متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
«برای دیدنت، صبحِ مرا غرقِ شکوفه کن،
که در هر قدم، جانم به پایت هدیه میسازم…»
«گشودم پنجره را، تا عطرت بپیچد،
خوشا صبحی که عطرِ تو، بیدارِ من باشد…»
در اوج رنج، شکوه مردانگی است،
که جبهههای دل، در دست توست…
گرانی درد، فریبکار نیست،
سر به کار، و دیده بر راه است…
همیشه درد، بر دلِ جنگآور مینشیند،
اما مرد، به آتش فریاد میزند…
در هر نفس، جز تو چیزی نمیجویم،
تو، همه دنیای من، همهبهانهام...
از توست این شعلهای که در دل میفروزد،
هر بهانهای، جز عشق، در برنمیگیرد…
ای عشق، تو معنی این زندگیام هستی،
بیتو، همه لحظهها، بیفایده است…
در چشمان تو، دریای بیکران است،
که در آن، غرقِ فکر کردن است…
تورا در دل دارم، مگر میشود،
که بیتو، این جان، بیصدا سوختن است…
تمنای وفا در جانم هرگز نمیمرد
ولی ای بیوفا! از بیوفایی بگذر، بگذر
چو پیمان شکستی و رفتی، نفس تنگ شد
من از امیدِ تو، ای یار، دگر نومیدم مَیْذر
به جانِ دلِ من، آن شبی که تو خندیدی
به صبح رسید و دیدم: نهانِ...
اگر جانان، زِ عهدِ عشق، پیمان بشکند،
چشمِ یاران، زین وفایِ بیوفا، چندی رسد؟
هر که پیمان بست و عهدِ عشق واهی کرد،
از وفایش، چون نِهی، جز نامِ نیکی، کس نَبَرد!
هر که در دل، آرزویِ وصلِ جانان میکند،
باید او را، صبر و...
روزی،
در روشنایِ خاموشِ خویش،
فرو ریختم…
نه از اندوه،
که از آرامشِ بازگشت.
دیگر نمیجستمِ خود را در آینه،
در نگاهِ دیگران،
در واژهها و وهمها…
خودم را یافتم،
آنجا که سکوت
نامِ تازهای گرفت.
فهمیدم:
هیچ راهی نبود،
جز همین رفتنِ بیراه
جز افتادن،
و برخاستن از خاکِ...
من در این خلوتِ سرد،
به تماشایِ خودم ایستادهام؛
غریبهای که در آینهیِ شکسته،
خیره به من مینگرد!
چه راهِ درازی است
تا رسیدن به من!
نه از کوه و کمر،
که از بندِ گرهخوردهیِ پندارِ خویش.
من، مسافریام که در نیمهیِ...
غزلِ مهتاب
دوباره عطر تو پیچیده در هوای غروب
دلم گرفته از این گریههای بیاسلوب
به هر ستاره سپردم نشانِ چشم تو را
که شایدت برساند به خوابهای نجیب
شب از حوالی گیسوی تو عبور نکرد
که ماه خیره بماند به آن طلوع غریب
دلم هوای تو دارد، شبیه بارانِ...
مهِ آرام
در دل دشت، نام تو پیداست،
با نسیمِ غریبِ شب همصداست.
ماه هر شب کنار پنجرهام
لبخندت، آینهدارِ نگاهِ ماست.
راهی از شاخههای خیس گذشت،
باز باران، هوای تو را میخواست.
دل من، خسته از سکوتِ خودش،
تا تو باشی چراغِ این شبهاست.
آه، اگر دستِ تو به...
دشت بینام
باد، از شاخهها گذر کردهست
نامهی برگها، سفر کردهست…
کوچهها بیصدا، پر از خاموش
ماه در آسمان، پدر کردهست…
چلچله، بال خستهاش را بست
بر لب رود، غم اثر کردهست…
ای دل خسته از غبار خیال
یاد آن روزها، خطر کردهست…
آه، اگر بازگردد آن لبخند
هر چه...
در دلم، عالمی است در سینه نهان،
کوچک اما گران، بیهیچ نشان.
شب، دو سرودِ ناگهانی، در دلم طنین انداخت
تبِ لالهگونِ عشق، گرچه خاکستر، دلم پُر ساخت
جرقهای در آتشِ دلتنگی، هنوز خاموش نیست
هرچه سوخت، به یادِ تو، نوری بر افلاکیان انداخت
چایِ تنهاییِ امروز، به کامِ من، طعمِ فردا داد
زیرِ لب، عطرِ دیداری، در هوایِ دلم پاشاند
کوچههای...
شب اگر
پناهِ ستارههاست،
چشمِ من
پناهِ تصویرِ توست.
راه اگر
مرا به فردا میکشاند،
دلِ من
همیشه در امروزِ تو مانده است.
جهان اگر
درگیرِ شمارشِ بودنهاست،
من با شنیدنِ نامت
به بینهایت رسیدهام
با تو بودن،
انگار پروازه تو دلِ سپیدهدم،
که هر چی خاطره دارم،
تبدیل میشه به صدایِ جیکجیکِ گنجیشکا،
و هر نگاهت،
یه رازی از ستارهها رو
به گلها یاد میده…