِ ستارهها را
به گلها میآموزد
در لا به لای نگاهت،
قصههای قشنگی نشسته است،
با هر پلک زدن،
یکی یکی ورق میزنم،
داستانِ عشق را میخوانم،
و آرام میگیرم
دلم را که مرور میکنم،
هیچ دیواری بینامِ تو نیست،
و آن نقطهی کوچک،
که سهمِ من بود،
اکنون چراغیست
که تنها نگاهِ تو را روشن میکند
آرامش همینجاست؛
در تپشِ مشترکِ دلها،
که هر نفسِ تو،
به من جان تازه میدهد،
و هر نگاهت،
سقفِ آسمان را
به خانهی عشق بدل میکند 🕊
گفتی دل نشکستهای،
اما من دیدم
چگونه بغضت،
هر شب دلِ خودت را
به هزار تکه میکند...
و سکوتت،
سنگینتر از هر فریاد است 🕊
نوشِ جانم،
که هر نگاهت
چون جامی لبریز از بادهی ناب است،
و من،
در هر تپشِ دل،
جز نامِ تو نمینوشم... 🕊
و من،
هر بار که نسیم میوزد،
عطرش از نامِ تو آغاز میشود،
چنانکه هر شکوفهی جهان
به دستهای تو سلام میکند 🕊
در من آوازِ باران،
در تو روشنیِ خورشید،
بیا دست در دست هم
به رؤیای شهر برویم،
که هر کوچه با عطرِ ما
بهاری دوباره میشود 🕊
و من،
اگر قرار بود تنها به اندازهی داناییام سخن بگویم،
باز نامِ تو را فریاد میکردم،
که داناییِ من،
جز شناختِ عشقِ تو نیست 🕊
اما تو،
چنان ماهی در دلِ شبِ منی،
که اگر همهی ستارهها خاموش شوند،
باز روشناییِ نگاهت
جهانم را روز میکند 🕊
با تو حرف میزنم،
که تنها صدایم را میفهمی،
و در میانِ سکوتِ جهان،
تنهاییام را شریک میشوی...
با تو حرف میزنم،
که هر روزم بهار میشود،
و جمعههایم،
به خندهی تو پایان میگیرد 🕊
از عشق زیباتر،
همین بلد بودنِ توست،
که هر خطِ اندوه مرا میخوانی،
و هر نقطهی خاموشِ جانم را
به روشنایی بدل میکنی...
تو بلدِ آرامشی،
که در اوجِ طوفان
به دلم هدیه میدهی 🕊
نه صندوقچه،
که دلِ من باغیست پنهان،
درختانش نامِ تو را
بر برگهای سبز نوشتهاند.
هر بار نسیم بگذرد،
عطرِ تو
به هزار شاخه میپیچد،
و هیچ حسودی
راهی به این جنگلِ سپید ندارد... 🕊
چشمِ تو آینهی خورشیدِ دلآرامِ من است
هر نظر با تو، غزلهای شنیدن دارد 🕊