مادرت بودم ای کاش خانه ای میساختم برایت درختهایش دستهایت را بگیرند آفتابش خانه ات را روشن و تابشی که هیچ خسته نشود از تابیدن به رویت خواهرت بودم ای کاش کوزه آبی میآوردم هرروز می شستم غم و غصه هایت را شب های تاریکت را آرام بخواب ... اینجا...
سرت را برشانه ے خیالم بگذار و آرام بخواب... هنوز ... یڪ نفر هست ڪه تمامِ زیبایے دنیا را در خوابِ تو میبیند.... ️️️