یه زمانی بود که دنیا رو واضح می دیدم.نه با چشمام؛ با یه جور سادگی خام...با یه باور احمقانه که فکر می کردم هیچ کس نمی تونه بخش های اساسی وجود آدمو لمس کنه...فکر می کردم چیزی به اسم خراب شدن روح فقط تو کتاباس...تو شعرا...تو قصه هایی که آدم...