عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد
ای قصه تو و من، چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم هم از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتم که از سراب به دریایی از شراب رسیدم به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی به جلوه ٔ تو به خورشید بی نقاب...
تویی که نقطه پایان اضطراب منی ...
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان
دوباره دیدنت اى جان معاد موعود است
شمیم پیرهنی با نسیم صبح فرست که چشم در رهم ای گل به بوی درمانت
چو در کنار منی، کفر نعمت است ای دوست دو دیده ام مژه بر هم دَمی اگر بزند
گره به کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟
که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید ...
غمت را بزرگ دید دلم بس که تنگ شد
حس کردنی ست قصه ی عشقم نه گفتنی...
چشمی به تخت و بخت ندارم، مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو
مگر نه هیمه ی عشقم ؟ مرا بسوزانید
چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم...
نشد که بی تو کسی بشکند خمارِ مُدامَم...
با تو به اوج می رسد، معنیِ دوست داشتن...
نَبضِ مَرا بِگیر و ببَر نامِ خویش را؛ تا خون بَدل به باده شَوَد دَر رَگانِ مَن
با تو ...️ شبم بی ستاره نیز چراغان است!️
ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش...
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهب ات را رقم...
با آسمان مُفاخره کردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم!
دل را قرار نیست، مگر در کنار تو کاین سان کشد به سوی تو، منزل به منزلم