شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
هنگامی که آفتــاب
بار دیــگر
از پــشت کوهای به خــواب رفته
ســر برآورد
نــسیم صبــحگاهی
دلتنــگی نــبودنت را
از پنــجره ی چشــمانم می زداید
و چــکاوکان از آمــدنت می خــوانند
خــواهی آمد
و چشــمان خــسته از انتظارم
در نــگاه پر از آرامش تــو
همــچون کودکی
آرام می گیــرند
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
با تــو می خواهم
از مرزهای دلتنــگی عــبور کنم
و همسفرِ قاصدک ها
به ســرزمینی بروم
که تنــها مـــن باشم و تــو
ســرزمینی که درخــتانش ســـبز
جـــویبارانش جاری
چــشمه هایش زلال
کوه هایش اســـتوار
گل هایش همیشه خـــندان
و پــروانه هایش رقصــان با لبــاس هایی از جنسِ حـــریر
آرام و قرار ندارم،
دلم در مشتم است و
مضطربم
که کی برمیگردد،
تا آتش عشقمان را
با نفسهایش شعلهور سازد.
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
چشمه
درخت
تمشکهای وحشی
جنگل
بیشه
گله ای اسب
گندمزاری از خورشید
آوای ستاره
کوره راه دهکده
راه شهر
آدمها و انسانهایی شاید
آرشیو نگاه
انعکاس لبخند
وگاه سگی ولگرد
در آلبوم خیابان
خیابان ذورق
نرده های اسکله
ماسه های ساحل
موج
دریا
هلهله پرنده ها با ماهیها
قایق
پارو...
طــلوع کن
از پــشت ابرهای تیـــره تردید
و بــتاب
بر جـــان خــسته ام
که بی تــو
در تنگــنای زمـــان اسیـــر است
تا جـــهانم
معنــای تازه ای بگیـــرد
رنگ بگـیرد
زنده شــود
و ســــردی شـــبها
به گرمی نـــگاهت گرم شـــود
گرم به گرمای تمـــوز
بتاب بر من
تا لبـــخندم بدود از...
زلزله آمد و رفت
اما
در گسل وجودم
هنوز از پس لرزه های نگاهت می لرزم
فکر زنجیری کنید ای عاقلان
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
یاسمن بویی مرا دیوانه کرد
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
خدا در آسمان هاست
تو کنار من
سرخی لبهایت از رژ نیست
از انار تازه ایست که خورده ای
وقتی می خندی مثل انار رسیده چاک خورده می شوی
دانه های انار می ریزند از خنده هایت
آنها را بر می دارم
به بالا پرت میکنم
به بالا
به آسمانها...
امروز مرا چنان ببوس
که انگار آخرین سربازی هستم
که پیش از شلیکِ نهایی، به خانهاش بازگشته…
و فردا مرا چنان در بر بگیر
که انگار نامم را
از فهرستِ شدگان خط زدهاند
و من، تنها بازماندهیِ منظومهیِ چشمانِ توام!
شعر بگو مریم
شعری سپید
آنقدر سپید که
من عاشقانه تر دوستت بدارم
بلند شوم
به تهران بیایم
و در آغوشت گم شوم
شانهام، برای سیلِ اشکهایت کافی بود،
در شبهایی که طوفانِ درد،
شیشههایِ صبورِ قلبت را میشکست.
اما من، دیگر آن شانهیِ خسته نیستم؛
من،
استوارتر از کوه،
برایِ تکیهزدنت،
قد خواهم کشید.
بگذار آسمانِ این رابطه،
بر شانههایمان آوار شود؛
من، کوهی خواهم شد،
که نه از سیلِ اشکها میلرزد،...
آمدنت چون رویش گلهای رازقی
در دامن بهار سپید هایم
به سخن نشسته ست
تودر الفبای واژه ها
نهانی
نزدیکتر بیا
تا لطافت روح نواز
دستانت درپیراهن غزل
دلربایی کند
طنین صدایت بسان ترنم باران
در خواب آلودگی لاله هاست
کلمات در جادوی کلامت
جان میگیرند
شمیم آغوشت
میکشاند مرا...
تو همانی که در اثنای شبم
نامت آید گه و ناگه به لبم
تو ندانی که چه کردی با دل
تا بدانی که چه آمد به سرم
سلام بر تو
که درچشم بارانی م نهانی
بودنت چون خواب آرام
در دامن کوهسار
شیرین تر از واژه ی دوست داشتنت
به آراستگی قامتت
می آراید
عصر های بهاریم را
تو از جنس آفتابی
در میان غزل ها
داشتنت در آغوش اردیبهشت
رویایی ست که
جان میگیرند
واژه ها...
صُبــح یعنی ؛
طلـوع دوبـارهی تــو
در جــانِ مــن..!
امــروز هم
"سرشار از دوســت داشتن توام"
مثل دیــروز
مثل فــردا..
ما دو درختیم
تو، سروِ ناز
من، عودِ ساز
ریشه هایمان در خاک یکدیگر را در آغوش کشیده اند.
دیگر دوری مهم نیست، طوفان مهم نیست، بوران مهم نیست.
نازِ تو سازِ مرا کوک میکند.
ما در زیر خاک باهم یکی شدیم
ما را با روی خاک چه کار؟
✨ # دلبری✨
ناز بانو جان بگردم قد و بالای تو را
خال روی گونه با ان ماه سیمای تو را
باش با من ای گل زیبای باغ عاشقی
چون که دارم با دل عاشق تمنای تو را
برق لبهایت مرا بیخود ز خویشم میکند
تا ببوسم با دل سرگشته...
پادشاهِ قلبِ من ؛امشب برایم ناز کن❤️
سازِ دلتنگی مَزن ؛آغوش خود را باز کن
من نمیدانم چه شد گشتی تمام هستیم💜
بال بگشا امشبی را سوی من پرواز کن
شعر لالایی بخوان در گوش من ای یااار❤️
با صدای دلنشینت بر دلم اِعجاز کن
آمدی ؛خوش آمدی ؛مهمان به...
"آمدی جانم به قربانت"بمان دیگر نرو
جان به لب آورده هجرانت بمان دیگر نرو
منتظر بودم بیایی یار زیبا روی من
تا گذارم سر به دامانت بمان دیگر نرو
وقت دلتنگی نگاهم کن، تمنا میکنم
دل شده حیران چشمانت بمان دیگر نرو
دوستت دارم ،بدان رویای من بوسیدن است
از...