متن نوشته های رعنا ابراهیمی فرد
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های رعنا ابراهیمی فرد
دوستت دارم
نه به اندازه ی شعرها،
نه به اندازه ی آسمان ...
به اندازه ی لحظه ای
که بی هوا
اسمم را صدا میزنی
و جهان قابلِ تحمل تر می شود
خودِ راه آرامش است
پس آرام راه برو
بی عجله،بی اضطراب
مثل کسی که می داند مقصد مهم نیست .
گاهی...
یک پیام ساده،
روز را روشن میکند،
نه به خاطر کلمات،
بلکه به خاطر یادآوری اینکه تنها نیستی.
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
خوشبختی همیشه در لحظه هاست،
نه در آینده های دور
امید چیزی نیست که منتظرش بمانی،
بلکه چیزی ست که باید بسازی،
با هر تصمیم کوچک و هر قدم تازه
«بعضی خستگیها هستند
که در چشمها پیدا نیستند
در سکوت پیدا میشوند…
در مکثی که وسط حرف میافتد،
آهی که نصفه رها میشود.
کاش
کمی بیشتر
حواسمان به مکثهای هم باشد.»
باور دارم
اگر یک روز
همهمان
فقط یک کارِ کوچکِ مهربان انجام دهیم،
نه برای جبران،
نه برای دیده شدن…
فقط برای انسان بودن،
این شهر
از نو
نفس می کشد .
من به نور درونم ایمان دارم
حتی اگر جهان خاموش باشد
🌱هر صبح، جهان دوباره آغاز میشود...
نه به خاطر خورشید،
که به خاطر دلهایی
که هنوز جرئت امید دارند 🌱
نمی دانم
آرزوهایمان را چه کسی برد
از خواب که بیدار شدیم
دست هایمان خالی بود
مادرت بودم ای کاش
خانه ای میساختم برایت
درختهایش دستهایت را بگیرند
آفتابش خانه ات را روشن
و تابشی که هیچ خسته نشود
از تابیدن به رویت
خواهرت بودم ای کاش
کوزه آبی میآوردم هرروز
می شستم غم و غصه هایت را
شب های تاریکت را
آرام بخواب ...
اینجا...
امروز دلم خواست
کمی آرامتر قدم بزنم
کمی عمیقتر نفس بکشم
و به جهان یادآوری کنم
که هنوز میشود
با یک جمله،
با یک نگاه،
با یک لبخند،
زیباتر شد...
من قویتر از آنم که در خیالها بگنجد
هر سقوط، پرواز دیگری در دلم می زاید
زخمهایم نه درد، که گلهای وحشیِ خاطرات نبردند.
هیچ بادِ تندی نمیتواند فانوس روحم را خاموش کند.
من ادامهام…
حتی در انتهای تمام راهها
گاهی روزها آنقدر شبیه هم میگذرند که انگار در یک چرخه بیپایان گیر کردهای. ساعتها، کارها و حتی حرفها تکراری میشوند و خستگی مثل سایه دنبال آدم میآید. گاهی حس میکنی هیچ پیشرفتی نیست و فقط داری روزها را علامت میزنی. اما حتی در دل این روزمرگیها، جرقههای کوچکی هست...
شب یلدا؛ بلندترین شب سال.
شب قصه های قدیمی که از دل آتش می آیند و در همهمه ی کلمات و خنده ها گم می شوند.
خانه ها پر از گرمای چای و صدای یادگاری قصه های مادربزرگ است؛
و دل ها پر از یاد و امید.
فال حافظ در...
دوست داشتم از ماه بیایم
از فرسنگها راه دور
از کهکشان های راه شیری
از عمق ستاره های طلایی چشمک زن
از بند بندِ ابرهای منهدم آسمانی
از ارتفاع سبز ...
از خدایی دور که در آسمانی پر ستاره و خورشید ما را نگاه میکند
رعنا ابراهیمی فرد
کاش می گفتی
کاش می گفتی نمی آیی
و من سماور و قوری را
روی اجاق، منتظر نمی نشاندم
جارو را از خواب بیدار نمی کردم
و گل ها و گیاهان را به وعده ی دیدار
پشت شیشه های ویترین خانه،
نمی رقصاندم
کاش می گفتی!؟
رعنا ابراهیمی فرد