مهدی رحیمی
شاعرنیستم دلتنگیهایم را مینویسم
روزگار نامرد مرا از غم فراق یار
کم بچرخان دورخود مثل خط پرگار
بعضی مواقع تنهایی خیلی با ارزش تر از از بودن های تو خالیست
خیالم طوفانی...
چشمانم بارانی...
قلبم کویر سوزان...
کسی بگوید چگونه باید نجات یابم با این پاهای لرزان
با خیالت، بی خیال تمام دنیا شدم
*مرگ*
عزیز آسمانیم هنوز رفتنت را باور ندارم اما مرگ خودم را هر روز بیشتر باورمیکنم
چرا روزگار مرا از دیدن تو محروم کرد او که می دانست بی تو من تمام در وپنجره ها اتاقم را می بندم وپرده ها را می کشم وتا ابد در تنهایی خود می مانم
هوای خانه بی تو بارانی ست
کسی چتری بیاورد
چرا این خانه اینهمه تاریک است
چرا شیشه های پنجره روشنایی روز را عبور نمی دهند
چرا دلم دیگر شادی را درک نمیکند
تو بهتر از همه می دانی که درد من نبودن توست
قلبم بعداز رفتنت همچون برف باران خورده قطره قطره آب شدو محو گردید
درد آنجاست که بعدرفتنت تمام خاطرات خوب اشک آدمو در میاره