پس از صد سال پاییزم تو باشی دانه های شوق را از ابر میریزم حضور تو هوایم شد دگر چیزی نمیخواهم زمستان پادشاه فصلهایم شد نه پاییزم , زمستان هم تو را دارد بلور و رقصه برفت را زمین از پنبه پوشاند تا ببافد گیسه نرمت را کنار شعله ی...
ناگهان شعرم شدی شعری که در دنیا نبود شوق در جانم شدی وقتی که این دنیا نبود در کنارت قرنها هم تاب ساعتها سری .. لحظه نقاشی شد آن وقتی که ساعتها نبود بی گمان دنیا به رنگ تو جهانی بهتر است رنگ در خوابم شدی وقتی که رویاها نبود...
از عاشقانه های بی تو خسته شدم از غزل های دلبرانه خسته شدم از آسمان بی ستاره خسته شدم از سکوت مبهم زمانه خسته شدم خسته شدم دیوانه ی تو افسانه شدی در باور من مستانه شدم مستانه ی تو دردانه شدی دردانه ی من با نگاه تو این نهال...
که مرا ناگهان رها نکنی بمان که قلبه مرا از خودم جدا نکنی من از نگاه حسودان شهر میترسم به اسم کوچکم اینجا مرا صدا نکنی منم تو را به دلم قول داده ام لطفا بمان که حرف مرا پیشه دل دو تا نکنی ای اتفاق قشنگی که دوستت دارم...
آسان مگیر حال من را روز و مه و سال من را این لحن بیتاب من را بمان معیار عشقم تو باشی تعبیر شعرم تو باشی تصویر زیبایی من بمان آوازم به یادت سکوتش را بشکست و در تمنایت یک آسمان شعرش شدی که بمان دنیایم برات سرودش را خواند...