تویى به جاى همه؛ هیچکس به جاى تو نیست..️
خجل از خویش دائم چون سؤال بی جوابم من...
که تازیانه شوق است هر پیام از تو...
آسمان ها مگر از گردش خود سیر شوند ورنه عشاق محال است قراری گیرند!
از شبیخون ِ خمار ِ صبحدم آسوده ایم مستی ِ دنباله دار ِ چشم ِ خوبانیم ما
ما را زبان شکوه ز بیدادِ یار نیست هر چند آتشیم، ولی بی زبانه ایم!
گوشه گیران زود در دلها تصرف میکنند بیشتر دل میبرد، خالی که بر کنج لب است
خنده می بینی ولی ؛ از گریه ی دل غافلی خانه ی ما؛ از درون ابر است و بیرون آفتاب
در هجر و وصل کارِ دلِ ما تپیدن است دایم به یک قرار بود بیقرارِ ما
مطلبِ ما بی دلان از چشم بستن خواب نیست در به روی آرزوی خام می بندیم ما
دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یار دیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم
دست از جهان نشُسته مکن آرزوی عشق این نیست دامنی که توان بی وضو گرفت
تو به صد آینه از دیدن خود، سیر نه ای! من به یک چشم ز دیدار تو، چون سیر شوم؟
از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان؟ کافرست آن که تو را بیند و بی دین نشود
یک دل ، حواس جمع مرا تار و مار کرد زلف شکسته ی تو به صد دل چه می کند؟
خویشتن را کرده ام گم تا طلبکارم تو را...
میوهٔ من جز گزیدنهای پشت دست نیست منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
با زندگی خوشم، که بمیرم برای تو..️
هر کجا تدبیر می چیند بساطِ مصلحت از کمین، بازیچۀ تقدیر می آید برون
مبر از درد شکایت به طبیبان زنهار که ز یک درد به صد درد گرفتار شوی!!
صد آرزو به گرد دلم در طواف بود از حیرت جمال تو بی آرزو شدم ... !
عالم پراست از تو و خالیست جای تو...
غم مردن نبود جانِ غم اندوخته را....
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت داغ های ناامیدی یادگار از خود گذاشت خردهٔ عمرم که چون نقد شرار از...