می خواهی از این کلبه ی تارم بروی این گونه غریب, از کنارم بروی یک لقمه ی نان هست که با هم بخوریم امشب به خدا نمی گذارم بروی
با رفتن تو، به زندگی کردم پشت من ماندم و حلقهی طنابی در مشت بگذار که فردا برسد، میشنوی دیروز غروب شاعری خود را کُشت