پروازِ خیال
سروده های ابوالفضل زارعی
هوا صاف است، امّا گرد دارد
درخت سبز، برگِ زرد دارد
همه گفتند با هر نوش نیشی ست
درون عشق و حالت درد دارد
با شبِ گیسویِ تو یلدا نمی خواهم دگر
با طلوعِ رویِ تو فردا نمی خواهم دگر
شب چه کوتاه است چون زلفِ تو آویزان شود
مثل اقیانوسی و دریا نمی خواهم دگر
ایمان به سقوط باعث پرواز است
پایان تمام کارها آغاز است
از پنجره های بسته دلگیر نباش
در قلب گِرِه همیشه راهی باز است
طعم هر ضربه که ضربه شست نیست
آخر هرکوچه ای بُن بَست نیست
آب می دیدی سرابی بود آن
آنچه را که فکر کردی هست ، نیست
با یک گُلِ سُرخ ، باغ را می بینم
در سینه ی لاله داغ را می بینم
آن ماه که بر شُکوهِ خود می نازَد
در چهره ی او مُحاق را می بینم
سرد است هوا ، نگاه تو جان بخش است
آن چهره ی همچو ماه تو جان بخش است
این شهر تمامِ مردمش مآیوس اند
آغوش تو و پناه تو جان بخش است
دیدی که چگونه عشق از راه رسید
آن شعله و آن زبانه تا ماه رسید
آن شور که مُرده بود و مدفون شده بود
با آمدنت دوباره ناگاه رسید
دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست