متن اشعار امین غلامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار امین غلامی
تــ🫵ــو همـــان حــق مصلم منــی.
که به دامان تو هرگز نرسد دست دلم...
شب است باز چشــم مـــن،
ز تــ🫵ـو میخواهد آن ناز و ادایت را...
چه نزدیک است به ویرانی،
دلی که سخت دلتنگ نگاه توست...
مِــی خــوردم و مستــم.
ولی کنج لبان تــ🫵ــو به صد مستی بیارزد...
دل پیر ما
به عشق
وصل او،
جوان هست هنوز...
سلام بر صبح ناز آن سیه چشمی،
که یک دم از خیال ما جدا نیست...
((سلام صبحت بخیر چشمون سیاه من))
بر مــوج خیال تــ🫵ــو، هر شب سوار است دل...
جان
در ره
دلتنگی
او رفت
ز دست...
دل را ربود و مرا برده ی چشمانش کرد او...
خوش آن جامی که از لبهای مست تــ🫵ــو شود پر...
مثل من کیستــ که شش دانگــ دلــش،
غرق رویای تـ🫵ـو باشد هر شبــــ ...
آمدنت دلچسب ترین اتفاق زندگی ام میشد،
اگر اتفاق می افتادی...
ولی آغــوش بعد دلتنگــی چیـــز دیگریستـــ...
اگر بدانی نبودنت با دل چه ها کرد،
خودت شرمنده ی نبودنت میشوی...
بحر چه فرود آمده در قلبم چشمانت...
هوس یک زندگی آرام ما را کشت...
امــان از روزی ڪه دنیــا به ڪــام دل نگــردد.
تمام دیـن و دنیایتــ ز دستتــ میرود، حتی خدایتــ...
افسوس
چه بد گرفتاریم
به فهمیدن
درد های روزگار...
تـــو همان فراوان در خیالی، ولی آغوش نه...
دچارم به اجباری زندگی کردن با خیالت...
به اندازه ی آغوشتـــ
خیال هر شبم باز استـــ ،
و منتظر آمدن تـــو...
بی هوایت حتی نفس هم سراغم را نمیگیرد.
آری نباشی نفس کشیدن عذابیست عظیم...
رها رها رها،
رها نمیکند مرا.
خیال چشم های او...
چشــم تــو نابترین قبله ی حاجات من استــ...