در کوچهی ما شبی قدم زد باران بر پنجرههای بسته هم زد باران آهسته شنید مرد غمگینی گفت بدجور قرار را بههم زد، باران
آیینه ی دل بدون او، لک می شد ایمان و یقین موافق شک می شد در روی زمین اگر نبودی «دختر» در کلّ جهان یتیم عروسک می شد