شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
چه زیبا دلربایی می کنی امشب
تو با لبخند زیبایت خدایی می کنی امشب
بدستت داده ام دل را ندانستم
تو با آن رقص زیبا خودستایی می کنی امشب
نشستی در نگاه و دیده مردم
تو با آن گیسوانت خودنمایی می کنی امشب
مرا در کوچه بازار و خیابان ها...
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم...
از مشــرق احساسم
دوســت داشتنت
طلــوع می کند
و قلبــم
پر از نغمه ی عشــق می شود
نگاهــم گل می دهد
بار هــر بارش نــگاهت
جانــم معطـــر می شــود
به رایــحه ی عشـــق
که لحــظه لحــظه
سر مســـتم می کنـــد
چون گشودی گیسوانت، باد هم سرگشته شد
شهر از آن موی پریشان، کوچهکوچه خسته شد
آمدی تا دل ببری یا که ویرانم کنی؟
خندهات یک کودتای نرمِ عاشقپیشه شد
«سایه»
من و دردهایم
تا سپیده
با هم گریستیم؛
من از غمهایم،
و او
از بیفروغی نگاهم.
من و نارنجهای خسته و سالخوردهی خیابان
هر دو لرزیدیم؛
من،
شانههایم از رنج،
و او،
شاخههایش از تنهایی من.
من و مرغ شبخوان
تا بامداد
همآواز شدیم؛
من
با سکوت خویش،
و...
خورشید سرش را گذاشته روی شانههای غروب!
دنیا را پشت پنجره جا گذاشته ام...
فنجان چایی بهانه است که زمان را متوقف کنیم.
دلتنگی را یک جا سر می کشم !!
بگذار عقربه ها از نقس بیافتند.
همین جا ...
کنار تو ...
جهان من زیبا میشود .
حل بحث عشق و تکرار را نداند عقل ما
عشق تکراری شود تکرار بسازد عشق را
"وقتی رفتم، شاعر شدی"
تو
استادِ دیر رسیدنی...
آنقدر دیر
که گاهی
فکر میکنم
پیامهایم
پیر شدهاند
تا به دستت برسند.
و من،
سالها
پشتِ دو تیکِ خاکستری
بزرگ شدم.
بعد،
همین که
خسته میشوم
و سکوت را
به جایِ سلام میفرستم،
تو
شروع میکنی
به نوشتنِ شعر...
عجیب است؛...
تو پلک میزنی
و از میان پلک هات
عسل عبور میکند
کاش میشد
پوستم را بشکافم
و تو را
به تن خویش بدوزم
تا هیچکس
نداند
کداممان دیگریست
/زهره تاجمیری/
با دمیدن آفتــاب
بودنــت را
به وســعت اقیانوس ها
می خواهــم
و دلــم پا برهنــه
به سوی پنجــره نگاهــت می دود
تا بار دیــگر وجــودم
لبریز دوســت داشتــنت شود
مــن از عشـــقِ تــو لیلای زمانم
نگاری مـهوش و شــیرین زبانم
اگر دورم من از تــو همچو بلبل
سحرگاهان همیشه نغمه خوانم
به شــوق آمدنت
پنجره های قلــبم را
می گشــایم
و گل شمــعدانی های
قرمز و صــورتی نگاهم را
به خــیال خوش دیدنت آبیاری می کنم
"جز تو نماند"
مرا جز تو در دل تمنّا نماند
به جز مهرِ رویت، تَوَلّا نماند
شب آمد، ولی بیرخِ چون مَهِ تو
به چشمم فروغی زِ فردا نمانَد
به هر سو دویدم پیِ عطرِ نابَت
به جز گردِ راهت، هویدا نماند
دل از هر چه جز عشقِ تو شستهام...
گویندهمه دلگیرم دنیا،اندکی صبرکن
من گویم دلـتنگِ عِشقـمْ،زودترگذرکن
بگــــذر از این،روزهایِ تلــــخ وپرانــدوه
دلــم را لبـــریزْ از آن،عشـــــقِ مُعـطرکن
می خواهمت مثل مریضی که طبیبش را
مثل غمی که اشکهای بی شکیبش را
می خواهمت مثل بهار زندگی ای گل
مانند یک عاشق که معشوق نجیبش را
میخواهمت تا خاطرت در سینه بیدار است
مانند آن چشمی که میجوید نصیبش را
می خواهمت اندازه ی یک عمر تنهایی
مثل...
دوچشمانت غزالِ کوه سینا ست
نگاهت چشمههایِ آب دنیا ست
به محضِ دیدنت قلبم دوباره
میانِ گلشن و باغ مصفا ست
تو را مثل باران اول بهار
که بوی خاک را
لمس می کند
یا مثل کبوتری که بر پشت بام
از دست خورشید گندم می چیند
ساده ، بی آینه
مثل مهتاب در چاه حیاطِ پدربزرگ
دوست دارم
تو را مثل بوی نارنج و شالیزار
مثل ترانه های خواب مادر...
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
ترس است بپرسم عاشقم هستی و حاشایش کنی
از من چه ماند آخر که میخواهی تماشایش کنی؟
این من تو را از قصد ترک میکرد که شاید یک شبی
دلتنگ باشی و بخواهی زود پیدایش کنی
این دل که هردم چون کبوتر، روی بامت مینشست!
تا کی تو میخواهی به...
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
کاش میدونستی چقد دوست دارم
نمیرم نیمه ی راه جات بذارم
اگه حتی یه یخ سنگی باشی
دست گرممو توو دستات میذارم
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...