امین غلامی (شاعرڪوچـڪ)
سعـے بر آن است، ڪه بـے نام و نشان ترڪ دنیا نـڪنیم... کپی بدون ذکر نام ممنوع ⛔ با افتخار اهل بروجردم،شهر(آیت الله بروجردی)(صامت بروجردی) و معروف به (پاریس کوچولو)
تو میخندی و من از شوق دیدار لبخندت میمیرم...
نمیدانم چرا دلخوش به وصل توست،
این ویرانه قلبم...
سلام بر ناز آن چشمی.
که تا دیدش گرفتارم،
دو چندان کرد نازش را...
چشــم تــو خاص ترین مخاطب،
شبــ شعـــر های مــن استـــ...
قسم به چشم مست تـــو
که هجــر تــو،
گرفته خواب شب ز سر...
به پایان آمد این مرداد،
ولی عشق تو در دل همچنان باقیست...
روزگاریست به تماشایی تو مشغولم و خود بی خبری...
قرار نیست که از لطف دیگران سوء استفاده کنیم...
یکـــ تـــو برای این همه تنهایی و دلتنگی دل کافیستــ ...
فقط یک چیز در کل حیات خود فهمیدم،
که آن هم بس گرفتاریم.
گرفتاریم به اجبار زندگی کردن در این دنیا.
صدایم که کرد.
گمان نمیکردم او باشد.
اما خودش بود.
خسته از آغوش دیگری و
تشنه ی آغوش من.
ولی افسوس دیر آمده بود.
انقدر دیر که من هم دیگر میلی به آغوشش نداشتم...
من اینجا تو آنجا،
تنها چیزی که فاصله ی بین ما را پر کرده.
اندکی عشق من و زیادی بی تفاوتی توست.
همین و بس...
تــو نیایی تا ابد دچارم به دلتنگی...
نبودنت همه چیز را عوض کرد،
حال دلـــم را.
حال شبهایم را.
و حتی حال رنگ مشکی موهایم را به سفید عوض کرد.
خلاصه نبودنت بد پیرم کرد...
همه جانـــم به دلتنگی تو مشغول است...
خالق این همه دیوانگی ام،
قطعا سیه چشمان توست...
ویرانه تر از آنم،
کز بوسه ی گرم تو.
آباد شود جانـــم...
دل مــا پیر نشــد،
جــز به غــم وصــال او...
تَش گِرتهَ روزگارم زی هَمهّ سردیِ چِشیات...
زده آتـش به دلــم سردی چشمـان خمارتــ ...
در زمین و در زمان،
ما همان بیچارگان خسته از دنیای خویش ایم...
سراپا در خیـال هر شبــ آغوش تـــو،
غـرق استــ احــوال دل زارم...
که دنیای پر از هیچــم،
به امید وصال توست که پا برجاست...