متن باران
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات باران
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
تو ،،، شبیه آن باران و ابرِ بهاری
که آنی می آید و می بارد و می گذرد ،
اما خاطره اش همچون شبنم
بر تنِ گل همچنان باقیست !
باران که می بارد
انگار کسی بر کلونِ دل
تق تق می کوبد ،
هوای اوست که بی تابانه بر دروازه ی
قلبم می کوبد و چه مشتاقانه دل را
به هوایش باز میکنم !
بزن باران که من غم دارم امشب
به دنیا شانه ای کم دارم امشب
بزن باران که یارم رفته از دست
و جانِ دل به دل کم دارم امشب
و تو شبیه تمام چیزهایی هستی
که دوستشان دارم؛موسیقی،شعر، باران...
مـــاه ، مــاه ، ماه
لازم نیست
ابر
باشی،
با بغض هم
می توان بارید.
بهانه ات باران بود
که
رفتی
کاش
یک دم به پشت سرت می نگریستی،
تا ببینی
چشمانم
پشت سرت آب می پاشد.
تکّه تکّه های ابر را
بند می زنم
تا
دم بکشد
باران.
لب های پنجره
ترک خورد
وقتی
ابر شهر را ترک کرد.
باران
خطِ بریلی است که ابرها
روی تنِ خاک می نویسند
تا ریشه ها
آن را بخوانند
اگر
نبض باران
در دستان تو نیست
چرا بعد رفتنت
باران
می گیرد.
برای تو
نمی نویسم
می سرایم
باران را
وقتی بی ابر
می گرید.
تمام ثانیه های دلتنگی را
می شمارم
تا باران
به فریاد دل شکسته ام رسد
با یک پیام....
باران بهانه ای بود زیرِ چترِ من تا انتهای کوچه بیایی.
کاش نه باران بند می آمد نه کوچه انتهایی داشت.
✍️ justfor5436
این شهر خاک خورده، باران کم دارد
شلوغ است اما،همهمه ای از عشق کم دارد
بگویید به مردم،وا کنند پنجره دل
این اتاق تاریک، معجزه ای از نور کم دارد
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
تو را پراکنده
در عطر یاس های بنفش
به سرخی توت فرنگی های پر وسوسه
به وقت آخرین لبخند اقاقیا
می سپارم به افسون بهار
رگبار تندی زودگذر
به تماشای قطراتِ معلق که میبارند
چشم بدوزی کافیست
تا به خاطر آوری
تو نه یک عابرِ خاموش
که وارثِ خورشیدی.
دستهای تو
انگار قرار است
پشت این پردهی نمناکِ مداوم
خیمهای از طلا بر پا کند.
پس
وقتی باران میزند بر شانههای شهر
فراموش نکن
تو کسی هستی که...
ستاره در تحمل شب
رخشندهی بی بدیل آسمان است و دریا
طلایهدار فروزندگان روشنایی
و سروش نسیم و بوسه و نور
همسرایی ما
برعهده باران است و کبوتر
در کوچهی ما شبی قدم زد باران
بر پنجرههای بسته هم زد باران
آهسته شنید مرد غمگینی گفت
بدجور قرار را بههم زد، باران
باران آمد
و خاک
بوی خودش را به یاد آورد..
در زندگی باران نباش!
که فکر کنند خودت را با منت به شیشه میکوبی؛
ابر باش تا منتظرت باشند که بیایی:)🤍