متن حسین منزوی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسین منزوی
زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفهی تقدیر من مسّود بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانهی من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها میکرد
اگرچه خود به زمان و مکان مقیّد بود
به جلوه و جذبه در ضیافت...
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده، غرّان اژدهای سهمگین را
قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون
تا بکوبد بر بساطش، صخره های خشم و کین را...
بحری به قول منزوی دریاست چشمت
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
چشم تویک دریا پر از ماه است وبانو
درساحل روییایش گرم تماشاست
کلیابی کاشانی