نبودنت عزیزم مثل یک دیوارسنگی جداکردبین من ودنیابه اون قشنگی اسیر دردبی پایانم،ازماندن گریزانم خاکستر دستِ این گرمای سوزانم می ریزم چون برگهای گرفتار تگرگ خسته ام ازدست این مرگ هزاربرگ