اسماعیل قربانی
شعر وادب
جان به دیدارِ تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دِگر بر نکنم دیده به هر دیداری
از نگاه روی تو، دل سیر میگردد مگر؟
آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر؟
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و...
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار...
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه...
بعد از این هرگز نمیرنجم ز کج رفتارها
لب فرو میبندم از تفسیرِ این کردارها
بیشه هایِ خالی و خاموش گاهی میشوند
در غیابِ شیرها ، جولانگهِ کفتارها
از ازل در گوشه ای تنها بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
حد و مرز عشق را...
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
❣*عاشقم*
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به...
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از...
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور...
ای یوسف خوش نام مـا خوش میروی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در...
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیش تر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیش تر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیش تر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا...
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی
این تاول و تبخال و دهان سوختگیها
از آه زیاد است نه از خوردن آشی
از تنگ پریدیم به امید رهایی
ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی
یک بار شده بر جگرم زخم نکاری
یک...
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای...
⚡️ تصنیف «رو سر بنه به بالین»
آواز: محمدرضا #شجریان 🎤
به یاد علیاصغر کردستانی
کنسرت سلیمانیه عراق تابستان ۱۳۸۷
اجرایی خاص و کمیاب با صدای گرم استاد شجریان
از آلبوم « بوی باران »
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن...
بزم خراباتیان
شعر ترانه از :
سیمین بهبهانی
زنده یاداستاد محمد رضا شجریان
حال که تنها شده ام میروی
واله و رسوا شده ام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
لاله ی صحرا شده ام میروی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می...
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان...
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب…
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله،...
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو...
نه تو میمانی
نه اندوه
و نه، هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود، قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم، خواهد رفت
آن چنانی که فقط، خاطرهای خواهد ماند
لحظهها عریانند
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
ما شقایق های باران خورده ایم
سیلی ناحق فراوان خورده ایم
ساقه احساس مان خشکیده است
زخم ها از تیغ طوفان خورده ایم
تا چه بوده تا کنون تقصیرما ن
تا چه باشد بعد از این تقدیرمان
دعایی گر نمیگویی
به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است شیرین است
از آن لب هر چه فرمایی