متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
جای خوابِ شبِ آرام، خیالِ تو به چشم
جایِ هر خنده، غمت بر لبِ من رهگذر است
هر کجا مینگرم نقشِ تو پیداست هنوز
گویی این شهرِ دل از یادِ تو لبریزتر است
گفتم از دل ببرم عشقِ تو را یک شب و رفت
صبح دیدم که همان آتش دیرینهتر...
دل از یادِ تو هر دم شوقِ بیپایان میگیرد
نسیمِ نام تو جان را چو عطرافشان میگیرد
به یک لبخند اگر راهی شوی سویِ نگاهی
جهانِ خستهی من رنگِ صبحِ خندان میگیرد
چو دوری از تو، دل آرام و قرار از دست میبازد
ولی با دیدنت از دور هم سامان...
در این
شبِ درازِ سکوت
که نامت
چون ستارهای
بر لبِ دل میلرزد
من
در نبودنت
باز هم
به روشنیِ یادت
چراغی در سینه دارم
و آهسته
از همین دوریِ سرد
برای تو
گرمای دل میفرستم.
به نسیم سحری بوی تو آید به مشام
دلِ آشفتهٔ ما باز رود سوی حضور
گر چه دوری ز نظر، مهر تو نزدیک دل است
نتوان برد ز دل نقش تو ای ماهِ غرور.
آشفته مکن زلف که آرامِ دلِ من
در حلقهٔ آن دامِ سیه، بسته چو بند است.
شب
چکهچکه
از لبههای خاموشِ آسمان میریزد
و ستارهها
دکمههای روشنِ پیراهنِ تاریکیاند
آنجا که خواب
پلِ باریکیست
میانِ تنهاییِ ما
و رویایِ دوری
که نامش
بیکرانگیست.
بیا که بیتو دلم در تبِ خیال تو ماند
چو شمع سوختم و شب به انتظار تو ماند
نسیم نام تو آمد به باغِ خاموشم
دلم دوباره اسیرِ عطرِ یار تو ماند
اگرچه فاصله افتاده بین ما ای ماه
نگاهِ خستهی من در مدار تو ماند
بخوان به صوتِ دلت...
بویِ پیراهنِ تو، مرهمِ چشمانِ من است
چه نیازی به مسیحا و به اعجازِ دگر؟
مومنم کردی و صد بار مسلمانتر از آنک
بگذرانی ز شبم، رویِ چو ماهت به سحر
کاش در روزِ جزا، نامِ مرا خط بزنند
بنویسند: «فدایِ خمِ زلفِ دلبر»
زاهد از وعدهیِ حور است که طاعت بکند
ما به یک خندهیِ تو، تَرکِ عبادت کردیم
سجده بر خاکِ درت، کفر اگر میخوانند
ما به این کفر، پس از عشق، عادت کردیم
پیشِ پایت همهیِ دار و ندارم برود
دین و دل بر سرِ یک مویِ تو غارت کردیم
دوزخ...
آنقَدَر بارِ غمت را به مژه برداشتم
که اگر کوه بُدی، پُشتِ زمین میخَمید…
از شکافِ جگرم، راه به جایی جُستم
که اگر فاش کنم، کعبه ترک بردارد!
تلی از خاطره را رویِ هم انداختهام
با غمِ تو، وطنی در دلم افراشتهام
آنقَدَر آجرِ حسرت به رویِ هم چیدم
که از این فاصله، برجی به ثریا زدهام
اشکهایی که به پایِ غمت افشانده دلم
بحر میگشت، اگر دل به دریا زدهام
هر شکستی که از آن سنگِ جفایت...
چو رعد آمدی و برقِ چشمت امانم برید
ببین که مرده بُدم، با تو باز زنده شدم!
مرا به تیغِ نگاهت بکُش که در مذهبت
هزار بار مُردن و برخاستن، عبادِتِ ماست!
شرری جَست ز چشمت، که به جانم افتاد
آتشی بود که بر خرمنِ ایمانم افتاد
من که با نیمنگاهی، غزلی جان دادم
خندهات آمد و صد ولوله در جانم افتاد
کشتن و زنده نمودن، مگر آیینِ تو نیست؟
بِنِگر باز که لرزه به گریبانم افتاد
بزَن آن برقِ نگاهت که...
امروز مرا چنان ببوس
که انگار آخرین سربازی هستم
که پیش از شلیکِ نهایی، به خانهاش بازگشته…
و فردا مرا چنان در بر بگیر
که انگار نامم را
از فهرستِ شدگان خط زدهاند
و من، تنها بازماندهیِ منظومهیِ چشمانِ توام!
میانِ تار و پودِ ما، چنان بافی تنِ ما را
که دستِ هیچِ طوفانی، نیابد راهِ فردا را
دعا کردم که تقدیرم، به چشمانت شود منسوب
خدا هرگز نگرداند، از این تصمیم، معنا را
ببندد بختِ من را او، به شالِ گردنِ یارم
چنان محکم که مژگانش، نبیند رویِ اغوا...
در بندِ حُکمت ماندهام، با این گرفتاری خوشم
ویرانهام کردی ولی، با این نگونساری خوشم
خنجر بزن بر سینهام، زخمت برایم مرهم است
با دردِ تو ای جانِ من، در عینِ ناچاری خوشم
گر مستیام از جامِ توست، ننگم نباشد از کسی
با طعنه و دشنامِ خلق، در اوجِ هشیاری...
آن دم که در سکوتِ شبم، میتپد دلم
عطرِ حضورِ توست که جان میدهد به من
گم گشته بود در پیِ خود، سایهی غریب
شد همنفس به لطفِ تو، این روحِ بیبدن
شانهام، برای سیلِ اشکهایت کافی بود،
در شبهایی که طوفانِ درد،
شیشههایِ صبورِ قلبت را میشکست.
اما من، دیگر آن شانهیِ خسته نیستم؛
من،
استوارتر از کوه،
برایِ تکیهزدنت،
قد خواهم کشید.
بگذار آسمانِ این رابطه،
بر شانههایمان آوار شود؛
من، کوهی خواهم شد،
که نه از سیلِ اشکها میلرزد،...
شانه ام، برای سیل اشک هایت کافی بود؛
اما
استوار تر از کوه برای تکیه زدنت خواهم شد…
اگر تو نبودی
چه بود دنیای من؟
به چه دل خوش میکردم؟
این روزهای بیتو
چون شبهای تاریک و درازند.
خدا نکند
که این دل
بیتو
آرام گیرد.