فاتح
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
هر بار که جهان،
چون طوفان بر من میتازد،
به کلمات پناه میبرم؛
و در سایهی شعر،
آرامشی مییابم
که هیچ خانهای جز آن ندارد...
شب،
آینهی جانِ شاعر است؛
هر ستاره،
جرقهای بر نوک قلم،
و هر سکوت،
فریادی در دلِ غزل...
هر دم،
که در هوای تو میگذرد،
نه تنها زندگی،
که جاودانگی را
به یادم میآورد...
هر نتِ نگاهت،
آهنگی تازه در جانم مینوازد؛
و من،
در حصارِ آغوشت،
به آرامترین ترانهی جهان بدل میشوم...
در آغوشِ تو،
مرزها فرو میریزند؛
و من،
هر بار که محکمتر میگیریم،
به جهانی تازه قدم میگذارم...
هر صبح،
با نامِ تو آغاز میشود؛
و پنجرهها،
به عطرِ یاس گشوده میگردند؛
چنانکه جهان،
از خوابِ تو بیدار میشود...
تنم،
هر بار که در آغوشِ تو آرام گرفت،
فهمیدم جهان
برای همین لحظه ساخته شده است...
نه باده،
که نگاهِ تو مرا مست کرد؛
و هر واژه،
از لبخندت
جرعهای تازه نوشید...
تمام راهِ عشق،
به یک نگاه ختم شد؛
و من،
در مستیِ چشمانت،
دیگر هیچ جهانی را
به یاد نمیآورم...
چنان غرقِ خیالِ توام
که هر آینه،
میانِ بیداری و خواب،
تنها نامِ توست
که مرا زنده نگه میدارد...
هر بار که قدم بگذاری،
این خانه پر از نفسِ تازه میشود؛
و من،
به تعدادِ آمدنت،
دوباره زنده میگردم...
که عشق،
نه به فرمانِ خرد،
که به قانونِ دل میماند؛
و هرچه عقل بگوید،
دل،
راهِ خویش را میگیرد...
دنیا،
نه در زر و زیور،
که در یک نگاهِ عاشقانه خلاصه میشود؛
و هر بار که نامِ تو را میگویم،
جهان،
طعمِ بودن میگیرد...
و من،
در سکوتِ شب،
شمعی بر پنجره میگذارم؛
تا هرگاه چشم بگشایی،
نورِ من،
راهِ نگاهت باشد...
و چه داغیست این عشق،
که بر پیشانیِ جان مینشیند؛
چنانکه هیچ آیینهای
بیاثر از آن نمیماند...
گفتی !!
دوستت دارم
و جهان،
یکباره به خنده افتاد؛
خورشید،
از پشتِ ابرها
دست تکان داد...
حالِ من
نه به فصلهاست،
نه به روز و شب؛
تنها به نامی بند است
که از لبِ تو میافتد...
من
میان بخارِ خاموشِ چای
به دنبال ردّی از دستهای تو
میگردم...
اما تنها
سایهای سرد
بر لبِ فنجان مانده است.
من،
پس از هزار کوچهی بینام،
به چراغِ نگاهت رسیدم؛
جایی که تمام بیراههها
راه میشوند...
عشق،
گرچه گاه به جدایی میکشد،
باید راهی برای آشتی در دلِ خود داشته باشد؛
چنانکه شاخهی خشک،
هنوز امیدِ شکوفه را در بهار میپروراند...
«طلوعِ وصال» ✨
بشارت آمد و دل غرقِ دعا میگردد
که زِ کوی یار، نسیمِ صفا میگردد
به صبحِ وصل، دگر ناله نخواهم کردن
که نویدِ مهر، چو خورشید، به ما میگردد
شرابِ عشق چو در جامِ جان فرو ریزد
هزار آینه روشن زِ ضیا میگردد
به چشمِ مستِ تو...
به هر نگاه تو، آیینه جان میگیرد
نسیم مهر تو، رنگِ جهان میگیرد