مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیش تر با همه گرمیم با دلهای تنها بیش تر درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم قالی کرمان که باشی میخوری پا بیش تر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا...